تبليغاتX
از من به او

از من به او

یادداشت های حسین میرجلیلی (سیاسفید)

سلام دوستان

داشتم فکر می کردم اینجا نوشتنم تا کی طول می کشه ؟ و تا کی اینجا خواهم نوشت ؟ مطمئنا اگر شمابخونید و نظر بدید بیشتر دوام میاره ! گرچه فکر می کنم روز ها و هفته های آینده به خاطر کنکور ارشد کمتر بتونم بنویسم ولی سعی می کنم  هفته ای یکبار اینجا بنویسم تا یادم نره نوشتن چه جوریه ، تا شما را یادم نره تا بی وفا نباشم !

دیروز داداشم از تهران برگشت و تصمیم گرفته تا اینجا برای کنکور بخونه و از دانشگاه و فعالیت هایی که می کنه دور باشه اونم مثل من خودش را خیلی دگیر کار های ریز ودرشت کرده ! حالا هم که اومده  زده همه خونه را ریخته به هم و با سلیقه خودش چیده ، همیشه وقتی میاد اولین کاری که می کنه دکور خونه ساده و دوست داشتنیمون را می ریزه به هم گرچه خودم هم  ماهی یه بار اتاقم را می چرخونم و همه چیز را جاش عوض می کنم تا تنوعی بشه ! اتاق من مرتب ترین و تمیز ترین جای خونه هست و اصلا تریپش با کل خونمون متفاوته یه جورایی با کلاس تر و مجهز تره ، باز شروع کردم از خودم تعریف کردن ، چیکار کنم از خودم تعریف نکنم می میرم !() امیدوارم یه روزی از خودم این همه تعریف نکنم !  گرچه می دونم به قول معروف هیچ چیزی() نیستم !

اینم عکس میزی که برای خودش یه جایی کنج خونه جور کرده تا بشینه درس بخونه :

خلاصه ، بعد مدت ها  ، چهارسال تقریبا ، فکر می کنم داداشم تصمیم گرفته تا مدت طولانی با ما زندگی کنه و دست از خوابگاه و زندگی دانشجویی و این چیزا بکشه یه مدتی هم خر شده بود می خواست زن بگیره که نمی دونم چی شد ؟ منصرف شد یا نه !؟ منم که حال و حوصبله ندارم ازش در مورد این چیزا بپرسم !  البته این خر شدنا واسه همه پیش میاد ! 

+ نوشته شده در  86/07/30ساعت 22:12  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

این عکسی که می بینید ، روبروی وضوخونه نمازخونه کتابخونه خوارزمی گرفم ، حاج آقایی که می بینید یا همان حاج آقا چیز ! اسمش را نگم ممکنه بشناسیتش غیبتش بشه ! حالا فرض می گیریم حاج آقا فلانی ، یه مدت پیش که مادر یکی از دوستام فوت کرده بود و مسجد دانشگاه برنامه ختم گرفتیم و مثل همیشه من تقریبا همه کاره برنامه بودم (باز چقدر خودم را تحویل گرفتم ! )  از این حاج آقا دعوت کردیم که برای سخنرانی تشریف بیاره ، اما مثل یک کامپیوتری مرد ، دو درمون کرد و نیمد ، بماند که سر این قضیه و با چه بدبختی بعد از هزار تا سلام علیک با حاج آقا های مختلف دانشگاه شیراز موفق شدم یک آخوند برای برنامه پیدا کنم تا چند دقیقه بیاد برای مراسم سخنرانی کنه ! می دونید مشکل چی بود !؟ مراسم دانشجویی بود و پولی برای هزینه سخنران نداشتیم ! بنابراین مجبور بودیم از حاج آقا های خود دانشگاه استفاده کنیم ، خب فکر کنم به حد کافی با جاج آقا فلانی و نحوه آشنایی من با ایشون آشنا شدید(چه شین بازاری شد !)

ظهری حاج آقای فلانی همون جوری که می بینید بعد نماز روی چمنا رو به خیابون ملاصدار نسته بود و گو یا منتظر کسی بود که یکی از دانشجو ها بعد از سلام تیکه با حالی به حاج آقا انداخت ، گفت : " حاج آقا ، نماز خونه این طرفه ! چرا رو به سمت خیابون ملاصدرا نشستید ، خوبیت نداره ! " حاج آقا هم خندید و گفت " راسیتش منتظر کسی هستم هنوز نیمده ! " به من این جمله را گفته بودند هیچ کاری نمی کردم ! مگه آخوندا دل ندارند !  

