تبليغاتX
از من به او

از من به او

یادداشت های حسین میرجلیلی (سیاسفید)

چند شب پیش که سریال یوسف را می دیدم، ناخود آگاه یاد احمدی نژاد افتادم و این که آیا ...

 تا این که شبی این جمله ها را از یک سایت خبری دیدم:

 ...

سلشحور روز يکشنبه در گفت وگو با ايرنا ، افزود: کسانيکه که اين گونه مطالب را در روزنامه هاي خود منعکس مي کنند، مغرض هستند چراکه اساسا طرح اين مجموعه در دوره رياست جمهوري خاتمي تاييد و درسال 81 توليد آن کليد خورد.

...

کارگردان مجموعه يوسف پيامبر (ع) با اشاره به مضمون شخصيت پردازي و روايت اين اثر ، ادامه داد: اگر با ديدن اين مجموعه، برداشت از يک مديري الهي - مذهبي در ذهن مخاطب ايجاد مي شود که مي توان به دولت نسبت داد، جاي خوشحالي دارد.                           


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/10/29ساعت 23:47  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

پسر عمه ام  عازم کربلا بود و برای خداحافظی تماس گرفته بود، ، خواستم که دو رکعت نماز برای من در حرمین امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل بخواند،  قبول کرد.

بابام تعریف میکرد، بچه که بودند و مدرسه می رفتند با اکرم سر یک کلاس می نشستند و به همین دلیل خانواده عمه ام به اکرم اجازه می دادند تا به مدرسه برود.

مادرم تعریف می کرد زمانی که عروس خانواده شده با اکرم از همه بیشتر دوست بوده و همدیگر را خیلی دوست داشتند و زیاد با هم صحبت و درد دل می کردند.

وقتی دیدمش، اشک دور چشم هام جمع شد، نمی دونستم چی بگم، بغلش کردم و گفتم:" خوبی حسین؟!  تسلیت میگم" سرش را بوسیدم، خیلی سخت بود! بچه ای به این سن، مادرش راز از دست بدهد، با برادراش محمد و محسن هم روبوسی کردم و تسلیت گفتم، مرتضی هم اونجا نبود. اکرم، همین چهار تا پسر را داشت.

پسر عمه ام تماس گرفت و زیارت قبول گفتم و این که قولی که به من داده بود را عمل کرده یا نه؟! تعجب کردم چرا او تماس گرفته؟ ما باید تماس می گرفتیم و زیارت قبول می گفتیم! تا این که با مادرم هم صحبت کرد و  گریه مادرم بلند شد.

روحش شاد.

+ نوشته شده در  87/10/29ساعت 23:26  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

قديما  كه توي فروم (تالار) مي نوشتم به صدقه سر تالار تايپم خيلي تند شده بود و چشم بسته  تايپ مي كردم! به خودم مي گفتم" هيچ كاره نشم! تايپيست خوبي ميشم!" چت كردنم هم خيلي سريع شده بود! تا اين كه گذشت و گذشت و ديگه چت نكرديم و توي فروم هم ننوشتيم و فرصتي پيش نيمد كه بخوام تايپ درست حسابي انجام بدم!  كسي كار تايپ به من نمي داد و خودم هم علاقه اي به اين كار نداشتم! تا چند روز پيش كه متني را به من دادند و گفتند "  خودت فقط بايد اون را تايپ كني و ... " حالا هم در حال تايپ اون هستم. كار خسته كننده ايه! منتها چيزي كه تايپ ميكنم جالبه! و خستگيش را كمتر ميكنه.

+ نوشته شده در  87/10/24ساعت 14:4  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

امرزو يكي از دوستام يه چيزي تعريف كرد كه قبلا هم شنيده بودم اما اين سري خيلي به دلم نشست، كشيشي آخر عمرش ميگه: "بچه كه بودم مي خواستم تمام دنيا را اصلاح كنم، بزرگتر كه شدم ديدم نميشه و تصميم گرفتم فقط كشور خودم را اصلاح كنم و وقتي بزرگتر شدم ديدم اين هم نميشه تصميم گرفتم مردم شهرم را هدايت و اصلاح كنم و وقتي باز هم بزرگتر شدم ديدم كه اين هم نميشه و تصميم گرفتم خانواده و اطرافيانم را اصلاح كنم! اما حالا كه سني ازم گذشته مي بينم اين هم نميشه و اين كه فقط بتونم خودم را اصلاح كنم،  هنر كردم!!" حكايت خيلي از ما ها هم همينه ! هر چي بزرگتر ميشيم مي بينيم وافعیت با اون چیزی که فکر می کنیم متفاوته!

