تبليغاتX
از من به او

از من به او

یادداشت های حسین میرجلیلی (سیاسفید)

 

سه شنبه آخر سال بود و تازه برگشته بود، بچه های محله آتش روشن کرده بودند و کنار آن بازی میکردند، مثل چند سال پیش نبود و خودش را کنار بچه ها نمی دید، مدتي نظاره گر بچه ها و آتش بود، به خانه برگشت و به همراه کیفی کنار آتش آمد، لباس های داخل کیف را در آتش انداخت، آهی کشید، دیگر خودش را در شعله های آتش نمی دید و لباسهایی که دوسال از عمر او را سوزانده بودند در آتش می دید، لباس ها دیگر نبودند مثل همان دوسالی که گذشتند و دیگر نیستند.

.:سیاسفید:.

+ نوشته شده در  87/08/28ساعت 19:50  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 

 منبع :   وبلاگ بچه یــزدی

+ نوشته شده در  87/08/27ساعت 20:43  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

زنده یاد حسین پناهی

+ نوشته شده در  87/08/26ساعت 21:6  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 

کنار باغچه خیالم
           گلی کاشتم، به اسم آرزو!
                        آرزو، آب می خواست
                                    اشک هایم، آب آن شدند!
                                                  آرزوی من عمری نکرد و خشکید.

.: سیاسفید :.   

+ نوشته شده در  87/08/25ساعت 20:36  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 

این چند جمله را از شهید آوینی شنیدم، خیلی جالب و قابل تامل بودند، توصیه میکنم شما هم بخونید، من هم با شهید آوینی موافقم و فکر میکنم تمام کسانی که در این دوره زمونه بخوان حقیقت را پیدا کنند باید چنین کاری کنند و این کار مثل بنا کردن خانه در دامنه آتشفشانه! 

... نيچه خطاب به فيلسوفان مي گويد: « خانه هايتان را در دامنه هاي کوه آتشفشان بنا کنيد » و من همه کساني را که در جست و جوي حقيقتند مخاطب اين سخن مي يابم. «گريختن » مطلوب طبع کساني است که فقط به عافيت مي انديشند و اگر نه، مرگ يک بار، زاري هم يک بار.

توصیه میکنم ادامه مطلب را هم بخونید البته اگر مثل من کم حوصله نیستید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/08/24ساعت 22:30  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

می دونی می خوام کجا برم
می دونی می خوام چیکار کنم
می خوام برای کفترا
یه خورده گندم ببرم
اونجا که گنبدش طلاست
با کفتراش پر بزنم
دوسش دارم اماممه
در خونشو در بزنم
بعضی شبا تو خونمون
بابام به مادرم می گه
می خوام برم امام رضا
به خدا دلم تنگ دیگه
بابام می گه امام رضا
مریضا رو شفا می ده
دوای درد مردمو
از طرف خدا می ده
می خوام برم به مشهد و
یه هفته اونجا بمونم
تو حرم امام رضا
نماز حاجت بخونم
بهش بگم امام رضا
مریضا رو شفا بده
دوای درد مردمو
از طرف خدا بده
آقاجون
می خوام بیام به مشهدت
به طواف کفترای گنبدت
براشون یه کیسه گندم بیارم
خبر از دردای مردم بیارم
بهشون بگم برام دعا کنن
اونقدر
تا که تورو رضا کنن

منبع: شعر از مرحوم آقاسی

+ نوشته شده در  87/08/20ساعت 19:13  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 

نمیدونم چی بگم، غیر این که ولادت امام رضا را تبریک بگم و این که خیلی دوست داشتم این روز و شب ها حرم امام رضا باشم اما نشد! و میدونم که چرا نشد ... خوش به حال تمام کسایی که مشهدند، اگر اینجا را میخونید و حرم می رید، من را هم قراموش نکنید دعا کنید.

