تبليغاتX
از من به او

از من به او

یادداشت های حسین میرجلیلی (سیاسفید)

+ نوشته شده در  87/11/30ساعت 20:23  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

حاج رضوان را حتی خیلی از اعضاء و کادر حزب الله لبنان نمی‌شناختند، شاید دیده بودندش، ولی نمی‌دانستند او کیست. وقتی در 22 فوریه 2008 در منطقه "کفر سوسه" و خیابان "الحدیقه" دمشق، عماد مغنیه، معروف به حاج رضوان، که کابوسی برای صهیونیست‌ها بود به دست عوامل اطلاعاتی موساد ترور شد و پس‌از آن عکس‌هایی از این شهید توسط حزب الله منتشر گردید، خیلی‌ها تازه فهمیدند حاج رضوان، قرمانده‌ی شجاع و مغز متفکر عملیات‌های نظامی و تاکتیکی حزب الله و فرمانده جنگ 33 روزه حزب الله و اسرائیل که بوده است و واقعاً حاج رضوان، اسطوره‌ای بود برای مبارزان حقیقی و مردی که صهیونیست‌ها حتی از شنیدن اسمش هم ابا داشتند و چه زود گذشت یک‌سال از پرکشیدنش.

با این‌که هرگز ندیدمش و فقط وصفش را شنیده‌ام، اما نمی‌دانم در نگاهش چه چیزی است که وجودم را فراگرفته است و فقط می‌توانم بگویم: "سلام حاج رضوان؛ دلم هوایت را کرده است".

در همین رابطه بخوانید و ببینید:
.: شهید "عماد مغنیه" مردی از تبار عاشورا.
.: ضد تروریستهای آمریکایی!؟
.: اولین فیلم منتشر شده از شهید عماد مغنیه.

گرفته شده از : http://www.bachehayeghalam.ir/diary/010453.php
+ نوشته شده در  87/11/27ساعت 22:47  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

داشتم وبلاگ گردی میکردم از وبلاگ خرابه (امین راستگو) به وبلاگ غایت (علی رحمانی) و از اونجا به وبلاگ خط خطی (احمد سعیدی) (دبیر جامعه اسلامی دانشگاه شیراز) رسیدم ( این سه نفر با همدیگه هم اتاقیند و همیشه سر همه چیز با هم بحث دارند) احمد سعیدی مطلبی نوشته بود که جالب بود و دوست دارم اینجا هم نقل قول کنم. (در ادامه مطلب بخونید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/24ساعت 21:33  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

فردی به پسرکی سیبی داد، مدتی نگذشت که در دست او سبد سیبی دیدم! یاد گرفتم من هم به دیگران بدهم. بعدها  فهمیدم آن فرد از روی طمع به پسرک سیب داده بود و می دانست که پدر پسرک کم او را با بیشتر جبران می کند، اما از کار او کاری درست یاد گرفتم و هر روز به من سبدی از سیب می رسید.

 .: سیاسفید :.

+ نوشته شده در  87/11/23ساعت 21:20  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

تقويم رسمي كشور براي سال ۱۳۸۸ هجري شمسي

استخراج و تنظيم شوراي مركز تقويم موسسه ژئو فيزيك دانشگاه تهران

رويدادهاي نجومي قابل رؤيت در ايران در سال ۱۳۸۸ هجري شمسي

مناسبت هاي ملي و مذهبي

لينك دانلود از سايت دانشگاه تهران

+ نوشته شده در  87/11/20ساعت 16:54  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید) 

