تبليغاتX
یادداشت های شخصی

یادداشت های شخصی

تا اطلاع ثانوی تعطیـــل ...

 

 مناجاتی زیبا از امام سجــاد علیه السلام :


بار الها ! بر محمد و آلش درود فرست
و شهوتم را از هر حرامى درهم شکن
و ميل شديد مرا از هر معصيتى بگردان

و مرا از آزار کردن هر مؤمن
هر بنده‏اى که درباره من مرتکب کارى شده که بر او حرام کرده‏اى
يا آبروى مرا که به حفظ آن فرمانش دادى ريخته باشد
پس زير بار ستم بر من مرده
يا در حال حيات بر عهده‏اش مانده
پس او را در ستمى که بر من روا داشته مورد مغفرت قرار ده
و در حقّى که از من ربوده او را عفو کن
و درباره آنچه با من کرده وى را سرزنش منما
و به خاطر اينکه مرا آزرده رسوايش مکن

و اين گذشت سميحانه مرا از آنان و صدقه رايگان مرا بر آنان از پاکيزه‏ترين صدقات صدقه دهندگان
و بالاترين صله‏هاى کسانى که به پيشگاهت تقرب مى‏جويند قرار ده !
و جزاى مرا در برابر عفو من از ايشان، عفوت .

و در برابر دعايم در حق آنان رحمتت قرار ده
تا هر کدام از ما به سبب فضل تو سعادتمند شده
و هر يک از ما به احسان تو رستگار گرديم.

...


منبـــع : صحيفه سجاديه ، دعاي شماره 39

+ نوشته شده در  86/11/13ساعت 19:47  توسط سیاسفید (حسین میرجلیلی)  | 

 

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

» خواننده : احسان خواجه امیری
» آلبوم : سلام آخر
» ترانه : سلام آخر
» ترانه سرا : اهورا ایمان
» آهنگساز : علیرضا کهن دیری
» تنظیم کننده : علیرضا کهن دیری

 لینک دانلود (1.06 MB)

 


 

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 13:59  توسط سیاسفید (حسین میرجلیلی)  | 