+ نوشته شده در  86/07/29ساعت 18:37  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

امروز یکی از بچه های ورودیمون ، آرمان روحی ، که این ترم برای کنکور فوق مرخصی گرفته اومده بود شیراز تا چند روزی استراحت کنه یا به قول خودش کتاباش را ببره ! ابتدا پی سی کارشناسی بخش همدیگه را دیدیم ، بعد قرار گذاشتیم تا شبی بچه ها را خبر کنیم و با هم بریم بیرون برای شام . در ابتدا چند تایی رفتیم نماز و نشستیم با هم دیگه حرف زدن ، بیشتر بحثمون در مورد کنکور و پارسه و دکتر بوستانی و کنترل این چیزا بود مخصوصا کنکور که این روزا ذهن من را هم خیلی مشغول کرده ، عکسایی را هم که می بینید  حسین خادم با گوشی موبایلش گرفته :

این عکس که معرف جضورتون هست  ، من هستم :

این عکس را هم از نماز خونه مهندسی ۲  گرفتیم از راست به چپ : من ، آرمان و محمود

بعد ازنماز یه سری رفتیم کتابخونه خوارزمی و یه نیم ساعتی را اونجا وایسادیم حرف زدن و غیبت کردن استادا و دوستان و بارم بحث کنکور ارشد ! تا بقیه بچه ها از سر کلاس و خوابگاه بیان ، یه دانشجوی سال بالایی ، ایمان دهزنگی هم بین ما بود که با همدگیه چند تایی کنار نگهبانی عکس گرفتیم ، ایمان دهزنگی ، از بچه های ورودی ۸۱ که سال گذشته کنکور فوق را بدشانسی اورده بود و قبول نشده بود  الان هم منتظر سربازیه یا این که کنکور فوق بده ما نفهمیدیم می خواد چیکار کنه ! اما آخر کاری که می خواست از ما جدا بشه  جمله ناراحت کننده ای گفت : من هم برم یه جایی تنها باشم به یاد دوستای قدیمی که همگی رفتند !

از راست به چپ به جز خودم   : ایمان ، آرمان ، حسین ، حسین ، محمود

 

بعد این که همه بچه ها اومدند ، حسین سلیمانی و حسین روحانی از خوابگاه و پورنیک از خوابگاه ، راه افتادیم به طرف یه جایی که شام بخوریم و این قدر رفتیم تا این که سر از امپراطور خیابان ستارخان در اوردیم ، دو تا میز کنار هم گذاشتیم و محوطه بیرون رستوران غذل خوردیم و هر کسی برای خودش چیز جالبی سفارش داد ، پیتزای مخصوص و یونانی و کنتاکی و هات داگ و یه چیز دیگه که اسمش یادم نموند فقط دورش آلومینیم پیچیده شده بود هات داگ هم نبود !

بعد از شام هم بچه های خوابگاهی رفتن به طرف خوابگاه و من و محمود و حسین هم اومدیم طرف خونه و این عکس را هم من و پورنیک کنار سطل زباله های امپراطور گرفتیم محض خنده ، از بس حرف زدیم و راه رفتیم حسابی خسته شدیم :  

با دوستان بودیم خیلی خوش گذشت اما وقتمون هم گذشت ! 

+ نوشته شده در  86/07/28ساعت 22:52  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

خاموش‏تر از چراغ مرگیم

روشن‏تر از آفتاب كجایى‏؟

عقربك‏هاى ساعت، تا كى به گرد خود گردند، بیهوده در صفحه غیبت.

در گرگ و میش سحرگاه، پایان دروغ را انتظار مى‏كشیم.

آن روز كه بیایى، جهان براى خوشبختى ما تنگ است.

آغاز و فرجام خویش را در تو مى‏جوییم.

این گریه را پایانى است اگر، اشك راه خود را بداند و بر هر دامانى نریزد.

پوست را بادام و سال را ایام و زیستى را كام و بودن را نام تویى.

من كیستم؟ تو كیستى؟ من اینك نه آنم كه بودم. تو همچنان آنى كه بودى.

مگذار كه بگویم در تن من، امید را به خاك سپردند و سنگى صنوبرى شكل بر سر آن نهادند.

هیچیم هیچ، بى‏تو اى همه كس، همه چیز، همه جا، همه وقت، همه عمر...

دلى داریم به پریشانى دود; سرى داریم به حیرانى رود; چشمى به گریانى ابر; غمى به وفادارى بخت. نه اقبال خوشایندى، نه مرگ ظفرمندى.

رفتن، یعنى غیبت، آمدن، یعنى ظهور. بودن یعنى انتظار. كار یعنى سالنامه عمر را ورق زدن. سیاست، یعنى به لبخند تو خندیدن. حكومت، یعنى زیر پاى تو فرش گستردن. عاشورا، یعنى غمهاى تو. محرم، یعنى دمیدن مهتاب فراق. این است معناى حقیقى كلمات.

عریضه‏ها را چاه به كجا مى‏برد؟ آیا او هم...

سر و دست مى‏شكند غول فراق: ما به جنگ مگسها بسیجیده‏ایم.

اگر نه یك دم هماواز توییم، مگر چنگ ناساز تو نیستیم؟

خوشا آن در كه به روى تو هر روز مى‏خندد.

