سپید همچون برف!
سپیدی، زلالی، آسمانی! تا چشم کار می کند پاکی!
دعا، دعا، دعا... بلکه آسمان چکه کند و ببارد و لبریز کند.
تا روی درختان نازک پا می گذارد صدای تحملشان بی طاقت، فریاد به آسمان می کشد. هر لحظه انگار زیر این بار سنگین هزاران بار می شکنند.
جویبارها، گنجایش این همه، را در خود نمی بینند و سر می روند از بی تاملی!
و هر کجا می رود، پرندگان کوچ می کنند.
نوازش می کند ولی سردی می بیند پس سرد می شود... مثل برف! و آب می شود مثل باران. و جاری می شود بین رگهای زمین و گیاهان ندا سر می دهند و سر می کشند و اوج می گیرند از آهش!
پس می رود تا مردم هنگامه ی آمدنش با چتر به استقبال نیایند و رفتنش را عید نخوانند! می رود تا زمانی که جای پای مردم بر قلبش یخ نزند...
منبــع : سایت گروه مبین