مدتهاست که نرفته ام مشهد . مشهد نه به معناي يک شهر ، که اگر امام رضا آنجا نبود ، مشهد هم مثل خيلي از شهرهاي خراسان ، کوچک و محدود مي ماند .
مدتهاست دلم تنگ حــرم است ، قلبم مشت شده به سيته مي کوبد ، اينها را الان يادم مي آيد کــه ... دارم از پياده رو خيابان تهران (امام رضا)مي روم سمت حرم . يک گنبد زرد و دو تا گلدسته ، يک گنبد فيروز ه اي با دو تا گلدسته فيروزه اي ، قشنگ ترين نماي حــرم امام رضا از توي خيابان است.
خيلي وقت هست که حتي خواب زيارت هم نديده ام الان هم احتمالا لطفي شده و دارم خــــــواب مشهد را مي بينم که به فلکه آب رسيده ام و از توي شلوغي هميشگي اش مي گذرم چه خواب خوبي دارم مي بينم و چه شانس آورده ام که تا حالا بيدار نشد ام . مي ترسم مادرم همين الان سر برسد و بيدارم کند براي صبحانه . اما فعلا که خوابم و هنوزکه دارم مي روم . مي رسم به درهاي ورودي. يکي نفر الکي دستي به بازوها و شانه ام مي زند که يعني مثلا من را گشته باشد . داخل مي شوم . سلام مي دهم همان جا مي ايستم .اذن دخول مي خو انم. اذن دخول که تمام مي شود خوشحال مي شوم که تا آخر زيارت از خواب بيدار نمي شوم ، چون خود امام رضـــا اذن داده وگرنه کاري مي کرد بيدار شوم ، هــوا سرد است ، اماتوي صحن جامع رضوي زائر کم نيست. مثل هميشه از کنار مسجد گوهرشاد وارد صحن گوهرشاد مي شوم هر وقت به اين جا مي رسم درست زير گلدسته بزرگ مسجد گوهرشاد درست رو به روي گنبد حرم ، مثل اين که از يک بلندي پريده باشم و توي هوا معلق باشم احساس سبکي مي کنم احساس کسي که توي آب غوطه ور است احساس کسي که احساسي ندارد ، جز معلق بودن ! جز شناور بودن و اول از خدا ميخواهم بيدار نشوم بعد مي روم توي مسجد گوهرشاد ، بين همه مردمي که رو به قبله و پشت به قبله ، نشسته وايستاده ، دعا مي خوا نند يا نماز يا زيارت . خود را جا مي دهم . دو رکعت براي بابا و مامان دو رکعت براي پدر و مادر امام رضا دو رکعت هم براي اين که از خواب بيدار نشوم .
حالا نشسته ام خيره نگاه مي کنم به گنبـــــد زرد از گوشه صحن ، مدتي است توي هوا معلق و توي آب غوطه ور .
پسرم ... پسرم .. خوبي ؟!
به خودم مي آيم ، فکر مي کنم مادر است که بيدارم کرده ، اما هنوز خوابم ، يعني هنوز توي صحن گوهرشاد ، پيرمرد مي خواهد کمکش کنم ، ببرمش تا کنار حوض وضو بگيــــرد. مي برمش به حوض که مي رسيم
مي گويد : خدا خيرت بده پسرم .
مي گويم : ممنون ،کاري نکردم.. ولي نزديک بود از خواب بپرم ها ! ...پ
مي گويد : تو که خواب نبودي ،خواب هم نيستي ، بيدار بيداري ! مي گويد و خداحافظي مي کنيم . به حرفش فکر مي کنم ،. مگر مي شود آدم اين قدر شفاف خواب ببيند ؟! نمي شود ! يعني تا حالا براي خودم اتفاق نيفتاده .
کنار حوض مي نشينم ، دستم را توي آب فرو مي کنم ، سرد است ، دو دستم را پر از آب مي کنم ، به آب نگاه مي کنم ،آب را مي پاشم توي صورتم ف صورتم يخ مي زند ، چشم هايم را باز مي کنم ، هنــور توي گوهرشادم ، باز هم دستم را پر از آب مي کنم باز هم مي پاشم به صورتم .
هر چه اين کار را مي کنم از خواب بيدار نمي شوم آرام با دست به صورتم سيلي مي زنم ، محکم تر ! خيلي محکم . درد را احساس مي کنم ! نه واقعا خواب نيستم ، بيــــدارم. صبح توي اتوبوس خواب بودم ، حالا ديگر بيدارم . فکـــر مي کردم خوابم.
مي دوم تا کفشداري . حالا که صورتم خيس است ، کفشدار اشکهايم را نمي بيند ، کفش هايم را مي دهم و معلق مي شوم توي هوا ، غوطه ور مي شوم توي آب .

برگرفته از کتاب يک فانوس روشن به همراه تغيـيـر


+ نوشته شده در  86/07/27ساعت 15:23  توسط سیاسفید (حسین میرجلیلی)  | 

جایی نوشته بودم  :

بعضي وقتا آدم در زندگي مجبور ميشه يه چيزي را رها ( ول ) کنه با اين که خيلي دوستش داره و مي بينه که جاي پيشرفت داره ! اما يک اتفاق يا گزينه بهتري پيش مياد که مجبورش مي کنه اون چيز را رها کنه ! تا حالا هم اگر چيزي را رها مي کردم به خاطر اين بوده که گزينه بهتري براي جايگزين کردنش پيدا مي کردم ! اما جديدا به اين نتيجه رسيدم و ياد گرفتم که آدم بايد بعضي وقتا بعضي چيزا را بدون هيچ دليلي رهــا کنه ! رها کنه به همون دليلي که دوست داشته و شروع کرده حالا هم دوست داشته باشه که اون چيز را رها کنه ! همه بايد ياد بگيرند که بتونند يه چيزي را که خيلي دوست دارند بدون هيچ دليلي رها کنند .