+ نوشته شده در  86/07/27ساعت 16:41  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

مدتهاست که نرفته ام مشهد . مشهد نه به معناي يک شهر ، که اگر امام رضا آنجا نبود ، مشهد هم مثل خيلي از شهرهاي خراسان ، کوچک و محدود مي ماند .
مدتهاست دلم تنگ حــرم است ، قلبم مشت شده به سيته مي کوبد ، اينها را الان يادم مي آيد کــه ... دارم از پياده رو خيابان تهران (امام رضا)مي روم سمت حرم . يک گنبد زرد و دو تا گلدسته ، يک گنبد فيروز ه اي با دو تا گلدسته فيروزه اي ، قشنگ ترين نماي حــرم امام رضا از توي خيابان است.
خيلي وقت هست که حتي خواب زيارت هم نديده ام الان هم احتمالا لطفي شده و دارم خــــــواب مشهد را مي بينم که به فلکه آب رسيده ام و از توي شلوغي هميشگي اش مي گذرم چه خواب خوبي دارم مي بينم و چه شانس آورده ام که تا حالا بيدار نشد ام . مي ترسم مادرم همين الان سر برسد و بيدارم کند براي صبحانه . اما فعلا که خوابم و هنوزکه دارم مي روم . مي رسم به درهاي ورودي. يکي نفر الکي دستي به بازوها و شانه ام مي زند که يعني مثلا من را گشته باشد . داخل مي شوم . سلام مي دهم همان جا مي ايستم .اذن دخول مي خو انم. اذن دخول که تمام مي شود خوشحال مي شوم که تا آخر زيارت از خواب بيدار نمي شوم ، چون خود امام رضـــا اذن داده وگرنه کاري مي کرد بيدار شوم ، هــوا سرد است ، اماتوي صحن جامع رضوي زائر کم نيست. مثل هميشه از کنار مسجد گوهرشاد وارد صحن گوهرشاد مي شوم هر وقت به اين جا مي رسم درست زير گلدسته بزرگ مسجد گوهرشاد درست رو به روي گنبد حرم ، مثل اين که از يک بلندي پريده باشم و توي هوا معلق باشم احساس سبکي مي کنم احساس کسي که توي آب غوطه ور است احساس کسي که احساسي ندارد ، جز معلق بودن ! جز شناور بودن و اول از خدا ميخواهم بيدار نشوم بعد مي روم توي مسجد گوهرشاد ، بين همه مردمي که رو به قبله و پشت به قبله ، نشسته وايستاده ، دعا مي خوا نند يا نماز يا زيارت . خود را جا مي دهم . دو رکعت براي بابا و مامان دو رکعت براي پدر و مادر امام رضا دو رکعت هم براي اين که از خواب بيدار نشوم .
حالا نشسته ام خيره نگاه مي کنم به گنبـــــد زرد از گوشه صحن ، مدتي است توي هوا معلق و توي آب غوطه ور .
پسرم ... پسرم .. خوبي ؟!
به خودم مي آيم ، فکر مي کنم مادر است که بيدارم کرده ، اما هنوز خوابم ، يعني هنوز توي صحن گوهرشاد ، پيرمرد مي خواهد کمکش کنم ، ببرمش تا کنار حوض وضو بگيــــرد. مي برمش به حوض که مي رسيم
مي گويد : خدا خيرت بده پسرم .
مي گويم : ممنون ،کاري نکردم.. ولي نزديک بود از خواب بپرم ها ! ...پ
مي گويد : تو که خواب نبودي ،خواب هم نيستي ، بيدار بيداري ! مي گويد و خداحافظي مي کنيم . به حرفش فکر مي کنم ،. مگر مي شود آدم اين قدر شفاف خواب ببيند ؟! نمي شود ! يعني تا حالا براي خودم اتفاق نيفتاده .
کنار حوض مي نشينم ، دستم را توي آب فرو مي کنم ، سرد است ، دو دستم را پر از آب مي کنم ، به آب نگاه مي کنم ،آب را مي پاشم توي صورتم ف صورتم يخ مي زند ، چشم هايم را باز مي کنم ، هنــور توي گوهرشادم ، باز هم دستم را پر از آب مي کنم باز هم مي پاشم به صورتم .
هر چه اين کار را مي کنم از خواب بيدار نمي شوم آرام با دست به صورتم سيلي مي زنم ، محکم تر ! خيلي محکم . درد را احساس مي کنم ! نه واقعا خواب نيستم ، بيــــدارم. صبح توي اتوبوس خواب بودم ، حالا ديگر بيدارم . فکـــر مي کردم خوابم.
مي دوم تا کفشداري . حالا که صورتم خيس است ، کفشدار اشکهايم را نمي بيند ، کفش هايم را مي دهم و معلق مي شوم توي هوا ، غوطه ور مي شوم توي آب .

برگرفته از کتاب يک فانوس روشن به همراه تغيـيـر


+ نوشته شده در  86/07/27ساعت 15:23  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

....
آقا ببخشيد ، اينجا کجاست ؟
اينجا !؟ دفعه اولته که مياي ؟
بلــه دفــعه اولمه .
اينجا خانه پيامبـــره ، اين هم باب جبرييله که بر پيامبر از اين در وارد مي شده و وحي ميکرده ، پشت اين درب مسجد که الان بسته هست ، درب کوچيکيه ، که بالاش نوشته " بيت الفاطمه " و درب خانه حضرت عليه ، اين فضاي بسته هم محل زندگي اصحاب صحفه (اصحاب فقير پيامبر) بوده که تحت سرپرستي پيامبر زندگي مي کردند .

