تبليغاتX
از من به او

از من به او

یادداشت های حسین میرجلیلی (سیاسفید)

هفته گذشته با وحيد، كه دير دير ازش جوياي احوال ميشم چت ميكردم كه بهم گفت هشت هشت هشتاد و هشت با بچه هاي قديمي بخش ميخوان برن بيرون و از من پرسيد كه ميرم يا نه ؟ من هم خيلي دوست داشتم اين جور برنامه اي شركت كنم، قبول كردم و ازش خواستم كه بهم خبر بده، تا اين كه بعد چند روز ديدم پيام پايين كانتكت جيميلش اطلاعيه همين برنامه شده " گردهمايي داشنجويان و فارغ التحصيلان... " كه اين روز مصادف با جمعه، ولادت امام رضا (ع) بود و اين همه هشت در تاريخ شمسي و ولادت امام هشتم در نوع خودش بي نظير و غير قابل تكراره و خيلي از برنامه ها و جشن هاي ازدواج هم در چنين روزي افتاده بود و تقريبا اكثر گروه هاي دوستي براي چنين روزي با هم قرار گذاشته بودند، جمعه بعد از ظهر از وحيد خواستم تا بياد و با هم براي برنامه بريم كه اون هم قبول كرد،  ده دقيقه اي دير رسيديم  اما نسبت به خيلي ها زودتر رسيده بوديم، ابتدا چند نفري خانم و آقا از دانشجويان ورودي 78 و 77 آمده بودند و در حال صحبت كردن با هم بودند بعد از اين كه ما رسيديم بچه هاي ديگه هم اومدند تعدادشون زياد نبود و در مجموع از اين قرار قديمي كه اصلش بر ميگشت به ده يازده سال قبل فقط سه چهارنفر آمده بودند و بقيه همين چند روز گذشته از اين برنامه باخبر شده بودند، از اونجايي كه ولادت هم بود اكثر بچه هايي كه نيمده بودند خودشون برنامه جشن  و عروسي داشتند و تعدادي از همين بچه هاي اومده هم از ما جدا شدند تا به برنامه خودشون برسند، پانزده نفري زير دروازه قرآن جمع شديم و قرار بر اين شد كه بريم حافظيه، افرادي كه اومده بودند اكثرا دانشجويان بين 77 الي 80 بودند كه چند نفري هم الان دانشجوي دكتراي بخش هستند، قبل اين كه وارد حافظيه بشيم در حال كارت دانشجويي جمع كردن بوديم و بعد فهميديم حافظيه اون شب مجاني شده، ربع ساعتي كنار مرقدر حضرت حافظ ايستاديم و عكس گرفتيم كه موقع عكس نهايي با پشت زمينه آرامگاه حافظ كسي از راه دور فرياد زد "صبر كنيد من هم بيام!"