---- يه شب گرم و آفتابي
--------يه شب دوست داشتني
روي حياط خونه
----کنار باغچه تنهايي
--------زير نگاه ستاره ها
------------زير نور مهتاب
----------------زير درخت انگور
لب حوض ماهي
----روبروي عکس مهتاب
همراه باصداي جيرجيرکا
--------ترانه اي گفتم
------------ترانه اي يه جمله اي
----------------" که اي خدا ! دوستت دارم "
ياد زماني افتادم که مهدي مي خواست از ايران بره و شاهين يه متن خدافظي براش نوشت، اين روزا اين حس براي خودم پيش اومده : اولين دوستي که شايد بين بچه هاي بخش و دانشگاه شيراز پيدا کردم ، يه دانشجوي يمني که يک سالي بود دانشجوي بخش شده بود و دوسالي بود که به ايران اومده بود پسر خيلي خوب وبا معرفتي بود يادمه با لينوکس با هم صميمي شديم ترم اولي که اينجا اومدم استاد گفت برنامه هاتون تحت لينوکس باشه ، کامپيوترم را بردم پيشش برام لينوکس نصب کرد باهم دوست شديم سال اولي که اينجا بودم هفته اي يه بار مي رفتم خوابگاه با هم مي رفتيم بيرون با اين که سني بود و عقيده هامون يکي نبود ! اما کلي حرف براي زدن داشتيم وقتي در مورد مادرش مي گفت، وقتي در مورد کشورش مي گفت ،وقتي که در مورد عربا مي گفت ، وقتي مي خواست با من عربي کار کنه وقتي ميلاش را مي خونديم و برام ترجمه مي کرد، وقتي با هم ديگه چت مي کرديم ، وقتي که بهش ياد دادم چه جوري توي مسنجر ملت را سر کار بگذاره ! شوخي هايي که با هم مي کرديم ، وقتي با هم مي رفتيم بيرون وقتي با هم درس مي خونديم وقتي با هم تکليف انجام مي داديم، وقتي سوالي در مورد قرآن داشتم ازش ميپرسيدم وقتي کاري نداشتم و حوصلم سر ميرفت با هم مي رفتيم بيرون ، سال دوم هم خيلي با هم دوست بوديم اما يه خورده رابطمون کمرنگتر شد و يکسال اخير هم که ديگه کم کم فراموشش کردم و هر هفته قرار بود برم پيشش و با هم بريم بيرون که جور نميشد ! وقتي فهميدم مي خواد بره خيي ناراحت شدم ، چند هفته پيش که تهران بودم به موبايلم زنگ زد ، سلام کرد و گفت حسين من دارم مي رم ، کارم تموم شده نتيجه فوقم هم اومده و قبول نکردن ، نارحت شدم ، نمي دونستم چي بگم فقط ازش معذرت خواستم که اين يکسال نتونستم زيادبهش سر بزنم و حق دوستيمون را ادا کنم، کلي ازم براي کاراي نکرده تشکر کرد،من چيزي جز "خواهش کردن و اين که کي بر مي گردي ؟ نميشه دير تر بري تا همديگه راببنيم ؟" براي گفتن نداشتم ، خلاصه اون هم رفت و ديگه هر وقت که خوابگاه ميرم فقط اتاقش با همه خاطره هايي که داشتيم مونده و قرآني که به مادرم هديه داده ، هيچ وقت فکر نمي کردم با يه خارجي بشه تا اين جد دوست شد شايدم از خيلي دوستاي ايرانيم بهتر بود پسر واقعا مهربون وبا معرفتي بود با اين که به راحتي فارسي حرف نميزد اما خيلي حرفا را خوب ميزد و مي فهميد. دنياي کوچيکيه اميدوارم يه بار ديگه همديگه را توي اين دنياي کوچيک ببينيم ، مطمئنا قدرلحظه هاي با هم بودن را بيشتر مي دونم...