بدنم خشک شده بود ، مات و مبهوت مونده بودم ! نمي دونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت ! به حرفاي اون مرد گوش ميکردم ، يعني بالاخره رسيديم ! يعني ما مدينه هستيم ، يعني ما الان کنار قبر پيامبر و بقيع هستيم!؟ ببخشيد آقا بقيع کجاست ؟!

بقيع پشت سرتونه ، بقيع آن ديوار هاي بلنده و الان داخلش پيدا نيست و درب بقيع را صبحها بعد نماز صبح و عصرها باز مي کنند ، چون تاريک بوده متوجه آن نشديد .

نگاهي به عقب کردم و دقت که کردم پنجره هاي مشبک بقيع را ديدم .
...

مديــنه 17 شهريـــور 85

نمي دونم چه جوري بگم و چه جوري شروع کنم ، دقيقا پارسال همين موقع ها که مي خواستم يه متن خدافظي براتون بنويسم نمي دونستم چي بگم ، مجبور شدم يه متن از کتاب دکتر شريعتي بگذارم ، الان هم که يکسال از اون سفر مي گذره باز هم همين جوريم و هر چي فکر مي کنم که چه جوري بگم و چه جوري شروع کنم نميتونم ، يکسال گذشت از اون سفر اما براي من از يکسال خيلي بيشتر گفت سالي که براي من پر از خير و برکت بود و درساي بزرگي توي زندگي گرفتم ، قشنگ ترين لجظه حج اون لحظه اي است که با کعبه روبرو مي شي ، باز هم قلم من در توصيف اون لحظه ها نا توانه و دکتر شريعتي اين لحظات را خيلي قشنگ تر توصيف کرده :

کعـــــــــــــبه ، در آستانه مسجد الحرامي ، اينک ، کعبه در برابرت ! يک صحــن وسيع ، و در وسط ، يک مکعب خالي و دگر هيچ ، ناگهان بر خود مي لرزي ! حيــرت ، شگفتي ! اين جا... هيچ کس نيست ، اين جا ... هيچ چيز نيست ... حتي چيزي براي تماشا !
يک اطاق خالي ! همين !
احساست بر روي پلي قرار مي گيرد از مو باريک تر ، از لبه شمشير برنده تر ، قبله ايمان ما ، عشق ما ، نماز ما ، حيات ما ومرگ ما همين است ؟ سنگهاي خشن و تيره رنگي برروي هم چيده و جرزش را با گـــچ ، ناهموار و ناشيانه بندکشي کرده ودگر هيچ !
ناگهان ترديد يک سقوط در جانت مي دود !
اينجا کجاست ؟ به کجا آمده ام ؟ قصر را مي فهمم : زيبايي يک معماري هنرمندانه ، معبد را مي فهمم : شکوه قدسي و سکوت روحاني در زير سقف هاي بلند و پر جلال و سراپا زيبايي و هنر ! آرمگاه ار مي فهمم : مدفن يک شخصيت بزرگ ، يک قهرمان نابغه ، پيامبر ، اما .... !
اما اين ...؟ درز وسط ميداني سرباز ،يک اطاق خالي ! نه معماري ، نه هنر ، نه زيبايي ، نه کتيبه ، نه کاشي ، نه گچ بري ، نه ... حتي ضريح پيامبري ، امامي ، مرقد مطهري ، مدفن بزرگي ... که زيارت کنم ، که او را به ياد آرم ، که به سراغ او آمده باشم ، که احساسم به نقظه اي ! چهره اي ! واقعيتي ! عينيتي !بالاخره کسي ، چيزي ، جايي ، تعلق گيرد ، اين جا هيچ چيز نيست ، هيچ کس نيسن.
ناگهان مي فهمي که چه خوب ! چه خوب هيچ کس نيست ، هيچ چيز نيست ، هيچ پديده اي احساست را به خود نمي گيرد ، ناگهان احساس مي کني که کعبه يک بام است ، بام پرواز ، احساست ناگهان کعبه را رها مي کند در فضا پر مي گشايد ، آنگاه مطلق را احساس مي گني ، ابديت را حس مي کني،
آنچه را که هر گز در زندگي تکه تکه ات ، در جهان نسبي ات نمي تواني پيدا کني ، نمي تواني احساس کني ، فقط مي تواني فلسفه ببافي ، اينجاست که مي تواني ببيني ، مطلـــق را ، ابديت را ، او را !
و چه خوب که در اينجا هيچ کس نيست ، و چه خوب که کعــــــبه خالي است !
و کم کم مي فهمي که تو به زيارت نيامده اي ! تو حـــــــــــــج کرده اي ! اينجا سر منزل تو نيست ، کعبه آن سنگ نشاني است که ره گم نشود ، اين تنها يک علامت بود ، يک فلش ، فقط به تو ، جهت را مي نمــود ،تو حج کرده اي ، آهنگ کرده اي ، آهنک مطلق ، حرکت به سوي ابديت ، حرکت ابدي ، رو به او ، نه تا کعـــبه ، کعــــبه آخر راه نيست ! آغــاز است !
...