‌ اون هم كنار بقيه قرار گرفت و عكس نهايي حافظيه را گرفتيم، نفر آخري كه بهمون ملحق شد، از همه قديمي تر بود، دانشجوي ورودي 64 مهندسي كامپيوتر، فارغ التحصيل ارشد نرم افزار دانشگاه شريف و مدير قسمت نرم افزار شركت داده پرداز ايران، از بزرگترين شركت هاي نرم افزاري كشور، كه به قول بچه ها يكي از پروژه هاي زير بخش لينوكسش، سيستم عامل ملي ايرانه كه داستان هاي فرارواني ازش شنيديم! بگذريم از اين حرفا خلاصه طرف براي خودش فرد مهمي بود كه يك روزه از تهران اومده بود كه دكتر توحيدي و دكتر آذرخش را ببينه و برگرده، غافل از اين كه اين دو استاد عزيز بازنشسته شدند و برنامه اون جوري كه فكر مي كرده با برنامه ريزي قبلي و درست حسابي نبوده كه دو استاد شرف فرما شوند، گرچه اگر به ديد اون موقع ها بخوايم نگاه كنيم شايد اساتيد توي چنين برنامه هاي ساده و دانشجويي هم شركت مي كردند، هم ما فرق كرديم هم استادا ! از وقتي اين فرد به جمعمون پيوست جور ديگه اي شد برنامه و يه خورده رسمي شد به قول يكي از بچه ها از وقتي آقاي دكتر به ما پيوست، خودش از شنيدن چنين لغتي خندش ميگرفت و مي گفت قضيه من هم شده مثل دكتر كردان!  بعد از حافظيه براي شام رفتيم صوفي چنچنه (اگر درست نوشته باشم) طبقه سوم صوفي، ميزهاي چسبيده به هم بود و به ما جا دادند و همه اونجا جمع شديم و در اون بازه زماني هم پنج شيش نفري بهمون اضافه شدند و  دانشجوي ورودي 64 بخش جلوي همه نشست و در فاصله اي كه غذا سفارش داده شده بود برامون صحبت كرد از خودش و سرنوشت كاري و تحصيليش گفت كه چه مراحلي طي كرده تا چنين جايي رسيده از مشكلات صنعت نرم افزاري كشور گفت از  عواقب انتخابات گفت و از خدمت به كشور گفت و از همه جالبتر نحوه اومدن يك روزش به شيراز و شور و اشتياقي كه براي ديدن دكتر توحيدي و دكتر آذرخش داشت و در اين سفر يكروزه موفق به ديدنشون نشد، نيم ساعتي را بيشتر در جمع ما نبود و به علت پرواز برگشت از ما جدا شد، مرد خوبي بود، بعدكه رفت باخيال راحت و بدون نگاه فردي كه غذا سفارش نداده، غذا خورديم، بماند كه چه سخت و زوركي خورديم، بچه ها چند نفر چند نفر حين غذا خوردن با هم صحبت مي كردند و بعد از غذا خوردن و خسته شدن قصد رفتن كردند و پايين رستوران عكس دسته جمعي گرفتند و از هم جدا شدند، من و وحيد و رسول هم با هم به طرف چمران حركت كرديم و من هم كه به ياد نماز نخونده ام و اس ام اس هاي "كجايي ؟ " بابام بودم ازشون جدا شدم و به خونه برگشتم و  اين بود هشت هشت هشتاد و هشت من.