+ نوشته شده در  87/08/20ساعت 19:6  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

یکی نوشته بود :

 کله سحری خواب از سرم پریده دنبال یه جا میگردم که حرف راست توش پیدا بشه.
حیف که دیر به دیر به روز می کنی وگرنه بهتر از اینجا پیدا نکرم.
اومدم اینجا سر زدم حواسم به چیزای دیگه پرت بشه بلکه خوابم ببره ولی این رو که خوندم حسابی بردم تو لاک خودم.
من قول هامو تو دفتر می نویسم. برا همین زود یادم میره . اینجا جای خوبیه برا این کار.حسابی تحریک شدم یکی بسازم.
دارم پر حرفی می کنم ...
می خواسم بپرسم اینجا نوشتنش واقعا کمکت کرده؟ امید وارم کرده باشه چون حسابی بهش نیاز دارم.
صداقت از عمق کلماتت پیداست . خدا به همرات باشه

 

و اما جواب من:

اول همه معذرت یا به قول خارجی ها، ساری از این که دیر شد، دوم، ممنون از این که همیشه داری من را می پای و نوشته های من را میخونی امیدوارم که از تنهایی بیرونت بیارند، سوم از همه ممنون به خاطر لطفی که داری و من را صادق می دونی. اما اصل کاری و سوالی که پرسیده بودی، نمی دونم چی بگم، اون عهدی که من اینجا با خدا بستم نشد و نتونستم عمل کنم مثلا پارسال همین موقع ها دیگه قید کنکور را زدم و علنا دیگه درسی نخوندم و تصمیم گرفتم کار کنم و برای ادامه تحصیلم بعدا برنامه ریزی کنم، یه سری قول رمزی دیگه هم دادم که اونا هم بگی نگی عمل نکردم، خلاصه نمیدونم این کارم خوب بودیا نه! فقط نشون میده که آدم بد قولی هستم و خدا هم میتونه تلافی کنه  شاید توی دفتر نوشته بودم و یادم میرفت بهتر بود، اما اگر تو آدم رو راستی با خودت و خدای خودت هستی میتونی این کار را بکنی و وبلاگی درست کنی و قول های بین خودت و خدا را اونجا بنویسی اما برای فقط  همین درست کردن وبلاگ هزینه بالایی میبره! از لحاظ زمانی و فکری! و من میگم همون دفتر بنویس اما خودت را مجبور کن که هر ازگاهی بخونیش و بخونیش در مورد اون یکی پبغام خصوصیت هم، توی همون موضوع جواب دادم، موفق باشی.

+ نوشته شده در  87/08/18ساعت 9:13  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

هوا سرد و زمستان بود به هر طرف که نگاه می کرد، کسی را نمی دید. خسته،  کنار جاده نشسته بود. دیگر توانی برای راه رفتن و فریاد زدن نداشت  چشم هایش بسته شدند. بهار را دید، پلاستیک سیبش کنار جوی آبی پاره شده است، مرد جوانی میوه ها را کمکش جمع می کند به جز یک دانه سیب که آن را هم آب با خود می برد! از مرد جوان تشکر می کند و راهی خانه می شود. چشم هایش باز شد، هوا تاریک میشد چند روزی بود که نخوابیده بود، چشم هایش را به زور باز نگه میداشت اما باز هم بسته میشدند، مادرش را عصبانی کنار حیاط کوچک خانه دید، امید کیست؟ اولین بار بود که مادرش چنین سوالی از او می پرسید با ترس اظهار بی اطلاعی کرد. چرا با مرد نامحرم صحبت کرده ای و قرار خواستگاری گذاشته ای؟ تحمل شنیدن این گونه تهمت ها را نداشت، گریه کرد. چشم هایش باز شد هوا دیگر تاریک شده بود نگاهی به اطراف کرد جایی را نمی دید به سنگی کنار جاده تکیه داده بود خوابش می آمد، دویاره مادرش را دید، آرام شده بود و خوشحال بود، ازدواج تنها دخترش بود، امید را هم کنار خود سر سفره زیر پارچه سفید رنگ دید، بهترین لحظه های زندگیش بود، مدتی نگذشت که مادر بیمارش هم پس از سال ها، برای همیشه کنار پدرش آرامید، تمام بدنش بی حس شده بود احساس میکرد پاهایش از او جدا شده اند و سبک شده است اما هنوز چشم هایش سنگینی میکردند از جاده کسی عبور نمیکرد، جاده ای که امیدش را از او گرفته بود، برای کار رفته بود، در جاده ماشینی نبود همان جاده ای که امید را در یک شب مه الود به خود کشیده بود وبی انتها بودنش، جانش را گرفته بود. نمی خواست در برابر جاده تسلیم شود، روسری آبی رنگی برایش آورده بود و شب های پرستاره که در آسمان برای یکدیگر ستاره انتخاب میکردند، بهار، آغاز و زمستان، انتهای همه این خاطرات بود، احساس پرواز میکرد و فاصله اش با پرواز فقط یک چشم بر هم زدن بود، دیگر نمی توانست چشم هایش را باز نگه دارد چند روزی بود که بی خبر از همه به امید یافتن امید آمده بود، آرام آرام چشم هایش را بست، به اندازه یک عمر خسته بود.  بیدار شد، همه جا روشن شد، گویا زمستان تمام شد و بهار آمد! کنار جاده رود پر از آبی بود و همه جا سر سبز و زیبا شد. از انتهای جاده مرد جوانی نزدیک شد، در دست مرد، سیبی بود و آن سیب،  همان سیب بود و آن مرد...