پنجشنبه 15 شهريور 1386، ساعت 19:32

 


+ نوشته شده در  86/07/27ساعت 15:17  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 



قاصدکي ديدم
سلام کـــــرد
تار دلم صدا کرد
ناي دلم نــوا کرد
چشمهايم را بستم
سلام کــردم
آروم آروم
چشمامو باز کردم
قاصدکي نديدم
جاش يه قطره اشک ديدم
قاصدک خيال بود
نــه ! قــاصــــــــدک دروغ بود

.: سياسفيد :.
+ نوشته شده در  86/07/27ساعت 15:10  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

جایی نوشته بودم  :

بعضي وقتا آدم در زندگي مجبور ميشه يه چيزي را رها ( ول ) کنه با اين که خيلي دوستش داره و مي بينه که جاي پيشرفت داره ! اما يک اتفاق يا گزينه بهتري پيش مياد که مجبورش مي کنه اون چيز را رها کنه ! تا حالا هم اگر چيزي را رها مي کردم به خاطر اين بوده که گزينه بهتري براي جايگزين کردنش پيدا مي کردم ! اما جديدا به اين نتيجه رسيدم و ياد گرفتم که آدم بايد بعضي وقتا بعضي چيزا را بدون هيچ دليلي رهــا کنه ! رها کنه به همون دليلي که دوست داشته و شروع کرده حالا هم دوست داشته باشه که اون چيز را رها کنه ! همه بايد ياد بگيرند که بتونند يه چيزي را که خيلي دوست دارند بدون هيچ دليلي رها کنند .

 

 وحید جواب داد :

اتفاقاً چند روز پيش داشتم به همين موضوع فکر مي کردم. البته من قضيه رو يه جور ديگه مطرح مي کنم:
بعضي وقتها آدم مجبور مي شه چيزي رو که دوست داره رها کنه. در اين مورد بحث زيادي نمي شه کرد؛ چون اجباره.
بعضي وقتها آدم چيزي رو که دوست داره داوطلبانه کنار مي ذاره تا به يه چيز دوست داشتني ديگه برشه که ارزشش براش بيشتر از قبليه. اين مورد هم جاي بحث زيادي نداره؛ چون يه معامله منطقيه.
بعضي وقتها آدم چيزي رو که دوست داره رها مي کنه؛ بدون اين که ظاهراً اجباري در کار باشه يا به چيز ارزشمندتري برسه. فقط به خاطر اين که دلش مي خواد وابستگي هاي ماديش رو کمرنگ کنه. از اون چيز دوست داشتني مي گذره؛ براي اين که از دنيا گذشته باشه و دست و پاهاش رو از زنجيزهاي مادي رها کرده باشه. چنين کاري به نظر من نه تنها حماقت نيست؛ بلکه يک درجه از کماله. البته افرادي که به اين درجه از کمال رسيده باشن، تعدادشون زياد نيست.

"زير بارند درختان که تعلق دارند - - - - - - - - - - اي خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد"
- حافظ

"اي سرو پاي بسته به آزادگي مناز - - - - - - - - - - آزاده من که از همه عالم بريده ام"
- رهي معيري

 

و برهان جواب داد :

سيا سفيد عزيز
چقدر خوبه که به اين نتايجي که رسيدي فقط در حرف نباشه و در عمل هم بتوني استفاده کني، به عنوان مثال فکر نمي کني با اينکه براي گروه علمي خيلي زحمت کشيدي تا به اينجا رسيده و شايد نتايج زحماتت به اسم بقيه هم در رفته و کسيم اونطور که بايد و شايد ازت تقديرم نکرده؟؟؟ الان بهتر اونجارو رها کني با اينکه شايد برات سخت باشه و شايد ه آينده نا مطمئن گروه علمي نگرانت کنه و ... اما فکر نمي کني بايد بري و کار و بدي دست جوونترا ولو اينکه گروه غلمي از بين بره يا زحماتت از بين بره ...
هميشه براي رسيدن به بهترين بهترين ها بايد از بهترين ها گذشت و آن را به بقيه داد و مرتب اين مسير ادامه داره و اين سير تکامل و پيشرفت هست ...
با آرزوي موفقيت براي همه دوستاداران پيشرفت ايران زمين و آرزوي توفيق براي سياسفيد

 

و من در نهایت جواب دادم :

بچه ها جوابي که دادم بلنده و مي خواستم براي خود برهان پي ام کنم اما گفتم اينجا بگذارم تا اولا همه چيز روشن بشه و شايد بين حرفام درس هايي باشه که بتونيد براي زندگي آيندتون ازش استفاده کنيد و همه ما اينجا هستيم تا تجربياتمون را با هم تقسيم کنيم تا زندگي راحت تري داشته باشيم و نخواهيم همه چيز را خودمون آزمون و خطا کنيم تا بهش برسيم به قول يکي"نادان ترين مردم کساني هستند که تجربه بد ديگران را تجربه کنند " اگر دوست داشتيد و وقت و حوصله کرديد بخونيد ، خودم هم از خوندن پستاي بلند خوشم نمياد اما اين يکي استثنا شد .