عكسي از مراسم

+ نوشته شده در  88/08/11ساعت 14:12  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

مدتهاست که نرفته ام مشهد . مشهد نه به معناي يک شهر ، که اگر امام رضا آنجا نبود ، مشهد هم مثل خيلي از شهرهاي خراسان ، کوچک و محدود مي ماند .

مدتهاست دلم تنگ حــرم است ، قلبم مشت شده به سيته مي کوبد ، اينها را الان يادم مي آيد کــه ... دارم از پياده رو خيابان تهران (امام رضا)مي روم سمت حرم . يک گنبد زرد و دو تا گلدسته ، يک گنبد فيروز ه اي با دو تا گلدسته فيروزه اي ، قشنگ ترين نماي حــرم امام رضا از توي خيابان است.

خيلي وقت هست که حتي خواب زيارت هم نديده ام الان هم احتمالا لطفي شده و دارم خــــــواب مشهد را مي بينم که به فلکه آب رسيده ام و از توي شلوغي هميشگي اش مي گذرم چه خواب خوبي دارم مي بينم و چه شانس آورده ام که تا حالا بيدار نشد ام . مي ترسم مادرم همين الان سر برسد و بيدارم کند براي صبحانه . اما فعلا که خوابم و هنوزکه دارم مي روم . مي رسم به درهاي ورودي. يکي نفر الکي دستي به بازوها و شانه ام مي زند که يعني مثلا من را گشته باشد . داخل مي شوم . سلام مي دهم همان جا مي ايستم .اذن دخول مي خو انم. اذن دخول که تمام مي شود خوشحال مي شوم که تا آخر زيارت از خواب بيدار نمي شوم ، چون خود امام رضـــا اذن داده وگرنه کاري مي کرد بيدار شوم ، هــوا سرد است ، اماتوي صحن جامع رضوي زائر کم نيست. مثل هميشه از کنار مسجد گوهرشاد وارد صحن گوهرشاد مي شوم هر وقت به اين جا مي رسم درست زير گلدسته بزرگ مسجد گوهرشاد درست رو به روي گنبد حرم ، مثل اين که از يک بلندي پريده باشم و توي هوا معلق باشم احساس سبکي مي کنم احساس کسي که توي آب غوطه ور است احساس کسي که احساسي ندارد ، جز معلق بودن ! جز شناور بودن و اول از خدا ميخواهم بيدار نشوم بعد مي روم توي مسجد گوهرشاد ، بين همه مردمي که رو به قبله و پشت به قبله ، نشسته وايستاده ، دعا مي خوا نند يا نماز يا زيارت . خود را جا مي دهم . دو رکعت براي بابا و مامان دو رکعت براي پدر و مادر امام رضا دو رکعت هم براي اين که از خواب بيدار نشوم .

حالا نشسته ام خيره نگاه مي کنم به گنبـــــد زرد از گوشه صحن ، مدتي است توي هوا معلق و توي آب غوطه ور .

پسرم ... پسرم .. خوبي ؟!

به خودم مي آيم ، فکر مي کنم مادر است که بيدارم کرده ، اما هنوز خوابم ، يعني هنوز توي صحن گوهرشاد ، پيرمرد مي خواهد کمکش کنم ، ببرمش تا کنار حوض وضو بگيــــرد. مي برمش به حوض که مي رسيم

مي گويد : خدا خيرت بده پسرم .

مي گويم : ممنون ،کاري نکردم.. ولي نزديک بود از خواب بپرم ها ! ...پ

مي گويد : تو که خواب نبودي ،خواب هم نيستي ، بيدار بيداري ! مي گويد و خداحافظي مي کنيم . به حرفش فکر مي کنم ،. مگر مي شود آدم اين قدر شفاف خواب ببيند ؟! نمي شود ! يعني تا حالا براي خودم اتفاق نيفتاده .

کنار حوض مي نشينم ، دستم را توي آب فرو مي کنم ، سرد است ، دو دستم را پر از آب مي کنم ، به آب نگاه مي کنم ،آب را مي پاشم توي صورتم ف صورتم يخ مي زند ، چشم هايم را باز مي کنم ، هنــور توي گوهرشادم ، باز هم دستم را پر از آب مي کنم باز هم مي پاشم به صورتم .

هر چه اين کار را مي کنم از خواب بيدار نمي شوم آرام با دست به صورتم سيلي مي زنم ، محکم تر ! خيلي محکم . درد را احساس مي کنم ! نه واقعا خواب نيستم ، بيــــدارم. صبح توي اتوبوس خواب بودم ، حالا ديگر بيدارم . فکـــر مي کردم خوابم.

مي دوم تا کفشداري . حالا که صورتم خيس است ، کفشدار اشکهايم را نمي بيند ، کفش هايم را مي دهم و معلق مي شوم توي هوا ، غوطه ور مي شوم توي آب .

 برگرفته از کتاب يک فانوس روشن به همراه تغيـيـر

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 10:52  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

سلام به همه دوستان خوبم
 متن قشنگی در  ایمیلی، بــهانه ای شد برای به روز شدن!

گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند،
بر آنها که می هراسند بسیار تند،
بر آنها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،
و بر انها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.
اما بر آنها که عشق می ورزند، زمان را آغاز و پایانی نیست.
                                          
                                                             "ویلیام شکسپیر"

+ نوشته شده در  88/07/24ساعت 7:36  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

پاييــز مي آيـــد

و در جاده فصلها
صداي رفتن مي آيــد
صداي رفتن تابستان، تابستان عزيــز
چشم بر هم گذاشتيم و هم اکنون
نظاره گر وداع تابستان گرم و دوست داشتني هستيم
تابستان با همه شور ونشاط و گرميش مي رود
و جاي خود را به ميهماني تازه مي دهد
و صداي مهمان مي آيــد، صداي خش خش
صداي برگ درختان، صداي ريختن 
درختان رختي نو بر تن ميكنند
رختي نارنجي و گــــرم، چون صداي سرما مي آيــد!
ماه مهر مي آيد، صداي زنگ مدرسه
مدرسه ها جان مي گيرند
تختــه هاي سياه، سفيد مي شوند 
صداي بچه ها، کيف به دست و کوله به پشت
کلاسها مبــصر مي خواهند
روز بلنــدي خود را به شب هديه مي كند 
صدايي از دور مي آيد، صداي يلـــدا !
اينها و اينها ، همه مي گويند که " پاييــــــز ، مي آيـــد "

.: سياسفيد شهريور ۸۶ :.

+ نوشته شده در  88/07/03ساعت 23:20  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

ماه خدا

فراز زيبايي از دعاي ابوحمزه ثمالي:

خدايا مرا توبه ده تا نافرمانيت نكنم
و الهام كن به من كار خير و عمل به آن 
و به ترس از تو در شب و روز تازنده ام داري اي پروردگار جهانيان

اللهم تب علي حتي لا اعصيك
و الهمني الخير و العمل به
و خشيتك باليل و النهار ما ابقيتني يا رب العالمين

+ نوشته شده در  88/06/13ساعت 21:5  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

نام آهنگ :  رستگاران
ترانه سرا : عبدالجبار كاكايي

چه آرام در خود شكستم
چه دلتنگ تنها نشستم
نشستم به هواي تو من
با تو آرامم پس از اين به خدا
گريه نكن دل بي تاب از بي خبري
شكوه نكن تن رنجور از در به دري
اي واي...
با من و دل تو بگو چه گذشت
با دل زار و شكسته ي من
پر بكشد به هواي تو آه
 كي برسد تن خسته ي من
چه سازد دل تنگ دل ديدار
چه گويد با عكس ديوار
نشيند به هواي تو دل
تا كه بازآيي گل گمشده ام
گريه نكن دل بي تاب از بي خبري
شكوه نكن تن رنجور از در به دري
اي واي...

دانلود تيتراژ سريال رستگاران با صداي محمد اصفهاني

از اينـجــا دانلود كنيد.

+ نوشته شده در  88/04/30ساعت 17:58  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

بيست و هفت رجب

+ نوشته شده در  88/04/27ساعت 23:8  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

شايد پيش امده باشه مدتي از خانه دور بوده باشيد و وقتي برميگرديد احساس راحتي و آرامش كنيد. چيزي كه  قبل سفر قدرش را نمي دونستيد براتون تازه ميشه. بعد از سفري خسته كننده كه به خونه بر ميگرديد احساس آرامش ميكنيد و به قول معروف "هيچ جا مث خونه خود آدم نميشه" آيه اي از سوره يونس ميگه : "و روزي كه آنها را گرد مي آورد، چنان كه گويي جز ساعتي از روز در دنيا درنگ نداشته اند، در حدي كه يكديگر را ببينند و بشناسند، به تحقيق كساني كه لقاي خدا دروغ شمردند زيان كردند و هدايت پذير نبودند." اين آيه به زندگي اين دنيا من و بسياري از ما كه روش حساب ها باز كرديم بر ميگرده همه زندگي اين دنيا درنگي بيش نخواهد بود و خود را بايد براي جاي ديگري آماده كنيم و سختي ها و مصيبت ها آزمايشند براي كمال يافتن و بزرگ شدن ما. خدا كنه بعد از مهمترين سفر زندگيمون هم احساس آرامش و راحتي كنيم.  