نمی دونم تا حالا به این موضوع دقت کردید یا نه !؟ پژو 405 و پژو پرشیا از لحاظ کیفی و موتور با هم تفاوت چندانی ندارند اما حدود 3 میلبون تومان تفاوت قیمت دارند! و فقط از لحاظ ظاهر با یکدیگر متفاوتند که آن هم از لحاط هزینه ای برای ایران خودور تفاوتی ندارد. سود چنین کاری در جیب چه کسی میرود ؟! و چه جالب از تنوع طلبی و زیبا دوستی مردم استفاده میکنند و 3 میلیون تومان جنسی راگرانتر از ارزش واقعی آن می فروشند! در بازار ایران و دنیا این گونه موارد را زیاد می توانید مشاهده میکنید ! یک مثال دیگر، فرض کنید کمپانی بنز می تواند سالیانه 1000  ماشین 1 میلیون تومانی با بهتر ین کیفیت تولید کند ! اما چنین هزینه ای نمی کند و در عوض 5  ماشین از همان نوع با شکل و بدنه مختلف با قیمت 500 میلیون تومان تولید و به حراج می گذراد !! نتیجه چه می شود ؟! یک سری افراد پولدار که همیشه دنبال چیز های منحصر به فرد و تک در دنیا هستند به سراغ این ماشین ها می روند  و این 5 ماشین را فقط 5 آدم بزرگ و پولدار در دنیا می خرند!! این وسط چه کسی بیشتر از همه سود میکند ؟! کمپانی بنز فقط با 5 ماشین و کمترین هزینه انسانی و زمانی و .. سودی بیشتر از تولید انبوه به جیب زده است!! هزینه کمتر سود بیشتر، چیزی که خیلی ها امروزه دنبالش هستند چه در  اقتصاد و سیاست و چه در  زندگی شخصی و اجتماعی....

+ نوشته شده در  87/11/20ساعت 12:2  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

سلام، روز جمعه تون بخير، نمي دونم تا حالا به يك سري شغل ها فكر كرديد يا نه ؟! و اين كه اين شغل چه جوري بوجود اومده ! آيا پشت اين شغل كسي بوده يا خودش همين جوري بوجود اومده ؟! مثلا هايلا، ساندويچ سرد يا بهتر بگم فست فود! چرا چنين سيستم غذايي بوجود اومد ؟! اگر يه خورده فكر كنيم مي بينيم اين شغل به خاطر مشكلاتي كه ساندويچ گرم و سيستم هاي سنتي داشتند بوجود اومد! شايد بپرسيد يعني چي ؟ نگاه كنيد  مشكلي كه ساندويچ گرم داره چيه !؟ اين كه مشتري براي طبخ اون بايد زمان بگذارند و صبر كنند! يك سري اومدن و از كم صبري انسان و  عجله داشتن انسان استفاده يا  سوء استفاده كردند و فست فود يا ساندويچ سرد را اختراع كردند كه مشتري هاي خاص خودشون را پيدا كردند  و حتي بيشتر مشتري هاي اين نوع غذا مشكل عجله و بي صبري ندارند و از اين نوع غذا خوششون مياد! پس ديديد يكي اومد با استفاده از مشاهده در بازار و شناخت جامعه و انسان شغل جديدي اختراع كرد!! حال مي توان چنين ديدي را در قسمت هاي ديگر جامعه هم پياده كرد! مثل صنعت، اجتماع، مديريت، اقتصاد و مديريت شهري و... در اين زمينه ها هم مثال مي زنم! اين كار ها به دو صورت انجام مي شود يك زمان با فكر يك انسان كه ممكنه سيكل هم سواد نداشته باشه و فقط فكر خوبي به ذهنش رسيده باشه و زماني هم با خوندن رشته اي و پيدا كردن چنين هنري!!  يه عده هستند جامعه و افراد و ... را به مدل هاي رياضي تبديل مي كنند و در اين مدل ها تابع هدف تعريف مي كنند و به سمت بهينه كردن و سود بيشتر ميرن و با روش ها و اگوريتم هاي رياضي اون را حل مي كنند. بوجو اومدن يك سري شغل ها يا صنعت ها به همين دليل بوده! شايد باور نكنيد اما با مثال هايي كه خواهم زد، چنين ديدي پيدا خواهيد كرد. در قسمت هاي بعدي بيشتر توضيح ميدم.

+ نوشته شده در  87/11/18ساعت 16:34  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

می گویند: "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت انیشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند! اقای " انیشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکن که اگر قضیه بر عکس شود چه افتضاح بزرگی بر پا می شود!