.: سیاسفید :.

+ نوشته شده در  87/08/17ساعت 13:36  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 

تصویرعوض شد، نمایی از در گاه ورودی را نشان می داد، کادر تصویر، دیواری آجری شکل بود، ابتدای در گاه چند پله ای به پایین می خورد و پایین پله ها عده ای روبه جلو و دست به آسمان ایستاده بودند! جایی که نگاه همه به آن خیره بود درگاه دیگری بود، وسط درگاه، پنجره ای مشبک و نقره ای رنگ  از اتاقکی طلایی که دست ها به آن حلقه خورده بود و گویا به سختی رها می شدند، دست من به آنجا نمی رسید نگاهم به آن پنجره گره خورد هر لحظه ممکن بود تصویر عوض شود، زیارتی کردم، سلام بر تو ای امام مهربانی ها، تصویر عوض شد، اما تصویر آن حرم زیبا در قطره آبی کنار چشمانم به جا ماند...

.: سیاسفید :.

+ نوشته شده در  87/08/17ساعت 9:0  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 

چند روز پیش برای یکی از همکارهای شرکت نرم افزاری میخواستم دانلود کنم که بعد از پر کردن فرم ثبت نام و تقاضای دانلود و رد کردن تقاضای دانلود، میلی با جمله زیر برام اومد:

It appears that you are attempting to download from Iran which is an embargoed country.

گرچه خودشون راه دور زدن خودشون را گذاشتند! فقط کار ما را یه خورده سخت میکنند!

 

 

+ نوشته شده در  87/08/14ساعت 15:13  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

باران که مي بارد تو مي آيي
باران گل باران نيلوفر
باران مهر و ماه آئينه
باران شعر و شبنم و شبدر
باران که مي بارد تو در راهي
از دشت شب تا باغ بيداري
از عطر عشق و آشتي لبريز
با ابر و آب و آسمان جاري
غم مي گريزد غصه مي سوزد
شب مي گدازد سايه مي ميرد
تا عطر آهنگ تو مي رقصد
تا شعر باران تو مي گيرد
از لحظه هاي تشنه ديدار
تا روزهاي با توباراني
غم مي کُشد ما را تو مي بيني
دل مي کِشد ما را تو مي داني

آلبوم : سلام آخــر
خواننده : احسان خواجه امیری
ترانه سرا : اهورا ایمان
آهنگساز : علیرضاکهن دیری
تنظیم کننده : علیرضاکهن دیری


لینک دانلود با دو کیفیت : [24Kps] [128Kps]

 

+ نوشته شده در  87/08/10ساعت 23:10  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 

فرض کنید N نقطه داریم و میخوایم بدونیم چند خط مستقیم میتونیم از این نقطه ها  عبور دهیم؟! یه خورده فکر کنید! محور مختصات X-Y در نظر بگیرید یه مشت نقطه ریختن داخلش ! حالا چند تا خط مستقیم بین این نقاط میشه رسم کرد! شاید اگه یه خورده فکر کنید به ترکیب های مختلفی که N و اعداد مختلف میتونند داشته باشند، برسید اما باید نا امیدتان کنم چون مثلا اگر سه نقطه روی یک خط باشند جوابی که شما بدست اوردید اشتباست، اما میان و یه کار قشنگ دیگه انجام میدن، فکر کنم Hough نامی اختراعش کرده و اون اینه که میاد محور مختصات X-Y را تغییر میده و همه نقاط روی اون را روی نمودار جدید تصویر میکنه و نمودار جدید درست میشه که یک مشت موج سینوسی و کسینوسی توش ریخته شده! مثل شکل زیر و تعداد نقاط تقاطعی که در این نمودار میبینید! میشه جواب سوالی که من پرسیده بودم. با یک تغییر مختصات ساده که اون را هم براتون بگم زیاد طول نمیکشه، یک مساله تقریبا سخت ریاضی ساده شد! خب اینو اگر در زندگیمون هم اعمال کنیم و بعضی وقت ها تغییر مختصات بدیم و خودمون را با محیط جدید وفق بدیم! مشکلاتمون راحت میشنو میتونیم حلشون کنیم به همون راحتی که این مساله شد!