عيدتان مبارک ، به مناسبت عيد مبعث خاطره اي از حج سال گذشته که رفته بودم تعريف مي کنم ، شهز مکه در هتلي که اقامت مي کرديم از دانشگاه ها و شهرهاي مختلف دانشجو بود ،يکي از بچه هاي کاروان مشهد تعريف مي کرد تعداد کمي از بچه ها به همراه مدير کاروان براي بازديد و راز ونياز به غار حرا رفته بودند ، مدير کاروانشان فردي به نام دکتر احمــد ...و آدم باحالي بوده ، دکــتر احمد از خلوتي اطراف غار و تاريکي هوا استفاده ميکنه و جايي دنج با صداي بلند براي خودش شروع به راز ونياز ميکنه تا اين که يکي از يچه هاي شوخ طبع مشهدي جاي دکتر احمد را پيدا ميکنه و با بچه ها تصميم به اذيتش مي گيرند و پشت يکي از سنگهاي نزديک دکتر پنهان مي شوند و در فرصت مناسب و با صدايي بلند و رسا مي گه " بخوان ! احمد بخوان ! " مدير کاروان هم که توي حال وهواي خودش بوده مي گه "چه بخوانم ؟ من که سواد ندارم " دانشجو هم ديگه معطل نمي کنه و ميگه : " غلط کردي نمي تواني بخواني مگه تو دکترا نداري ؟ " که مدير کاروان هم سريع از حال و هواش بيرون مياد و متوجه ميشه سر کار رفته و تا پايين کوه دنبال دانشجو مي دو يده ، بچه هاي مشهدي اين را با لهجه مشهدي تعريف ميکردند ، خيلي بامزه بود و کلي خنديديم.
چند روز پيش از خيابان ملاصدار که رد مي شدم کنار کتابفروشي محمدي يک سکه ده تومني روي زمين افتاده بود و به خاطر انعکاس نور آفتاب برق ميزد ، گفتم يه بد بختي بر ميداره ، نيم ساعت بعد که از همون مسير برگشتم ديدم هنوز سکه ده تومني سر جاشه با اين که خيابون ملاصدرا جاي شلوغيه و آدم زياد رفت و آمد مي کنه ، بعضي چيزا مثل واحد پولي ايران زمان که مي گذره بي ارزش ميشن ، پدرم تعريف مي کنه زماني که مدرسه مي رفته ظهر ها با دو تمون ناهار کباب کوبيده مي خورده چرا جاي دوري بريم زماني که بچه بوديم هميشه توي صف شير هفت تومني واي ميساديم يا کرايه اتوبوس که با هاش ميومديم خونه ، سه تومن بود ، چه زود بعضي چيزا ارزششون را ازدست ميدن ؟! خيلي از کار هايي هم که مي کنيم و اتفاقايي هم که برامون ميفته بعد از گذشت زمان از ديدمون بي ارزش مي شند و از اين که انجام داديم يا براش ناراحت شديم ، خندمون مي گيره و حسرت مي خوريم. چه خوبه از حالا فکرايي بکينم و کارايي انجام بديم که هيچ وقت ارزششون را از دست ندهند .
چند شب پيش ، بعد از اين که که با سجاد(يکي از دوستام ) روي سمينارمون کار کرديم و با هادي (يکي ديگه از دوستام)توي چمنا،جلوي چشماي نگهباني ، شام خورديم و کلي گفتيم و خنديديم و توي مهندسي دو قورباغه ديديم ، راهي خونه شدم ، يه تيکه از راه را مثل هميشه پياده رفتم ، دير وقت بود ، تاکسي گير نميومد ، تا اين که يه پرايد سوارم کرد ، ماشين تميزي داشت ، معلوم بود که مسافرکش نيست و مرامي سوارم کرده ، خيابوناي شيراز را هم خوب بلد نبود ، چند باري نزديک بود مسير را اشتباه بره ، چراغ قرمزا را رد مي کرد و مي گفت: مگه قراره چقدر زنده بمونم که نود ثانيه پشت چراغ قرمز بمونم ! راننده هاي ديگه هم که با بوق معترض مي شدند ، مي گفت : بابا ! شور چي را ميزنيد، ميرسيد ! آدم با حالي بود از همونايي که مي گن گور باباي همه چيز ، خوش باش ! توي مسير هم چندين بار آهنگ ضبطش را عوض کرد ، آهنگاي شاد و جالبي گوش مي کرد تا حالا نشنيده بودم ، تند را نندگي مي کرد اما از اونجا که مي دونم حالا حالا ها مردني نيستم ، نمي ترسيدم ، خيابون ستارخان که رد شديم ، مي گفت اينجا خيابون عشاقه و عشاق در راهند!، توي مسير فرد ديگه اي هم به جز من سوارنکرد ، اگر بچه تر بودم ميگفتم بلندم کرده اما ديگه کارمون از بلند شدن گذشته !