 

+ نوشته شده در  87/11/17ساعت 11:51  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

سلام، امروز اومدم و خودم وبلاگ خودم را خوندم و دیدم که این کسی که داره این چیزا را می نویسه عجب آدم ... و ... یه! (جاخالی ها را خودتون پر کنید! اگر خودم بگم تعریف میشه! شاید هم اهانت بشه!) مثل اینا که همش میان نصیحت و حرف های حکمت آمیز می زنند و معلوم نیست خودشون هم اینایی که میگن را قبول دارند یا نه ؟! اما بعدش که فکر کردم دیدم که کسی اینجا را نمی خونه! به جز امین و چند تا دوست دیگه که اونا هم فکر کنم خیلی کم اینجا را می خونند و اون هم در حدی که عنوان های وبلاگ نگاه کنند و ببینند من زنده ام و برن! بگذریم از این حرف ها! می خوام ادامه داستان تهران رفتنم را تغریف کنم.

 گفتم که برای تحقیق در مورد یک رشته جدید به تهران رفتم و به آدم های جالبی برخورد کردم یکیشون رتبه 8 کنکور همون رشته بود که دید خیلی خوبی نسبت به کنکور اون رشته به من داد و خودش مهندسی برق می خوند و پسر اکتیوی بود و یادمه که اون موقع مسئول برگزاری اعتکاف دانشجویی دانشگاه شریف بود و در گیر کار های اجرایی برنامه، یکی دیگه از کسایی که باهاشون صحبت کردم دانشجوی ترم 3 اون رشته بود و با این که دانشجو بود مسئول خوابگاهی که توش زندگی می کرد هم بود و از دانشجو های اکتیو و فرهنگی دانشگاه و اطلاعات خوبی در مورد درس هایی که توی اون رشته خونده می شد به من داد به عنوان مثال درس های این رشته خیلی زیادند و زیاد پیش نیاز می خوره و بر خلاف کارشناسی ارشد های دیگه که دوساله هستند، سه ساله هست و 58 واحد می گذرونند ( البته اگر اشتباه نکنم) نفر سومی که باهاش صحبت کردم ترم آخر همون رشته و تقریبا در حال دفاع کردن و فارغ التحصیلی بود که لیسانسش را مهندسی مکانیک دانشگاه تهران گذرانده بود و اون جوری که خودش تعریف میکرد از دانشجو های اکتیو و کاری دانشگاه تهران بوده و همون فعالیت ها باعث شدند که به سمت این رشته بیاد و جز دانشجوهایی بوده که با مصاحبه در این رشته قبول شدند و با این که هنوز فارغ التحصیل نشده بود چند جا کار می کرد و مهمترین کاری که به عهده داشت مشاور جوان ریاست جمهوری بود و این که مشاور رییس جمهور در خوابگاه چیکار می کنه؟! را نمی دونم! و در مجموع نیم ساعتی که باهاش صحبت کردم خیلی خوب و مفید بود و همزمان که با من صحبت می کرد در حال پیدا کردن نقشه کوه دماوند بود تا برای گروه کوهنوردی دانشگاه مسیر حرکتی پیدا کنه، ورزش مورد علاقش کوهنوردی بود و تعریف می کرد با گروهی که دارند چند مسیر قله دماوند را طی کردند و می خوان مسیر جدیدی را پیدا کنند و بعد از کارش با اینترنت تا جایی که مسیرمون یکی بود باهاش صحبت کردم و هر چی بیشتر از رشته و ویژگی های این رشته می گفت بیشتر به اون علاقه مندتر میشدم ( رشته را میگم نه خودش! ) خداحافظی کردبم و تلفنش را داد تا اگر باز هم سوالی داشتم ازش بپرسم و مهمترین چیزی که به من گفت این بود که اگر بیای و این رشته را بخونی دیدت نسبت به خیلی چیزها عوض میشه و حتی برای ادامه تحصیل هم ممکنه دیگه نخوای این رشته را بخونی و رشته دیگری را انتخاب کنی همان طوری که خودش برای دکترا می خواست جامعه شناسی را انتخاب کنه! این ها خلاصه ای از اون سفر و آشنایی های بود که با اون رشته و یک سری از دانشجویان اون رشته پیدا کردم . ادامه داستان را بعدا تعریف می کنم ...