+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 20:50  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 

جواني نامه اي به محضر علامه طباطبايي نوشته و از ايشان پرسشي نموده است متن نامه چنين است:

محضر مبارك حضرت آيت الله جناب آقاي طباطبايي

سلام عليكم و رحمة الله و بركاته

جواني هستم 22 ساله، كه تنها ممكن است شما باشيد كه به اين سوال من پاسخ گوييد. در محيط و شرايطي زندگي مي كنم كه هواي نفس و آمال بر من تسلط فراوان دارند و مرا اسير خود ساخته اند و سبب بازماندن من از حركت به سوي الله شده اند. در خواستي كه  از شما دارم اين است بفرماييد به چه اعمالي دست بزنم تا بر نفس مسلط شوم و اين طلسم شوم را كه همگان گرفتار آنند بشكنم و سعادت بر من حكومت كند؟ لطفا نصيحت نمي خواهم بلكه دستورات عملي براي پيروزي لازم دارم. 23 / 10 / 1355

 

علامه در پاسخ نوشتند:

السلام عليكم. براي موفق شدن و رسيدن به منظوري كه در پشت ورقه مرقوم داشته ايد، لازم است همتي برآورده توبه كنيد ، به مراقبه و محاسبه بپردازيد. به اين نحو كه : هر روز طرف صبح كه از خواب بيدار مي شويد ، قصد جدي كنيد كه هر عملي پيش آيد، رضاي خدا – عز اسمه – را مراعات خواهم كرد. آن وقت در هر كاري كه مي خواهيد انجام دهيد، نفع آخرت را منظور خواهيد داشت، به طوري كه اگر نفع اخروي نداشته باشد انجام نخواهيد داد. هرچه باشد. و همين حال را تا شب ، وقت خواب انجام خواهيد داد.

وقت خواب، چهار – پنج دقيقه اي در كارهايي كه روز انجام داده ايد فكر كرده و يكي يكي از نظر خواهيد گذراند، هر كدام مطابق رضاي خدا انجام يافته ، شكر كنيد و هر كدام تخلف شده استغفار كنيد و اين رويه را هر روز ادامه دهيد . اين روش اگرچه در بادي حال، سخت و در ذائقه نفس تلخ مي باشد، ولي كليد نجات و رستگاري است.

و هر شب پيش از خواب توانستيد سُوَر مسبحات يعني: سوره هاي حديد و حشر و صف و جمعه و تغابن را بخوانيد و اگر نتوانستيد تنها سوره حشر را بخوانيد. و پس از بيست روز از حال اشتغال،‌حالات خود را براي بنده در نامه بنويسيد. ان شاء الله موفق خواهيد بود.

محمد حسين طباطبايي

 

منبع: نامه هاي عرفاني به نقل از كتاب بوي باران از مجموعه كتاب هاي پرسمان

+ نوشته شده در  87/08/06ساعت 21:18  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

                                     روی بوته گلی،
                                                     پروانه ای خوابیده است 
                                                                               سایه نکنید!

.:سیاسفید:.

+ نوشته شده در  87/08/06ساعت 16:36  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 

باز به یاد کودکی هایم
       دفتر نقاشی ام را باز کردم
            برگی زدم، برگ سفیدی آمد
                    برگ خالی پر از سفید را امضا کردم.
                                          نوشتم: "ای خدای خوبم، دوستت دارم"

.: سیاسفید :.