+ نوشته شده در  88/04/27ساعت 14:31  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

اعتكاف يعني سه روز خلوت با خود و خداي خود

قبل اعتكاف يعني يك دلهره! اعتكاف امسال چه جوري ميشه ؟! مثل سال هاي قبل؟ يا بهتر؟

ثبت نام اعتكاف يعني ياد گذشته هاي دور! هنوز هيچي نشده و نرفتي، احساس آرامش ميكني!

ورود به اعتكاف يعني جدا شدن از دنيا و وصل شدن به جايي غريب اما آشنـــا !

حين اعتكاف يعني آرامش! جايي كه خوب هاي عالم جمعند و بدها  آمدن تا خوب شوند!

نماز و روزه اعتكاف يعني قشنگ ترين نماز روزه هايي كه ميخوني و ميگري!

معتكفين يعني آدم هاي خوب و مهربان و زيبا و دلنشين كه از ديدنشون سير نميشي!

غروب هاي اعتكاف يعني وقت دعا! خواستن بهترين ها! ياد ملتمسين دعا !

شب ها و نيمه شب هاي اعتكاف يعني اين كه وقتشه كه باخدا درد و دل كني. احساس ميكني خدا بيشتر به بنده هاش توجه ميكنه! فكر ميكني! با اين كه تاريكه اما خيلي خبرهاست !

قرآن خوندن هاي اعتكاف يعني اين كه دوست داري قرآن بشنوي و خوندنش از هر زماني برات دلنشين تر مياد.

دعاي "يا من ارجوه"  يعني اين كه چه خداي خوبي داري! چه خداي مهربوني ؟

غروب آخر اعتكاف يعني  اين كه سه روز گذشت!  اما آقات را نديدي! آقا اينجا بود و تو نديديش!؟ چه خوب بود!  ترس از اين كه بيرون ميري چي ميشه!؟ همه اين خوبي ها و لحظات را فراموش ميكني؟ فردا شب براي نماز شب و مناجات بلند ميشي! به قول هايي كه دادي عمل ميكني؟ حس هاي قشنگي كه داشتي را باز هم داري ؟

بعد اعتكاف يعني اين كه دلت ميخواد نماز بخوني اما معتكف نيستي! دوست داري اون چهره ها را ببني اما ديگه نيستند! دوست داري قرآن بخوني اما ديگه  اون حسو نداري! دوست داري اونجا مي بودي اما نيستي! نيمه شب از خواب بلند ميشي اما همه جا تاريكه صداي مناجاتي نميشنوي! ديگه اون بچه هاي نوجوان را نمي بيني كه به هم نماز شب ياد مي دادن! ديگه اون چهره هاي خواب كه لبخند زيبايي روي لباشونه را نمي بيني! ديگه توي اون صف هاي باحال نمي ايستي! اعتكاف تموم شد و تصويرزيبايي از اعتكاف توي ذهنته و نمي توني توصيفش كني! و يك سوال :  آيا دوباره  ميشه  ...

 

+ نوشته شده در  88/04/19ساعت 16:34  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 سلام به دوستاني كه هر از گاهي سر ميزنند و من شرمنده ميشم چيزي براي خوندنشون ندارم، مدتي هست نوشتنم نمياد! ماه هاي ياد خدا، ماه هايي كه بيشتر ياد خدا ميكنيم (رجب، شعبان، رمضان) ماه رجــب (ليله الرغائب، ولادت حصرت علي(ع)، ايام اعتكاف و مبعث پيامبر اكرم (ص)) ماه شعبان( ولادت امام حسين(ع) و امام سجاد (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) و از همه مهمتر ولادت با سعادت امام زمان (عج)) خدا توفيق بده از اين ايام ستفاده وافي و كافي ببريم، از همگي التماس دعا دارم.  پس تا شب ولادت صاحب و مولامون امام زمان يا علي...

+ نوشته شده در  88/04/08ساعت 23:45  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  |