چرا دارم این چیزا را تعریف می کنم ؟ وقتی آدم میخواد بعضی تصمیم ها را بگیره! خیلی خوبه که بنویسه ! چون وقتی می نویسی تمرکز خیلی زیادی پیدا می کنی و مثل این می مونه که داری به خودت مشاوره می دی و برای خودت نامه می نویسی! باورتون نمیشه ؟! می تونید امتحان کنید! یه مشکلی که براتون پیش میاد و یا میخواید تصمیمی را بگیرید را  بنویسید فرض کنید دوستتونه و می خواید برای اون مسئله راهنماییش کنید و براش همه چیز را تحلیل کنید.

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 11:31  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

سلام امین، داستانی که برام میل کرده بودی خیلی جالب بود گرچه اولش به ذهنم نرسید منظورت از میل این داستان چیه! اما این داستان برای من بیانگر دو چیزه، نویسندگانی مثل چخوف جدا از ذهن خلاقی که دارند واقعیت های جامعه را به تصویر و داستان می کشند و همین است  که به ماندگار شدن خود و آثارشان می انجامد. چند شب پیش که با احسان و شاهین رفته بودیم بیرون، احسان از مصاحبه ای که تهران برای کار داشته تعریف می کرد و این که وقتی فرد مصاحبه کننده ازش پرسیده برای چی می خوای کار کنی؟ در جواب گفته برای پول! و مصاحبه کننده خیلی تعجب کرده و گفته شما تنها کسی هستید که به این رکی جواب دادید. آیا هدفتون از کار کردن چیز یاد گرفتن و  زیاد شدن تجربه و ... نیست؟! واین همون توجیهی است که ...

داستان را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/15ساعت 19:8  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

ماهواره ملی امید به فضا پرتاب شد، صبحی که این خبر را از تلویزیون شنیدم و تصاویری از پرتاب این موشک را نشان دادند حس خیلی خوبی داشتم و خیلی خوشحال شدم. ساخت ماهواره کار آسانی نیست و به قول معروف، پیشرفته ترین علوم باید کنار هم قرار بگیرند تا چنین کاری انجام شود و زمانی که به ذهنم آمد تحریم هستیم و دانلود یک مقاله ساده و خرید یک آی سی ساده و .. چه دردسر هایی داره و با این شرایط تونستیم چنین کاری کنیم و به عبارتی دانشمند های ما تونستند چنین کاری انجام بدهند! به ایرانی بودن خودم خیلی افتخار کردم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/15ساعت 17:51  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

بد قولي! اون هم از اين نوع!  

مي دونيد چيه !؟ وقتي خودم را ميارم توي ذهنم كه بعضي وقت ها هفته اي چند بار به اينجا و اينجا مي رم و سال به سال وبلاگشون را اپديت مي كنند و من الكي ... ! دوست ندارم كه خودم هم اين جوري باشم و كسي بياد به وبلاگم سر بزنه و چيزي جديد توش نباشه! (اين جمله هم از قول شما : بابا! دلسوز، مهربون و ... ) به همين خاطر مي گم كه جمعه ها سر بزنيد تا ... اما نوشتن و حس نوشتن كه مختص جمعه ها نيست! ممكنه آدم نصفه شب، وسط كار يا هر موقع ديگه اي هوس كنه كه بنويسه! مثل الان كه وسط هفته است و دلم بد جوري مي خواد بنويسم حتي اگر هيچ كسي هم قرار نباشه اين جا را بخونه!

مي خوام يه داستان يا خاطره اي از گذشته براتون بگم كه مدتيه دوباره برام زنده شده و داره فكرايي به سرم مي زنه! و ممكنه  كه مسير جديدي باشه (تبصره : يه جوون تا مجرده و شرايط پايداري نرسيده! زياد اين ور اون ور مي پره و ايده ال گرايي مي كنه و تصميم هاي ناگهاني مي گيره!  اما اين كه دوست داره چيكار كنه زياد مهم نيست و مهمتر اونه كه داره چيكار مي كنه!؟ و به اين دليل خودم هم به تصميمي كه گرفتم زياد مطمئن نيستم كه عملي هست يا نه!؟ و با اين جمله بافي ها خودم را اگر نشد، تبرئه مي كنم! )