+ نوشته شده در  87/08/06ساعت 16:31  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 

شیعه ما را موقع نماز بشناسید، بهترین بندگان خدا خوش خلق ترین آنها هستند، کسی که نیت درست داشته باشد دل سالم و پاک دارد، حاجت خواستن از مردم موجب سلب عزت و رفتن حیا گردد و هزاران حدیث زیبای دیگر همگی از امام جعفر صادق علیه السلام هستند که امروز سالگرد شهادتشونه که توفیق اجباری میشه بغضی از این احادیث را در تلویزیون و سایت های مختلف ببینیم، خارجی ها رسم دارند که هر از گاهی جاهای مختلف کتابشون سخن هایی از بزرگان ادبی و فلسفی خودشون می نویسند کاش ما مسلمون ها هم کتاب هایی که تالیف میکردیم از این سخن های زیبا برای زیبا تر کردن کتابمون استفاده میکردیم و این گونه احادیث زیبا را فقط محدود به کتب مذهبی و حدیث نمیکردیم.

+ نوشته شده در  87/08/04ساعت 10:8  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 

قاصدکی برای گلی پیام آورده، آدرس را از برگ های ریحته شده و درختان می پرسد عده ای جوابش را نمیدهند، عده ای به  آن طرف اشاره می کنند! نگاه ها سنگین است! قاصدک منتظر باد است! لحظه ها دیر میگذرند روز ها و هفته هاست که پیام بر دوشش سنگینی میکند، برگ های زرد و نارنجی پاییزی کف باغچه را پوشانده اند، هوا سرد است، باد می آید و او را به گل می رساند، نگاه های برگ و درختان را میفهمد چیزی جز شاخه های خشکیده گل نمی بیند، خسته است، درختی آن کنار از چشم انتظاری گل می گوید که هفته ها منتظرت بود! قاصدک ناراحت و خسته از مسافتی طولانی همچون بهار و تابستان کنار بوته درخت شاخه های خود را می ریزد و برای همیشه همان جا میماند.

.:سیاسفید:.

+ نوشته شده در  87/08/03ساعت 12:5  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 

هر از گاهی یاد مشهد میفتم، اون سری که با خانواده رفته بودیم مشهد، من و پدرم داخل حرم یزدی با هم صحبت می کردیم که خادمی کنارمون رد شد و گفت : "کجای یزد می نشینید؟" و باب صحبت باز شد و از خودش گفت و بدون این که ما سوالی بپرسیم گفت : "سی سال رئیس فلان جای یزد بودم و یک بار دستم روی کسی بلند نشد و الان هم خادم حرم آقا هستم!"  بعد که حرف هامون تموم شد و خداحافظی کردیم از بابام پرسیدم چرا بنده خدا این حرف را زد؟ یک جوری گفت مثل این که باید میزده و نمی زده! بابام گفت: "اون روزها این جوری بوده و می زدند!" واقعا همین جوریه اگر می خوایم در اون بارگاه جایی داشته باشیم باید مواظب حق الناس باشیم تا حق کسی را نخوریم وبه کسی زور نگیم!  دوستان مشهدی حرم میرید ما را هم یادتون نره دعا کنید، السلام علیک یا علی ابن الموسی الرضا.

+ نوشته شده در  87/08/02ساعت 17:13  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

باز دلم هوای داستان نویسی کرد...

دو سه ماهی است که دانشگاه نمیرود بعد از ظهر یک روز کاری سوار تاکسی خسته و چشم به خیابون و پیاده روهای اطراف گویا دنبال کسی میگردد! آهی کشید و با خودش نجوایی کرد  چند دقیقه ای نگذشت که  فردی نگاهش را به خودش خیره کرد، اشکی از چشمانش سرازیر شد گوبا به دعایی که کرده بود رسید و دیگر خسته نبود.

 .: سیاسفید :.

+ نوشته شده در  87/08/01ساعت 20:12  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

یکی از مصداق های دو تا پست قبلی، پدر مادر آدمه، که تا کتار آدمند! قدرشون را نمیدونیم! اما همین که ازمون دور میشن یا دور میشیم! حسابی یادشون میفتیم! و دلمون براشون تنگ میشه! مثل بابای من وقتی که هست بودنش را زیاد درک نمیکنم! اما همین که ماموریتی چند روزه براش پیش میاد و میره! و نبودنش همه خونه را میگیره! حسابی دلمون براش تنگ میشه و چاره ای جز اس ام اس ساده فرستادن نیست! همیشه به خدا میگم! خدایا بهترین نعمتی که به من  دادی نعمت پدر مادرمه!  هیچ وقت سایشون را از بالای سرمن و دادشام کم نکن! اینو نوشتم که نوشته باشم