سلام برهان جان ، خيلي خوشحال شدم بعد مدتها دوباره اينجا پست گذاشتي با اين که مي دونم اين روزا و هفته ها سرت خيلي شلوغه . بعضي رفتار هاي نسبتا بچگانه بعضي کاربراي اينجا باعث شده که کمتربه اينجا سربزني و فکر کنم اين قدر از دست کاراي من عصباني مي شي که ديگه نتونستي تحمل کني و اومدي اينجا هم نوشتي! ازت ممنونم ، بد نيست براي همه بگم که اين حرفي و درسي که در مورد رها کردن چيزايي که دوست داريم گفتم نتيجه بحثاي طولاني من و برهان تا نصفه شبه و وحيد اون را به خوبي دسته بندي و جمع و جور کرد ، واقعا سخته ادم يه چيزي را که دوستش داره و ميبينه جاي پيشرفت داره و مي تونه ادامه بده ، رها کنه ...

قبل از هر چيز بگم براي گروه علمي من تنها زحمت نکشيدم خيلي ديگه از بچه ها قبل از من و از ابتداي کار گروه علمي زحمت کشيدند و از کسايي که گروه علمي را تاسيس کردند و زحمت کشيدند و با فارغ التحصيليشون گروه علمي خوابيد و بهروز نصيحت کن که دوباره زندش کرد و اعضاي گروه علمي پارسال که با زحمات و تلاشي که کشيدند گروه علمي را به اينجايي که مي بيني رسوندند شايد سال گذشته به جرات بتونم بگم فعال ترين انجمن علمي دانشگاه شيراز را داشتيم و توي کشور هم نسبت به چند انجمن علمي اي که سراغ دارم قابل مقايسه نبوديم و همه اينها نمي تونه زحمت يک نفر باشه و نتيجه زحمت اعضاي گروه علمي و ساير دانشجوياني است که کنار گروه علمي فعاليت هاي دانشجويي مي کنند از قبيل مهندس خيامي و مهدي صمدي و ... شايد اگر تمام زير گروه هاي علمي و گروه اي سي ام و گروه رباتيک و مهندسي نرم افزار و ... را کنار هم بگذاريم اين طور فعاليت دانشجويي در ايران بي نظيره و خوشحالم که من هم جز کوچکي از اين مجموعه بودم ، اما اين که کسي از آدم تشکر نمي کنه و قدرداني نمي کنه را خودم هم قبل از شروع مي دونستم توي اين مملکت هر کاري هر جا بکني آخرش اون جوري که بايد ازت تشکر نميشه يا مثل اينجا اصلا ازت تشکر نميشه . براي خودم هم ثابت شده بود و همه اين کارها را به خاطر خودم و اعتقادات خودم و خداي خودم کردم و هيچ وقت هم توقع تشکري از کسي نداشتم و برام هم اهميت نداشت که اين کار به اسم کي و چه کسي تمام ميشه مهم اين بود که مي دونستم بايد انجام بشه و انجام مي شد و فکر نتيجه اون بودم ! عضويت من هم در گروه علمي جالب بود ، به تقاضاي دو سه نفر از دوستام کانديدا شدم گــرچه نيت بعضي از اونا خير نبود و يه جورايي شــــر بود به اين نيت که من کانديدا بشم که فلاني راي نياره و از گروه علمي بره بيرون ! حتي جلسه اول گروه علمي که پام شکسته بود نتونستم شرکت کنم ، اون دو نفر سهميه ورودي ما به خاطر اين که من دير اسم نوشته بودم وشايدم دليلاي ديگه يه جورايي با عضويت من موافق نبوند اول که شنيدم ناراحت شدم با خودم فکر کردم چرا اين جور جايي برم !؟ مگه گروه علمي چه خبره و چه امتيازي داره ؟! سال هاي گذشته چيکار کردند ؟! الاني که ديگه از من توقع کار اجرايي نميره و فقط حضورم لازمه نمي تونم اسمم را توي گروه علمي بنويسم و کاري نکنم و فقط در جلسات شرکت کنم . همه اين کارهايي که انجام شد به ياري خدا بود به خاطر نيت خيري که بچه ها داشتند که بارها در اين يکسال براي هممون ثابت شد و براي هم تعريف مي کرديم قبل از گروه علمي بيشتر با بچه هاي مذهبي کار کرده بودم و اون جور جاها اصلا براشون مهم نيست که چه کسي کاري انجام ميده و همه به دست هم ميدن تا کار انجام بشه و هيچ کس دنبال اسم نيست چيزي که خيلي من دوست دارم و خودم هم الان متاسفانه از اون جور حس و حال و هوا دور شدم و دلم براي همه اون بچه ها و کاراشون تنگ شده !با اين جور حسي و ذهنيت منفي اي که ابتداي عضويتم درست شده بود وارد گروه علمي شدم ، براي غريب آشنا (وحيد دانشمند دبير گروه علمي) پي ام زدم و دليل نيمدنم در جلسه اول را گفتم که اون هم گفت در اون شرايط تعداد از هر ورودي مهم نيست همون چيزي که خودم فکر مي کردم ! زياد با وحيد آشنا نبودم ولي از همين حرفش معلوم بود که پسر فهميده اي هست.