 

 وحید جواب داد :

اتفاقاً چند روز پيش داشتم به همين موضوع فکر مي کردم. البته من قضيه رو يه جور ديگه مطرح مي کنم:
بعضي وقتها آدم مجبور مي شه چيزي رو که دوست داره رها کنه. در اين مورد بحث زيادي نمي شه کرد؛ چون اجباره.
بعضي وقتها آدم چيزي رو که دوست داره داوطلبانه کنار مي ذاره تا به يه چيز دوست داشتني ديگه برشه که ارزشش براش بيشتر از قبليه. اين مورد هم جاي بحث زيادي نداره؛ چون يه معامله منطقيه.
بعضي وقتها آدم چيزي رو که دوست داره رها مي کنه؛ بدون اين که ظاهراً اجباري در کار باشه يا به چيز ارزشمندتري برسه. فقط به خاطر اين که دلش مي خواد وابستگي هاي ماديش رو کمرنگ کنه. از اون چيز دوست داشتني مي گذره؛ براي اين که از دنيا گذشته باشه و دست و پاهاش رو از زنجيزهاي مادي رها کرده باشه. چنين کاري به نظر من نه تنها حماقت نيست؛ بلکه يک درجه از کماله. البته افرادي که به اين درجه از کمال رسيده باشن، تعدادشون زياد نيست.

"زير بارند درختان که تعلق دارند - - - - - - - - - - اي خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد"
- حافظ

"اي سرو پاي بسته به آزادگي مناز - - - - - - - - - - آزاده من که از همه عالم بريده ام"
- رهي معيري

 

و برهان جواب داد :

سيا سفيد عزيز
چقدر خوبه که به اين نتايجي که رسيدي فقط در حرف نباشه و در عمل هم بتوني استفاده کني، به عنوان مثال فکر نمي کني با اينکه براي گروه علمي خيلي زحمت کشيدي تا به اينجا رسيده و شايد نتايج زحماتت به اسم بقيه هم در رفته و کسيم اونطور که بايد و شايد ازت تقديرم نکرده؟؟؟ الان بهتر اونجارو رها کني با اينکه شايد برات سخت باشه و شايد ه آينده نا مطمئن گروه علمي نگرانت کنه و ... اما فکر نمي کني بايد بري و کار و بدي دست جوونترا ولو اينکه گروه غلمي از بين بره يا زحماتت از بين بره ...
هميشه براي رسيدن به بهترين بهترين ها بايد از بهترين ها گذشت و آن را به بقيه داد و مرتب اين مسير ادامه داره و اين سير تکامل و پيشرفت هست ...
با آرزوي موفقيت براي همه دوستاداران پيشرفت ايران زمين و آرزوي توفيق براي سياسفيد

 

و من در نهایت جواب دادم :

بچه ها جوابي که دادم بلنده و مي خواستم براي خود برهان پي ام کنم اما گفتم اينجا بگذارم تا اولا همه چيز روشن بشه و شايد بين حرفام درس هايي باشه که بتونيد براي زندگي آيندتون ازش استفاده کنيد و همه ما اينجا هستيم تا تجربياتمون را با هم تقسيم کنيم تا زندگي راحت تري داشته باشيم و نخواهيم همه چيز را خودمون آزمون و خطا کنيم تا بهش برسيم به قول يکي"نادان ترين مردم کساني هستند که تجربه بد ديگران را تجربه کنند " اگر دوست داشتيد و وقت و حوصله کرديد بخونيد ، خودم هم از خوندن پستاي بلند خوشم نمياد اما اين يکي استثنا شد .