بعد از کلي هيجان وحرفهاي جالبي که زد ، رسيديم جلوي خونه و پياده شدم ، يه هزارتومني بهش دادم ، گذاشت توي جيبش و دنده را عوض کرد که بره ! گفتم : آقا بقيش !؟ گفت هشتصد تومن تا چوگان ، دويس تومن هم تا اينجا
خندم گرفت! ، گفتم چي ؟! گفت پول خرد ندارم ، منم ديگه چيزي نگفتم ، گفتم شب خوبي داشته باشيد و هميشه شاد باشيد ، از حرفم خوشش اومد و رفت ، گرچه هشتصد تومني پياده شديم ، اما اون خونگرمي و ديدش نسبت به اطرافش ، برام جالب بود ، شايد به جالبي يه فيلم هزار تومني در پيت سينما سعدي ...
من شيراز و شيرازي ها را خيلي دوست دارم اما از اين جمله شيرازي ها متنفــرم ! هر جا يه کاري مي کنند و بهت ضرري مي رسونند ، با با لهجه شيرازي و همون کشش کلمه شرمند بهت مي گن " .... شــــرمنده " موقع را نندگي از عقب و کنار بهت مي زنند ، داري راه ميري بهت تنه مي زنند ، داري رد مي شي از آسمون روي سرت آشغال مي ريزند ، قرارشون را فراموش مي کنند ، کرايه تاکسيت را اشتباه حساب مي کنند يا بعد هر کار ديگه اشتباهي که بعدش نياز به معذرت خواهي هست ، شايد يه راننده بد از صبح تا شب هزاربار به اين و اون مي زنه واين عبارت را تکرار مي کنه ، کاش اين لغت را نداشتيم کاش معذرت خواهي و ببخشيد هم نداشتيم ، سعي مي کرديم ، دقت مي کرديم تا اشتباه نکنيم ، بعضي اشتباه هايي که ميشه اتفاقي نيست و از روي بي دقتي و عادت است . مي خواستم اين را بگم و به اين نتيجه برسم که ايجاد بعضي کلمات در زبانها براي مواقع خاصي بوده و ما به خاطر وجود اون کلمات ، وقايع خاص را عادت کرديــم .