+ نوشته شده در  87/10/22ساعت 18:29  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

سلام امين 

1-       اس ام اس زدم بهت كه " من اين چند روز خيلي داغون شدم " بعد چند سال اولين محرمي بود كه تونستم توي مراسم ها و عزاداري ها خوب شركت كنم "خدا را شكر" به خصوص مراسم مسجد دانشگاه كه انصافا بچه هاي هيئت برنامه هاي خوبي برگزار كردند و حاج آقا رضايي هم خوب حق مطلب را ادا كرد و محرمي و عاشورايي صحبت كرد و بيشتر صحبت هاي اين عالم من را به هم ريخت، اگر خلاصه بخوام برات بگم، اين كه وقتي كه خودم را با امام حسين مي بينم كه براي زنده نگه داشتن دين و اعتقاداتش چه فداكاري ها و گذشت هايي كرده  و خود و عزيز ترين عزيرانش را در اين راه فدا كرده ! و من حتي براي محكم كردن اعتقادات خودم هم كاري نمي كنم و يه سري چيز ها را به فردا مي سپارم! و كارهاي كم ارزش تري را به امروز و در صورتي كه ممكنه فردايي وجود نداشته باشه !!! اين عزاداري ها و تكرار سالانه محرم و عاشورا براي ياد آوري همين چيزاست! خدا كنه سال ديگه اين موقع ها اين دغدغه ها را نداشته باشم و نداشته باشيم و در دينمون و دينداريمون چند قدم جلوتر رفته باشيم!

 

2-       وبلاگت را خوندم حسابي حال و هواي غزه گرفته، خوش به حالت كه همين كار كوچيك هم دريغ نمي كني و خدا خير بچه هاي ستاد دانشجويي حمايت از مردم غزه بده با كارهايي كه مي كنند و طرح هاي جالبي كه دارند، ديشب مجلشون را ديدم خيلي جالب بود، برات گفتم يكي از طرح هاي زيركانه اي كه به خرج دادند گذاشتن دو تا عكس از مصافحه رايس و محمود عباس و شراب نوشي بوش با سران عربستانه و راه انداختن مسابقه اس ام اسي! كه هر كسي يك دقيقه هم به بهانه مسابقه به اين عكس ها نگاه كنه و فكر كنه تا جمله مناسبي پيدا كنه به عمق فاجعه و ... پي ميبره! به هر حال خوش به حال اين بچه ها و خدا خيرشون بده! ديشب داشتم فكر ميكردم! اكيپ ستاد دانشجويي استقبال از رهبري كه به همون بهانه تشكيل شد! چه دوستي هايي درست كرد و همه بچه  مذهبي ها گروه هاي مختلف را دور هم جمع كرد و هر وقت اتفاقي ميفته سريع دور هم جمع ميشن و ...

+ نوشته شده در  87/10/19ساعت 7:35  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

+ نوشته شده در  87/10/17ساعت 23:27  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

سلام امین، اولیش خودتی...

 دیشب که زد به سرتون و من را بردید قبرستون و خدا بگم چیکارتون کنه !!  و هر کلمه که میومدم حرف بزنم می گفتید بی خیال و مرده شور روشن فکری و این چیزا و ... کلی حرف توی دلم موند که نشد بزنم! نمی دونم چرا هادی این جوریه! هر چی میگی! میگه: بی خیال!  آخرش ما نفهمیدیم چی بگیم که خوشش بیاد و بشه با هاش صحبت کرد!! شب که اومدم خونه به بابام گفتم رفته بود دارالرحمه! گفت: این چه کاریه این وقت شب پا می شید میرید قبرستون؟! میومدی خونه با هم می رفتیم مسجد عزاداری! من هم گفتم بچه ها خواستند برند من هم با هاشون رفتم! دبشب میخواستم اینو بگم که نشد: آدم چند جا هر از گاهی بره خیلی خوبه یکی قبرستون و ببینه که آخر قراره کجا بره و این که خودش را باید برای جای دیگه ای آماده کنه و اینجا آخر نیست و آخر جای دیگه ایه! دومین جایی که خوبه آدم هر از گاهی بره بیمارستان  و خانه سالمندان و بهزیستیه که آدم قدر سلامتیش را بدونه و صبح تاشب ناشکری نکنه و از این که صحیح و سالمه خدا را شکر کنه! و قدر خودش را بدونه! ولی کاش میشد با یه بار رفتن اینا توی ذهنمون بمونه! اما چیکار کنیم که انسانیم و فراموشکار.