سلام برهان جان ، خيلي خوشحال شدم بعد مدتها دوباره اينجا پست گذاشتي با اين که مي دونم اين روزا و هفته ها سرت خيلي شلوغه . بعضي رفتار هاي نسبتا بچگانه بعضي کاربراي اينجا باعث شده که کمتربه اينجا سربزني و فکر کنم اين قدر از دست کاراي من عصباني مي شي که ديگه نتونستي تحمل کني و اومدي اينجا هم نوشتي! ازت ممنونم ، بد نيست براي همه بگم که اين حرفي و درسي که در مورد رها کردن چيزايي که دوست داريم گفتم نتيجه بحثاي طولاني من و برهان تا نصفه شبه و وحيد اون را به خوبي دسته بندي و جمع و جور کرد ، واقعا سخته ادم يه چيزي را که دوستش داره و ميبينه جاي پيشرفت داره و مي تونه ادامه بده ، رها کنه ...

قبل از هر چيز بگم براي گروه علمي من تنها زحمت نکشيدم خيلي ديگه از بچه ها قبل از من و از ابتداي کار گروه علمي زحمت کشيدند و از کسايي که گروه علمي را تاسيس کردند و زحمت کشيدند و با فارغ التحصيليشون گروه علمي خوابيد و بهروز نصيحت کن که دوباره زندش کرد و اعضاي گروه علمي پارسال که با زحمات و تلاشي که کشيدند گروه علمي را به اينجايي که مي بيني رسوندند شايد سال گذشته به جرات بتونم بگم فعال ترين انجمن علمي دانشگاه شيراز را داشتيم و توي کشور هم نسبت به چند انجمن علمي اي که سراغ دارم قابل مقايسه نبوديم و همه اينها نمي تونه زحمت يک نفر باشه و نتيجه زحمت اعضاي گروه علمي و ساير دانشجوياني است که کنار گروه علمي فعاليت هاي دانشجويي مي کنند از قبيل مهندس خيامي و مهدي صمدي و ... شايد اگر تمام زير گروه هاي علمي و گروه اي سي ام و گروه رباتيک و مهندسي نرم افزار و ... را کنار هم بگذاريم اين طور فعاليت دانشجويي در ايران بي نظيره و خوشحالم که من هم جز کوچکي از اين مجموعه بودم ، اما اين که کسي از آدم تشکر نمي کنه و قدرداني نمي کنه را خودم هم قبل از شروع مي دونستم توي اين مملکت هر کاري هر جا بکني آخرش اون جوري که بايد ازت تشکر نميشه يا مثل اينجا اصلا ازت تشکر نميشه . براي خودم هم ثابت شده بود و همه اين کارها را به خاطر خودم و اعتقادات خودم و خداي خودم کردم و هيچ وقت هم توقع تشکري از کسي نداشتم و برام هم اهميت نداشت که اين کار به اسم کي و چه کسي تمام ميشه مهم اين بود که مي دونستم بايد انجام بشه و انجام مي شد و فکر نتيجه اون بودم ! عضويت من هم در گروه علمي جالب بود ، به تقاضاي دو سه نفر از دوستام کانديدا شدم گــرچه نيت بعضي از اونا خير نبود و يه جورايي شــــر بود به اين نيت که من کانديدا بشم که فلاني راي نياره و از گروه علمي بره بيرون ! حتي جلسه اول گروه علمي که پام شکسته بود نتونستم شرکت کنم ، اون دو نفر سهميه ورودي ما به خاطر اين که من دير اسم نوشته بودم وشايدم دليلاي ديگه يه جورايي با عضويت من موافق نبوند اول که شنيدم ناراحت شدم با خودم فکر کردم چرا اين جور جايي برم !؟ مگه گروه علمي چه خبره و چه امتيازي داره ؟! سال هاي گذشته چيکار کردند ؟! الاني که ديگه از من توقع کار اجرايي نميره و فقط حضورم لازمه نمي تونم اسمم را توي گروه علمي بنويسم و کاري نکنم و فقط در جلسات شرکت کنم . همه اين کارهايي که انجام شد به ياري خدا بود به خاطر نيت خيري که بچه ها داشتند که بارها در اين يکسال براي هممون ثابت شد و براي هم تعريف مي کرديم قبل از گروه علمي بيشتر با بچه هاي مذهبي کار کرده بودم و اون جور جاها اصلا براشون مهم نيست که چه کسي کاري انجام ميده و همه به دست هم ميدن تا کار انجام بشه و هيچ کس دنبال اسم نيست چيزي که خيلي من دوست دارم و خودم هم الان متاسفانه از اون جور حس و حال و هوا دور شدم و دلم براي همه اون بچه ها و کاراشون تنگ شده !با اين جور حسي و ذهنيت منفي اي که ابتداي عضويتم درست شده بود وارد گروه علمي شدم ، براي غريب آشنا (وحيد دانشمند دبير گروه علمي) پي ام زدم و دليل نيمدنم در جلسه اول را گفتم که اون هم گفت در اون شرايط تعداد از هر ورودي مهم نيست همون چيزي که خودم فکر مي کردم ! زياد با وحيد آشنا نبودم ولي از همين حرفش معلوم بود که پسر فهميده اي هست.اين جوري بود که عضو گروه علمي شدم ، اگر بخوام اسمي براي گروه علمي بگذارم يا تعريفي بکنم مي گم گروه دوستي ها ! گروه تجربه ها ! گروه خاطره ها ! دکتر بوستاني تنها استادي که هميشه مي گفت اين کارا به درد نمي خوره و ول کن و منم با يه گوشم مي شنيدم و از اون يکي گوشم بيرون مي کردم ! چون حرفاش برام تکراري بود همه دوستاي صميميم مثل تو که در جريان کاراي من بوديد بهم مي گفتيد . ترم دوم سال گذشته با دکتر سيگنال داشتم يک جلسه گفتم برم سر کلاس ببينم درسمون کجاست براي ميان ترم چقدر بايد بخونم ؟! به خودت (برهان) که گريدرم بودي زنگ زدم آدرس کلاس را پرسيدم با يه نيم ساعتي سر اون قضيه اطلاعيه هاي سمينارت که روي A4 زده بودم و گفتي همش را از اول روي A3 بزنم ! با تاخير رفتم سر کلاس ، دکتر بوستاني هم متلکي انداخت " چه عجب شما سر کلاس تشريف اوريد" کلاس که تموم شد دکتر گفت بيا کارت دارم بعد تقريبا يک ساعت و نيمي کنار ماشينش شروع کرد نصيجت کردن و حرف زدن ، آقاي ميرجليلي حيف وقتت و عمرته که پاي اين کارا بگذاري ، بشين درست را بخون فوق قبول بشي،من يا فلاني اومديم به بار به بگيم دستت درد نکنه ! که اين کارو مي کني! و خلاصه از اين حرفا ... حرفاش برام تکراري بود حوصله دليل اوردن هم براش نداشتم اما از اين که يه استاد اون هم دکتر بوستاني بياد با آدم وايسه اين جوري حرف بزنه و مثل يک دوست و برادر براي آدم نگران باشه اين که از صبح تا عصر کلاس و کار داشته و حالا نصيحتت کنه خيلي جالب بود ! و خيلي خوشحال شدم که همچين استادي دارم و ازا ون به بعد خيلي با دکتر احساس راحتي و دوستي کردم وکمک و راهنمايي مي خواستم با اون در ميون ميگذاشتم من هم هر وقت کاري ازم خواست براش انجام دادم ! گرچه چند بار هم تهديدم کرد اگر سيگنال افتادي من پاست نمي کنم و فکر نکن گريدرمي هواتو دارم و اين حرفا ... خوشبختانه نيازي هم نشد و خودم پاس شدم و دکتر هم براي اين که حالي داده باشه گفت يه خورده نمرت را زياد تر کردم و به سمت بالا گردش کردم .