مسجد النبي ، شهريور 85 ، ظهرها که مي رفتيم براي نماز جماعت مي ديدم مردم کفشاشون را همون دم در بيرون ميارند و داخل جا کفشي مي گذارند و ميرن دنبال نماز وعبادتشون ... اما من که با سيستم ايران آشنا بودم و مي دونستم اين جور جاهايي آدم با کفش مياد و پابرهنه بر مي گرده ، اعتمادي نداشتم ، تا اين که يه روز با داداشم امتحاني اين کار را کرديم و وقتي بر گشتيم کفشمون سر جاش بود ، تعجب کرديم ، يه بار ديگه هم اين کارا کرديم و بازم کفشمون را کسي بر نداشته بود ، شايد براي يه نماز عادي حدود صد هزارنفر وارد مسجد النبي ميشن ، اما چشمتون روز بد نبينه ، يک روز ظهر که به همراه داداشم رفته بوديم براي نماز ، کفشمون را تو جا کفشي گذاشتيم ورفتيم براي نماز اما وقتي برگشتيم ، نبودند ، بله کفشامون نبودند ، چند باري همه طبقه هاي جا کفشي را گشتيم اما خبري نبود ، يه عده ديگه هم کفشاشون نبود ، مثل اين که يه عده آدم بي کفش آمده بودند و با کفش برگشته بودند ، به خادماي مسجد النبي گفتيم اما محلي نگذاشتند و ديديم فايده اي نداره ، بايد پا برهنه تا هتل بريم ، اما مگه مي شد توي اون گرماي عربستان وسنگفرشهاي سياه و آسفالت و ... ، اما چاره اي نبود ، حدود ده دقيقه اي تا هتل ما راه بود ، من و دادشم به هزار بدبختي و عذاب خودمون را به اولين مغازه نزديک مسجد النبي رسانديم و دو تا دمپايي خرديدم ، صاب مغازه هم که ديد ما چاره اي جز خريدن نداريم ، دمپايي ها را گرون با هامون حساب کرد و تخفيفي نداد ، آسمان همه جا همين رنگ ايران خودمونه و دزد دين و مليت نمي شناسه و همه جا پيدا ميشه !
اين خاطره را ديشب يادم اومد که رفته بودم همون کفش تابستوني پارساليم را بخرم ، وقتي براي صاحب مغازه داستان کفشم را تعريف کردم ، گفت : همه مشتريهاي من اين جوريند ، وقتي از من کفش مي خرند ، يا ميرن مکه يا سوريه يا کربلا و کفشاشونا هم اونجا مي دزدند و بعد دوباره ميان از من ، همون کفشه را مي خرند .
چند روز پيش کانون فيلم و عکس دانشگاه ، فيلم اخراجي ها را در تالار فجر به اکران گذاشت و از کارگردان و تهيه کننده فيلم هم دعوت کرده بود و آقاي ده نمکي به خاطر مشکلي که براش پيش اومده بوده ، نتونسته بود بياد و با اعتراض شديد دانشجويان مواجه شد و هر کسي پاي ميکروفن يه چيزي بارش کرد مثلا " چماق دار فيلم ساز شده ..." ، " همون که به آژانس شيشه اي مي گفت آژانس گيشه اي حالا اومده فيلم جنگي ساخته " و .... ، آقاي کاسه ساز که روي سن رفت از طرف آقاي ده نمکي از همه معذرت خواست . شروع کرد به دليل اوردن که چرا آقاي ده نمکي نيمده !؟ اما وقتي ديد دليلاش چرته و کسي راضي نميشه ، يه چند جمله ديگه اي گفت و گفت : " اين هم چند تا دليل آبکي که مطمئنا شما را ضي نشديد " و همه بچه ها تشويقش کردند .
امروز تصميم گرفتم بعد از مدت ها که از خاطره نوشتن و نوشتن کنار کشيدم ، دوباره بنويسم ، اما اين نوشتن با نوشته هاي قبليم خيلي فرق داره ، چند سال پيش بود توي پرشين بلاگ يه وبلاگ درست کردم يه خورده با هاش ور رفتم ونوشتم و ولش کردم ، اما باز تصميم گرفتم يه وبلاگ تالاري مثل همين جايي که مي بينيد درست کنم و از چيزاي جالب و اتفاقاي جالب و تلخي که توي يک روز برام مي افته ، بگم ! تا نخوام براي هر کدومش دنبال يه تاپيک قديمي يا يه تاپيک جديد بگردم ، و شما هم اگر دوست داشتيد اين جا نظراتون را بگيد اوليش هم فکر کنم يه خورده تلخ باشه ، پس به نام خداي بزرگ و مهربون شروع مي کنم .
فکر نمي کردم اون هم وارد اين بازي ها شده باشه !