اين جوري بود که عضو گروه علمي شدم ، اگر بخوام اسمي براي گروه علمي بگذارم يا تعريفي بکنم مي گم گروه دوستي ها ! گروه تجربه ها ! گروه خاطره ها ! دکتر بوستاني تنها استادي که هميشه مي گفت اين کارا به درد نمي خوره و ول کن و منم با يه گوشم مي شنيدم و از اون يکي گوشم بيرون مي کردم ! چون حرفاش برام تکراري بود همه دوستاي صميميم مثل تو که در جريان کاراي من بوديد بهم مي گفتيد . ترم دوم سال گذشته با دکتر سيگنال داشتم يک جلسه گفتم برم سر کلاس ببينم درسمون کجاست براي ميان ترم چقدر بايد بخونم ؟! به خودت (برهان) که گريدرم بودي زنگ زدم آدرس کلاس را پرسيدم با يه نيم ساعتي سر اون قضيه اطلاعيه هاي سمينارت که روي A4 زده بودم و گفتي همش را از اول روي A3 بزنم ! با تاخير رفتم سر کلاس ، دکتر بوستاني هم متلکي انداخت " چه عجب شما سر کلاس تشريف اوريد" کلاس که تموم شد دکتر گفت بيا کارت دارم بعد تقريبا يک ساعت و نيمي کنار ماشينش شروع کرد نصيجت کردن و حرف زدن ، آقاي ميرجليلي حيف وقتت و عمرته که پاي اين کارا بگذاري ، بشين درست را بخون فوق قبول بشي،من يا فلاني اومديم به بار به بگيم دستت درد نکنه ! که اين کارو مي کني! و خلاصه از اين حرفا ... حرفاش برام تکراري بود حوصله دليل اوردن هم براش نداشتم اما از اين که يه استاد اون هم دکتر بوستاني بياد با آدم وايسه اين جوري حرف بزنه و مثل يک دوست و برادر براي آدم نگران باشه اين که از صبح تا عصر کلاس و کار داشته و حالا نصيحتت کنه خيلي جالب بود ! و خيلي خوشحال شدم که همچين استادي دارم و ازا ون به بعد خيلي با دکتر احساس راحتي و دوستي کردم وکمک و راهنمايي مي خواستم با اون در ميون ميگذاشتم من هم هر وقت کاري ازم خواست براش انجام دادم ! گرچه چند بار هم تهديدم کرد اگر سيگنال افتادي من پاست نمي کنم و فکر نکن گريدرمي هواتو دارم و اين حرفا ... خوشبختانه نيازي هم نشد و خودم پاس شدم و دکتر هم براي اين که حالي داده باشه گفت يه خورده نمرت را زياد تر کردم و به سمت بالا گردش کردم .


اما در مورد بحثي که کردي ديگه گروه علمي را ول کنم ! از نوشتن توي اين تاپيک منظورم همين بود و اميداوارم به قول تو بتونم عمل کنم ، ديشب يکي بچه ها در مورد چينش هسته آينده گروه علمي پرسيدم گفت نمي خواد نگران باشي خودشون مي دونند چيکار کنند از حرفش ناراحت شدم با خودم گفتم اگر اون هم يکسال از زندگيش و عمرش و حساس ترين لحظه هاي زندگيش را گذاشته بود پاي اين کار و تحصيل چهار سالش به خاطر اين پنج ساله شده بود و خيلي از دوستاش دور شده بود ! و وضعيت ادامه تحصيلش هنوز پادر هوا بود!! و مهمتر از همه در اين يکسال احساسش به بازي گرفته شده بود و خيلي چيزاي ديگه که جاي گفتنش نيست ! اين جوري حرف نمي زد ! گرچه من ناراضي نيستم و خدا را شکر مي کنم که اين چيزا را ديدم و ياد گرفتم و يه جورايي بزرگ شدم اما اينها دليل نميشه که هر کسي هر چيزي دلش ميخواد بگه ! شايد اگر گروه علمي يه سري چيزا را از من دور کرد که دوباره هم مي تونم به دستشون بيارم حتي خيلي بهتر و راحت تر ، چيزايي به من داد که هيچ وقت خودم به تنهايي نمي تونستم به دست بيارم و فکرش را هم نمي تونستم بکنم ، شايد بد نباشه خودت را برهان مثال بزنم دوستي من و تو سر همين سمينارهاي گروه علمي شکل گرفت و بعد از سمينار با بچه ها با هم رفتيم بيرون ناهار و ادامه همه دوستي هايي که تا حالا باهم داشتيم و خواهيم داشت و دقيقا هم زماني شروع شد که بهت نياز داشتم خودت هم نمي دوني دوره اي باهم دوست شديم که هيچ کس به اندزه تو در اون مدت به من کمک نکرد حرفايي که بهم زدي و جاهايي که با هم مي رفتيم و چيزايي که ازت ياد گرفتم ! که من بعضي وقتا توي حکمت خدا مي مونم که چرا دقيقا برهان بايد اين دوره با من دوست بشه و تا اين حد با حرفاش و کاراش نا خواسته روي من تاثير مثبت بگذاره تا بتونم تحمل کنم و درست فکر کنم و درست تصميم بگيرم و نمي تونه اين دوستي تصادفي باشه ! راسته که خدا بنده هاش را از خودشون بيشتر دوست داره و بهتر از همه و خودشون خير وصلاحشون را مي خواد ، به هر حال گروه علمي هم با همه خوبي ها و بدي هاش تمام شد و چيزي که ازش باقي موند خاطرات و تجربيات و دوستي هايي است که درست شده .