مردادماه سال گذشته بود كه سفري به تهران داشتم تا در مورد يك رشته جديد براي ادامه تحصيل تحقيق كنم و قبل از اون برهان (يكي از دوستام) اين رشته را به من معرفي كرده بود و با توجه به شناختي كه از روحيه و علاقه من داشت اين رشته را به من توصيه كرد. خودم هم حرفاش را كم كم قبول كردم و اين كه بايد براي كنكور و ادامه تحصيل فكر مي كردم باعث شد تا جدي تر در مورد اين  رشته تحقيق كنم. اولش از توي اينترنت و تماس تلفني با دوستاي داداشم شروع شد تا حدي كه هر روز به اين  رشته و خوبي هاش علاقه مند تر مي شدم و تصميم گرفتم كه صد در صدش كنم و براي خوندن شروع كنم ( بماند كه صد در صد شد و من براش نخوندم! و نشد كه بخونم چه براي اين رشته و چه براي رشته خودم! ) خلاصه به همين منظور سفري به تهران تدارك ديدم ( يه خورده كتابي براي تنوع ) و مثل هميشه مهمان داداشم خوابگاه دانشگاه شريف شدم! ضمن اين كه تمام كسايي كه ميخواستم و بايد باهاشون صحبت مي كردم دانشجو هاي همان دانشگاه بودند و بعضيشون هم از دوستاي داداشم بودند و راهنمايي هاي خيلي خوبي كردند و آدم هاي  ...

الان حس نوشتنم تموم شد !    ادامه خاطره و داستان و حكايت و ...  را در پست هاي  بعدي تعريف مي كنم .

 

+ نوشته شده در  87/11/14ساعت 20:15  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

سلام به همگی، تصمیم گرفتم مدتی کمتر اینجا بنویسم و جمعه تا جمعه، وبلاگ را به روز کنم و در عوض به کارهای عقب مانده و واجب تری بپردازم، پس شما هم جمعه ها منتظر پستی از من باشید، لحظات و اوقات خوبی داشته باشید، ممنون که به اینجا سر می زنید.

+ نوشته شده در  87/11/12ساعت 8:10  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

در آغاز جنگ كه بني صدر در جبهه ها حضور مي‌يافت، من (سرلشكر سيد رحيم صفوي) فرمانده عمليات خوزستان بودم ولي ما را به جلساتي كه راجع به جنگ بود راه نمي‌دادند. من به همراه شهيد بزرگوار حسن باقري و با تلاش حضرت آيت‌الله خامنه‌اي كه در آن زمان نماينده حضرت امام (ره) در شوراي عالي دفاع بودند، وارد جلسه شديم، بني صدر هم با آن قيافه خاص خودش حضور داشت.

شهید حسن باقری

وقتي كه نوبت به ما رسيد قرار شد تا ابتدا وضعيت دشمن و سپس وضعيت خودي گزارش شود. به حسن باقري اشاره كردم و گفتم: "برو توضيح بده اين مطلب را "

من اين قسمت را از زبان مقام معظم رهبري عرض مي‌كنم. آقا مي‌فرمايند: «تا شما اشاره كردي كه حسن پاشو برو، من ديدم يك جوان لاغر اندام پاشد، بدون اينكه سر و ريشي و محاسني داشته باشد (البته ته ريش كمي داشت). من دلم ناگهان ريخت.

گفتم: حالا اين بني صدر و اينها نشسته‌اند اين جوان چه مي خواهد بگويد؟ تا آمد پاي تابلو، آنتن را گرفت و شروع كرد وضعيت دشمن را منطقه به منطقه تشريح كردن كه: دشمن اينجا چند تانك دارد، اينجا چه تيپ و لشكري مستقر است، آنجا خاكريز زدند، اينجا ميدان مين و آنجا سيم خاردار ايجاد كرده اند. هر چه زمان مي‌گذشت قلبم روشن‌تر و چهره‌ام بازتر مي‌شد، مثل يك روحاني كه مثلاً وقتي پسرش مي‌خواهد منبر برود و نگران است كه آيا مي‌تواند از عهده اين منبر برآيد يا نه. من چنين حالي داشتم ولي هر چه بيشتر صحبت مي‌كرد من قيافه‌ام بازتر مي‌شد.