+ نوشته شده در  87/08/01ساعت 19:56  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

امروز رفته بودم خدمات (اداره آموزش دانشگاه) تا ببینم باز جایی پروندم گیر کرده یا نه! پای نامه رسونی شکسته یا نه! یا این که خانمی رفتند مرخصی یا نه؟  یا این که یه جایی از پروندم به دلیل تازه کار بودن و باز نشسته شدن فلانی گیر کرده یا نه! یا این که کاغذی از پروندم گم شده یانه! یا این که  آیا اتفاق جدیدی هم ممکنه بیفته و من ندونم!؟! بله، خانم رضازاده دقت نکرده بودند و اون دو ترمی که دانشگاه ناجوانمردانه از من شهریه گرفته را ندیده بودند! خودم پرونده خودم را بررسی کردم و اون کاغذ را پیدا کردم و بهشون نشون دادم  خلاصه اگر زمانی کارتون خوب پیش رفت تعجب کنید نه زمانی که جاییش گیر کرد!!! فارغ التحصیلی هم برای خودش داستانی داره! آدم بعد چهار سال می فهمه دانشگاهش چه جاهایی داشته و خبر نداشته!  آدم باید یه کفش اسپورت بخره و یک کمربند خوب و توکل کنه به خدا و بره جلو تا این که برسه به جایی که من رسیدم! با این که بعد این همه درد سر فارغ التحصیل شدم! اولش خوشحال شدم اما بعدش که خانم رضا زاده کاغذ معرفی به نظام وظیفه را بهم داد و پرسیدم گواهی چیزی نمی دید که من اینجا درس خوندم و مدرکی دارم!؟ نیشخندی زد و گفت "برو سربازی برگرد! بهت می دیم ؟!"  یه جوری گفت مثل این که قراره برم خونه خاله و برگردم! این یکی دیگه سخته! زندگی همش همینه!  از چاله در میای میفتی توی یه چاله دیگه! ولی هیچ وقت توی صافی و راحتی نمیفتی  البته این هم به دید آدم بستگی داره! که من این جوریم! توکلم کمه و  گـــرنه کسایی که خدایی باشند و دم از خدا می زنند این چیزا نباید براشون اهمیتی داشته باشه! بگذریم! باز دارم منبری میشم! وارد مرحله جدیدی شدم باید برم دنبال کارهای نظام وظیفه! دعا کنید لا اقل بتونم امریه چیزی بگیرم تا کمتر سخت بگذره و بتونم وقتم بهتر استفاده کنم! بریم ببینیم چی میشه! خدا بزرگه! میدونم که خدا این جا هم تنهام نمیگذاره و قدرنشناسی هام را با خوبی جواب میده، شما هم دعا کنید.

+ نوشته شده در  87/08/01ساعت 17:26  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

نمی دونم دقت کردید یا نه! تا چیزی را داریم قدرش را نمیدونیم، اما وقتی اون چیز مدتی ازمون دور میشه حسابی قدرش را میدونیم! و دلمون براش تنگ میشه! و وقتی بهمون یا پیشیمون برمیگرده بیشتر قدرش را میدونیم! اما بعد مدتی باز هم فراموشش میکنیم! آدم همین جوریه! فراموشکاره! به خاطر همینه که سالی یه بار ماه رمضون، پنج وعده نماز و .. داریم! تا باز به خودمون بیایم و یادمون بیاد، اما یه چیزی هست که همیشه همرامونه و فقط اون دنیا خدای نکرده اگر همرامون نباشه دیگه قابل جبران نیست! اون هم خداست که توی وجود همه نور داره! شاید این را در کتب دینی داشته باشیم که سخت تر از آتش جهنم دوری خداست و این که خدا ولمون میکنه! ایشالله که عاقبت به خیر بشیم! نمیدونم چرا تا میام ۴ تا حرف این دنیایی و مادی بزنم می رم تو خط منبر و آخوند بازی  و حرف های قلنبه سلمبه!  چند روز لب تاپم پیشم نبود، و کارم عقب افتاد و چند روزی که پیشم نبود خیلی قدرش را دونستم و حالا پیشمه و فرصتی شد که اینجا بنویسم. یه دوست عزیزی پیغام خصوصی زده سوالی پرسیده سر فرصت مناسب جوابش را میدم

+ نوشته شده در  87/08/01ساعت 16:58  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  |