+ نوشته شده در  87/10/13ساعت 13:37  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

قصدیدم یه خورده ساختار اینجا را عوض کنم یه مدت پیش یکی به عنوان وبلاگ گیر داده بود! و گیرش هم به جا بود و این چیزایی که من می نویسم را نمیشه یادداشت های شخصی اسمش گذاشت، هر چی هم فکر کردم عنوان بهتری پیدا نکردم تا این که تصمیم گرفتم یک سبک جدید برای وبلاگم پیدا کنم که از یه کتاب داستان ایده گرفتم! عنوان وبلاگ هم عوض شد (از من به او) به این صورت که از این به بعد هر چی می نویسم به جز مطالب عمومی (شعر و داستان و آهنگ و...) خطاب به یکی از دوستای خوبمه که اکثر کسایی که من را می شناسند اون را هم میشناسند و نکته ای که داره اینه که...  بگذارید بیشتر نگم و خودتون ببینید چه جوری میشه! اما این سبک به این معنی نیست که بقیه نخونند و نظر ندن! بلکه یه سبک محاوره ایه که حرفام را توی این محاوره میزنم.

+ نوشته شده در  87/10/12ساعت 23:24  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

می خواستم تبریکی بنویسم و برای دوستای از خارج کشورم به مناسبت سال نو میلادی بفرستم، اما یه خورده فکرش که کردم یاد مردم غزه افتادم که این روز ها دارند روز های سختی را میگذرونند و صحنه هایی که سایت های خبرگزاری و تلویزیون نشون میده! یاد شعر سعدی افتادم که بنی ادم اعضای یکدیگرند و این که وقتی مسیحی های غزه  زیر توپ و تانک و مسلسلند نباید مسیحی های کشورهای دیگه هم به راحتی مراسم سال نو میلادی بگیرند..

به امید ظهور حضرت مهدی و یار وفادارش حضرت مسیج و نجات مستضعفین و مظلومین جهان.

+ نوشته شده در  87/10/11ساعت 21:16  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

یه مدت پیش که رفته بودم حوزه نظام وظیفه سوالی بپرسم، چیز جالبی دیدم، پسری اومده بود یکی دوسال از خودم کوچکتر به نظر میومد ازش پرسیدم برای چی اومدی؟! گفت: اومدم سربازیم را بندازم جلو، گفتم: مگه سربازیت کی افتاده ؟! گفت 18 /12/ 89 گفتم: مطمئنی ؟! مگه میشه ؟! برگ سبزش را که دیدم، باورم شد! افتاده بود برای دو سال  ونیم دیگه! پرسیدم: متولد چه سالی هستی ؟! گفت : 69 این را که گفت دیگه خیلی تعجب کردم اصلا بهش نمی یومد که شیش سال ازمن کوچیکتر باشه! باورم نشد که این همه تفاوت سنی داریم و این همه بزرگ شدم !! شاید هم هنوز نشدیم! شاید هم بچه های این دوره زمونه زود بزرگ میشن!سربازیش افتاده بود برای دوسال و نیم دیگه و امده بود که اگر میشه سریعتر بره سربازی! پسر خوبی به نظر میومد باهاش صمیمی تر شدم و بیشتر ازش پرسیدم چرا درس نمیخونی!؟ چرا برای کنکور نمی خونی ؟! بعدا پشیمون میشی و از این گونه بزرگ بازی ها!!! پسر ساده ای بود با این که سنی نداشت اما دنیا را خیلی ساده می دید! مثلا یکی از دلیلاش برای سربازی رفتن این بود که دوستای هم سن و سال و هم محله ایش همه رفتند سربازی و اون هم دوست داره بره سربازی! میگفت از دوستام عقب میفتم! حالا ما برای چی می خوایم بریم سربازی و میخوایم امریه بگیریم و هزار و یک فکر میکنیم که قراره چی بشه و .... اون هم با این سن کمش و سواد کمش، برای دوستاش میخواست بره سربازی که پیش اونا باشه و ... یه چیزی میگم شما هم روش فکر کنید! ما که اومدیم دانشگاه خیلی توقعمون از خودمون و جامعه نسبت به خودمون بالا رفته و نمی تونیم هر چیزی را راحت قبول کنیم، چرا ؟! نمی خوام جواب بدید! روش قکر کنیم! چقدرش درسته چقدرش نا درست !؟