اما در مورد بحثي که کردي ديگه گروه علمي را ول کنم ! از نوشتن توي اين تاپيک منظورم همين بود و اميداوارم به قول تو بتونم عمل کنم ، ديشب يکي بچه ها در مورد چينش هسته آينده گروه علمي پرسيدم گفت نمي خواد نگران باشي خودشون مي دونند چيکار کنند از حرفش ناراحت شدم با خودم گفتم اگر اون هم يکسال از زندگيش و عمرش و حساس ترين لحظه هاي زندگيش را گذاشته بود پاي اين کار و تحصيل چهار سالش به خاطر اين پنج ساله شده بود و خيلي از دوستاش دور شده بود ! و وضعيت ادامه تحصيلش هنوز پادر هوا بود!! و مهمتر از همه در اين يکسال احساسش به بازي گرفته شده بود و خيلي چيزاي ديگه که جاي گفتنش نيست ! اين جوري حرف نمي زد ! گرچه من ناراضي نيستم و خدا را شکر مي کنم که اين چيزا را ديدم و ياد گرفتم و يه جورايي بزرگ شدم اما اينها دليل نميشه که هر کسي هر چيزي دلش ميخواد بگه ! شايد اگر گروه علمي يه سري چيزا را از من دور کرد که دوباره هم مي تونم به دستشون بيارم حتي خيلي بهتر و راحت تر ، چيزايي به من داد که هيچ وقت خودم به تنهايي نمي تونستم به دست بيارم و فکرش را هم نمي تونستم بکنم ، شايد بد نباشه خودت را برهان مثال بزنم دوستي من و تو سر همين سمينارهاي گروه علمي شکل گرفت و بعد از سمينار با بچه ها با هم رفتيم بيرون ناهار و ادامه همه دوستي هايي که تا حالا باهم داشتيم و خواهيم داشت و دقيقا هم زماني شروع شد که بهت نياز داشتم خودت هم نمي دوني دوره اي باهم دوست شديم که هيچ کس به اندزه تو در اون مدت به من کمک نکرد حرفايي که بهم زدي و جاهايي که با هم مي رفتيم و چيزايي که ازت ياد گرفتم ! که من بعضي وقتا توي حکمت خدا مي مونم که چرا دقيقا برهان بايد اين دوره با من دوست بشه و تا اين حد با حرفاش و کاراش نا خواسته روي من تاثير مثبت بگذاره تا بتونم تحمل کنم و درست فکر کنم و درست تصميم بگيرم و نمي تونه اين دوستي تصادفي باشه ! راسته که خدا بنده هاش را از خودشون بيشتر دوست داره و بهتر از همه و خودشون خير وصلاحشون را مي خواد ، به هر حال گروه علمي هم با همه خوبي ها و بدي هاش تمام شد و چيزي که ازش باقي موند خاطرات و تجربيات و دوستي هايي است که درست شده .

+ نوشته شده در  86/07/27ساعت 0:9  توسط سیاسفید (حسین میرجلیلی)  | 

يه روز کنار دريا
من و تو ، غريب و تنها
گفتي : بريــم به دريا ؟!
گفتم : دريــا بــــــــــزرگه !!
گفتي که ترس نداره خدا خيلي بزرگــــــه !

زديم رفتيم به دريا
رفتيم تا دل دريـــا

وقتي که خيلي ديــر شد
گفتم که بر بگرديــم ؟؟
گفتي : آره ، تــــو تنــــــــــــها !
من که تنها نبـــودم !!!

گفتي و رفتي و مـــن !
تنها ميون دريا !!!
دريايي که تو ساختي
براي روح تنــــهام
من دريايي نبودم
تو منا دريايــــي کردي !

تا وقتي که تو بودي
فقط تو را مي ديدم
اما حالا که رفتي
چه چيزا که نديــدم !؟
ماهياي عاشقا ديدم
آب مهــربونـا ديــدم
گرمي خورشيد ديدم
سردي ماه ديدم
...
و از همه قشنگ تـــر
بزرگــــــي دريـا را ديدم !

تو رفتي و من موندم
تنـــها ميـون دريـــا
دريايــــــــــــــي که تو ساختي
براي روح تنهــا م
کاشکي تو هم مي ديدي بزرگي و مي رفتي !

.:سياسفيــد:.
+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 19:20  توسط سیاسفید (حسین میرجلیلی)  |