چند روز پيش يکي از دوستام برام زنگ زد و گفت : حسين با هات کار دارم ، چهارشنبه چهار به بعد با کسي قرار نگذار وبيا چهار راي گاز ، من هم گفتم باشه ، تا اين که چهار شنبه شد و ساعت چهار رفتم سر قرار ، قبلا هم دوباري با اين جور قراراي ناگهاني و نا آگاه از موضوع قرار برخورد کرده بودم ، حدس زدم اين هم از همون تريپ قرارا باشه اما باورم نشد گفتم شايد چون ازش بزرگتر هستم و دوستشم براش مشکلي پيش اومده ومي خواد کمکش کنم ، من هم رفتم تا اين که با ماشين اومد دنبالم و من را برد خونه خودشون ، يکي از دوستاش هم اونجا بود ، چند دقيقه اي نگذشت که يه خانم با مرد جوون هم وارد اتاقش شدند ، دور ميز نشستيم و خانمه شروع کرد از من سوال پرسيدن ومن هم همش مي گفتم خيلي ممنون ، تا اين که براي بار چندم گفتم : بازم و بازم ممنون ، بهم گفتن مي دوني چرا اينجايي ؟ گفتم : نه نمي دونم اما حدس مي زنم ، تا حالا سه بار ديگه هم برام پيش اومده ، فکر کنم در مرود Networ Marketing هست ، گفتند : بله اما يه خورده متفاوته با اون چيزي که فکر مي کني و اگر دوست هم نداري بهت معرفي نمي کنيم ، من هم يه دفعه تا اين را گفتند ، گفتم نه ! گوش مي کنم اما خواهشا بعد از اين جلسه توقع ايجاد نشه که وارد سيستم بشم ، اونا هم گفتند نه ! و شروع کردند به معرفي سيستمي که بار ها برام معرفي شده بود و چه خاطره هاي تلخي که از دوستام برام زنده نشد ! که مطمئنا براي اطرافيان شما هم اين جور چيزايي پيش اومده ، خب اين داستان من بود اما ناارحتي من از اينه که نمي دونم اين دوستي اي که با من و دوستم ايجاد شده بود و توي کارام بهم خيلي کمک مي کرد ، همش نقشه بود براي همين کار ؟! که مطمئنم اين جوري نبوده اما شدت يافتن دوستيش ممکنه به اين خاطر بوده باشه ، اما براي خودش نارحت شدم که اون هم وارد اين سيستما شده و تا حالا به چشم خودم هيچ گونه موفقيتي از دوستام نديدم و کلي در مورد اين سيستما دليل و مدرک دارم که سرانجامي نداره لااقل براي ما ها هيچي جز ضرر نداره ، يه بدي که اين سيستما داره پيله بودن کاربراش هستند براي جذب کردن ديگران ، حالا من علاوه بر اين که بايد خودم را يه جوري بکشم کنار که ناراحت نشه، سعي کنم خودش را هم از اين کار منصرف کنم . واقعا پسر با استعداديه مي ترسم جذب سيستم بشه و همه چيز را ول کنه ، با اين بسته بودن فعاليت هاي اقتصادي و بازاريابي شبکه اي که در ايران هست مطمئنا مشکل حقوقي هم به هم مي زنه غير از اين که زود بکشه کنار و فقط ضرر مادي کنه ! طولاني شد ،همون جوري که متناي طولاني را نمي خونم دوست ندارم متن طولاني هم بنويسم ، شايد بعدا از دوستاي خوب و با استعدادي که داشتم و وارد اين سيستما شدن و مشکلاتي که براشون پيش اومده ، بگم . ممنون که خونديد .
| افتاب از راه که مياد تاج مناره هات ميشه عروس گل به سر گنبداي طلات ميشه رد پاش رو قالي لاکي کاشون مي مونه گلاي گلدوزي پيرهن دخترات ميشه ستوناي سنگيتو تاريک و روشن مي کنه نقره کوب دفتر مشق کتيبه هات ميشه سر برج و باروات توري زرين مي کشه کاشي فيروزه سر در خونه هات ميشه زير طاق آسمون قل مي خوره بافه نور روي طاق نصرتا لونه کفترات مي شه پا به پاي جاده هات تا اون ور صحرا مياد پشت کوه که مي رسه جون مي ده و فدات مي شه منبــع : وبلاگ سالهاي تاکنون |