+ نوشته شده در  87/10/11ساعت 20:39  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

صبحي از دروازه قرآن ميخواستم بيام طرف خونمون، فكر بودم كه چه چوري بيام! تكه تكه تاكسي بگيرم يا يكسره! تا اين كه گفتم اول يه قيمت ميگم براي يكسره! اگر كسي بردم كه برد، اگر نبرد، تكه تكه مسير را ميرم، به چند تايي گفتم ۵۰۰ تومن فلان جا، قبول نكردند! يكي هم گفت: ۳۰۰۰ تومن هم بدي كسي نمي برتت، فكر كرد دروازه قران هست و من هم مسافرم و بايد ... توي دل خودم گفتم: فكر كرده از پشت باباكوهي اومدم! خلاصه چند تايي قبول نكردند و يك تاكسي كه پير مردي هم رانندش بود قبول كرد و سوارم كرد، راه افتاديم و توي مسير به جز من مسافر ديگه اي گيرش نيمد مسير طولاني اي بود وسط راه زياد بوق مي زد تا مسافر گيرش بياد ولي به مسيرش نمي خوردند! تا اين كه رسيديم نزيديكي هاي خونمون و دقيقا جلوي اون جايي كه گفته بودم ايستاد، گفتم چند متري جلوتر پياده مي شم! گفت: نه و نميشه و شروع كرد به غر زدن! اينجايي كه اوردمت كرايش اين قدر بود و اشتباه كردم و غلط كردم و از اين حرف ها ... اول دلم به حالش سوخت، خودم هم قبل اين كه برسيم گفتم يه ۲۰۰ تومني هم بهش بيشتر ميدم! بيچاره توي راه اصلا مسافر گيرش نيمد!  اما وقتي ديدم اين جوري كرد! همون ۵۰۰ تومن را بهش دادم و بهش گفتم: اولش كه قيمت را باهاتون طي كردم براي همين بود كه سر من منت نذاريد! من كه مجبورتون نكردم! مثل چهار پنج تا تاكسي قبلي سوارم نمي كرديد! بهش برخورد و رفت،  ياد اين افتادم كه خود ما ها هم همين جوري هستيم! بعضي وقت ها كاري را قبول مي كنيم و توش كه ميريم مي بينيم چه اشتباهي كرديم! و شروع مي كنيم به غر زدن... اما اگر عادت كنيم وقتي يه چيزي را قبول كرديم تا آخرش بريم هر جوري كه شد و هست!  و به جاش سعي كنيم قبل هر كاري خوب فكر كنيم و بعد قبول كنيم، اين جوري نميشه! و خدا كنه وقتي به سن راننده پيرمرد تاكسي مي رسيم! هنوز اين جوري نباشيم.

+ نوشته شده در  87/10/10ساعت 15:33  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

بعضی وقت ها حسابایی که آدم توی ذهنش از افراد مختلف باز میکنه! اشتباه از آب در میاد، مثلا میگه این کارها را برای فلانی انجام دادم حالا اگه این کارو یا اون کارو ازش بخوام، حتما برام انجام میده! در صورتی که این جوری نیست و خلاف اونی میشه که فکرش را میکرده! و یا حتی اون کار را کسی براش انجام میده که هیچ وقت براش کاری نکرده!! نتیجه ای که من گرفتم اینه: که ادم نباید این جوری روی افراد مختلف حساب باز کنه! بلکه باید به خود فردی که کار را ازش میخواد نگاه کنه! که چه جور ادمیه؟! معرفت انجام این کار را داره یا نه؟! حالا می تونه کسی باشه که براش کاری کرده باشید یا براش کاری نکرده باشید!