+ نوشته شده در  86/07/27ساعت 0:9  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

باز به ياد کودکي هايم
دفتر نقاشي ام را باز مي کنم
آخرين صفحه سفيدش را مي آورم
باز به ياد کودکي هايم
آسماني مي کشم
در آسمان خورشيدي مي کشم که آسمانم تنها نباشد

زميني مي کشم
در زمين آدمي مي کشم که زمينم تنها نباشد

رودي از آب مي کشم
در رودم ماهي اي مي کشم تا رودم تنها نباشد

آن طرف رود خانه باز آدمي مي کشم
آدمي مي کشم تا آدمم تنها نباشد

گريه مي کنم
چون دو آدم نقاشي ام کنار هم نيستند .

مي خواهم پلي بکشم اما نمي توانم ، گريه مي کنم ،مدادم ديگــــر نمي کشد .

اما من پلي خواهــــــم کشيد ...


.: سياسفيد :.

+ نوشته شده در  86/07/25ساعت 22:29  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

ظهری که از دانشگاه برگشتم روی میزم روی کاغـذی نوشته بود " قناعت بزرگترین گنج است " و بین کاغذ مقداری پول بود ، دست خط مادرم بود ! نمی دونم چی شده بود  ؟! یک لحظه خیلی خجالت کشیدم ، دلم برای مامانم تنگ شد و خیلی دوستش داشتم  یاد حرفای شب گذشته ام افتادم و خجالت کشیدم و فکر نمی کردم این همه جدی گرفته باشند و فکر کنند من پول نیاز دارم ، شب گذشته بابت قبض تلفن و هزینه ای که برای ما می آورند بین من و پدر مادرم بحث شد ، خسته بودم  از دانشگاه آمده بودم ، یه جورایی ناراحت حرف زدم  و باعث شده بود فکر کنند من پول نیاز دارم گرچه نیازی نداشتم  تا این که  ظهری دیدم برام پول گذاشتند ، خدایا خیلی ناشکرم ، این طور پدر مادر مهربونی دارم و قدرشون را نمی دونم . بعضی وقتا یادم میاری ناشکری نکن ! ببین من چه نعمتی بهت دادم و تو قدر نمی دونی و فکرای چیزای بی خودی که نداری میکنی .

+ نوشته شده در  86/07/25ساعت 21:6  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

يه روز کنار دريا
من و تو ، غريب و تنها
گفتي : بريــم به دريا ؟!
گفتم : دريــا بــــــــــزرگه !!
گفتي که ترس نداره خدا خيلي بزرگــــــه !

زديم رفتيم به دريا
رفتيم تا دل دريـــا

وقتي که خيلي ديــر شد
گفتم که بر بگرديــم ؟؟
گفتي : آره ، تــــو تنــــــــــــها !
من که تنها نبـــودم !!!

گفتي و رفتي و مـــن !
تنها ميون دريا !!!
دريايي که تو ساختي
براي روح تنــــهام
من دريايي نبودم
تو منا دريايــــي کردي !

تا وقتي که تو بودي
فقط تو را مي ديدم
اما حالا که رفتي
چه چيزا که نديــدم !؟
ماهياي عاشقا ديدم
آب مهــربونـا ديــدم
گرمي خورشيد ديدم
سردي ماه ديدم
...
و از همه قشنگ تـــر
بزرگــــــي دريـا را ديدم !

تو رفتي و من موندم
تنـــها ميـون دريـــا
دريايــــــــــــــي که تو ساختي
براي روح تنهــا م
کاشکي تو هم مي ديدي بزرگي و مي رفتي !

.:سياسفيــد:.
+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 19:20  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  |