+ نوشته شده در  87/10/06ساعت 20:6  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

سلام به همگي اين آهنگ فشنگ زمستوني تقديم به تمام خواننده هاي اينجا :

تن عريون باغچه چون بيابون
درختا با پاهاي برهنه زير بارون
نميدوني تو که عاشق نبودي
چه سخته مرگ گل براي گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بي بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه چه تلخه
بايد تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بي تو
نشستم زير بارون زمستون
زمستون
براي تو قشنگه پشت شيشه
بهاره زمستونها براي تو هميشه
تو مثل من زمستوني نداري
که باشه لحظه چشم انتظاري
گلدون خالي نديدي
نشسته زير بارون
گلاي کاغذي داري تو گلدون
تو عاشق نبودي
ببيني تلخه روزهاي جدايي
چه سخته چه سخته
بشينم بي تو با چشماي گريون


» ترانه سرا : مهدي اخوان ثالث
» آهنگساز : سياوش قميشي
» خواننده : افشين مقدم
» آلبوم : زمستون
» ترانه : زمستون
»از اينجا بگيريد. (2.39 MB)
» از اينجا (iransong) مي تونيد گوش کنيد .

+ نوشته شده در  87/10/04ساعت 20:29  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 سومين سلام مجدد به همگي، باعرض معذرت براي چهار روز تاخير، فرارسيدن فصل زمستان و سرما و سرما خوردگي را به همه دوستان عزيز و گرامي تبريك و تهنيت و تسليت عرض ميكنم تا چند روز ديگه  ماه محرم شروع ميشه و همه جا حال و هواي ديگه اي مي گيره يادمون باشه كه براي هم ديگه دعا كنيم، يه برنامه قشنگي هست به اسم چله! (40) كه كاري يا عمل مستحبي را چهل روز پشت سر هم انجام ميدن و يكي از اين چله هاي خوب، خوندن زيارت عاشورا هر روز  بعد نماز صبحه و گونه اي كه ده روز اول ماه محرم هم داخل اين چهل روز باشه، خلاصه اگر دوست داشتيد اين چله را شروع كنيدو ما را هم دعا كنيد، اين مدتي كه نبودم دلم براي نوشتن خيلي تنگ ميشد! اماچاره اي نبود، طبق عهدي كه كرده بودم با شما و خودم! اينجا ننوشتم!! گرچه يه چيزايي براي خودم نوشتم و بعدا اينجا هم ميگذارم، ماه خوبي بود! يك سفر تهران داشتم،  چند باري هم طرفاي دانشكده و بخش رفتم كه باز هم ياد آور خاطرات سال های گذشته بود و بچه ها و دوستان قديمي را ديدم، چند باري هم شب با دوستان اين طرف و اون طرف رفتيم و بگي نگي خوش گذشت! كار و شركت و اينا هم خوب پيش ميره اما دوست دارم تندتر پيش بره! برگ اعزام سربازيم هم اومد، برج  6 سال ديگه!! نمي دونم مسئولين اين مملكت چه جوري برنامه ريزي ميكنند!! حالا من خدا را شكر به نفعم شده و اين يازده ماهي كه طول ميشكه تا برم سربازي را كار ميكنم و وقتم تلف نميشه!! اما خيلي هاي ديگه اين جوري نيستند و اين مدت را به بطالت و بدي ميگذرونند، علنا اين فاصله زماني يه جوون ايراني هيچ گونه شخصيت حقوقي نداره نه مي تونه از ايران بره! نميتونه حايي استخدام بشه! جاهاي خصوصي چنين نيرويي را نميگيرند! و خيلي كارهاي ديگه كه نمي تونه انجام بده! (كاري به استثنا و خواص ندارم) و خيلي از اين جوون ها ليسانس و فوق ديپلم و تحصيل كرده هستند و هر كاري را نمي تونند بكنند و قبول نميكنند!!! و هيچي بدتر بيكاري و سردرگمي نيست! كه تعداي از دوستان آشنا و نزديك من همين جوري شدند! از تهران بگم، سفر كاري بود سه كار سه روز! و با اين كه خسته شدم خيلي خوش گذشت داداشم و خانم دادشم و چند تايي از دوستاي قديميم كه تهران بودند را ديدم، چند شب پيش هم بچه هاي بخش برنامه شب يلدا گذاشته بودند، خيلي برنامشون خوب بود! ديگه نمي دونم چي بگم! اين مدت بعضي وقتها يه چيزايي ميومد توي ذهنم كه الان يادم نمياد... يادم اومد براتون مي نویسم.

 شب هاي بلندي زمستاني خوبي داشته باشيد.

+ نوشته شده در  87/10/03ساعت 20:6  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  |