او در آن جلسه چنان گزارش دقيق، مصور و خوبي ارائه داد كه همه حضار حتي خود بني صدر به شگفت درآمد كه اين جوان اين اطلاعات جالب را از كجا آورده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/09ساعت 21:46  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

سلام …

 1-      می دونم که این روز ها داره بهت سخت میگذره و صبر می کنی و ایشالله خدا کمکت میکنه. زمانی مهدی از آسانسوربخش سریع بیرون می اومد و خیلی عجله داشت، گفتم : چرا این قدر عجله داری؟ کجا می خوای بری؟ گفت فلان درس پر شده و فلان درس ارائه نمیشه و نمی دونم چی بگیرم و الان باید برم نامه بگیرم ببرم فلان جا تا یه دونه باز کنند و سریع بگیرم و اگر نشه این ترم واحد ندارم و ... بهش گفتم : از وقتی من پام را توی بخش گذاشتم همیشه اول ترم این مشکل را داشتیم و اخرش هم درست شده و تعداد واحدی که میخواستیم گرفتیم!  توی علم هم یه اتفاقی 6 بار بیفته میشه یه قانونکی در اورد که آخرش ترمت با درسایی که میخوای و واحد کافی جور میشه! ولی نمی دونم با این که می دونیم آخرش درست میشه اما باز هم  این قدر شور می زنیم و قبول نمی کنیم که این دویدن ها و نامه نگاری ها یک چیز طبیعیه و باید طی بشه و حرص خوردن نداره.

 2-      این را که گفتم یاد یه چیزی افتادم که مدت ها پیش میخواستم بنویسم و نشد و حالا فکر میکنم خوب باشه بنویسم و به موضوع بالا ربط داره!  ماها جوونیم و خیلی برنا مه ها توی سر داریم و از این که آینده چه اتفاقی قراره برامون بیفته نمی دونیم و شاید هم می ترسیم! (البته اگر ایمان و توکلمون قوی باشه این چیزایی که گفتم و می گم بی معناست! اما...) خلاصه از آینده نامعلوم هراس داریم. اما مثل چیزی که بالا گفتم اگر به کسایی که این مرحله را پشت سر گذاشتند نگاه کنیم! می بینیم آخرش یه جوری میشه و این نیاز ها و دغدغه هامون هم حل میشه! و نباید این همه حرص و جوش برای آینده بخوریم، این حرفم هم به این معنی نیست که دست پشت دست بذاریم تا ... . منظورم اینه که تلاشمون را بکنیم اما برای نتیجش نگران نباشیم و برای چیزی که دیگه دست مانیست این همه حرص نخوریم و توکلمون به خدا باشه و نتیجه را به اون بسپاریم.

 3-      میدونم که میگی : تو که...   خیلی از ماها فقط روضه خون های خوبی هستیم واهل عمل نیستیم! من جمله شخص شخیص خودم

+ نوشته شده در  87/11/09ساعت 11:1  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

+ نوشته شده در  87/11/06ساعت 17:25  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 مادر خواب سه تا ماهي را ديده بود؛ سه تا ماهي توي يك رودخانه، مي رفته اند به سمت دريا. مي گفت : يكي از اون ماهي ها، روي كمرش يك هلال ماه داشت، اصلا انگار خود ماه بود، چون كه نور زيبا و خيره كننده اي ازش به طرف آسمون پاشيده مي شد.

 مادر وقتي خوابش را تعريف مي كرد، حال و هواي خاصي پيدا كرده بود. خيره شده بود به يك نقطه نامعلوم. مي گفت هزاران هزار ماهي ديگه توي اون رودخونه بودند كه با اون دو تا ماهي، دنبال اين ماهي نوراني مي رفتند؛ يعني اون ماهي، تمام ماهي را داشت هدايت مي كرد به سمت دريا.

 مادر گفت: محسن! مي دونم كه اون سه تا ماهي، تو و دو تا برادرت بودين، ولي نمي دونم اون ماهي نورانيه كدوم يكي تون بود؟

 آن وقت ها احمد چهار سالش بود.

 بعد ها توي جنگ، وقتي احمد فرمانده لشكر نجف اشرف شد، مادر گاهي ياد خوابش مي افتاد. مي گفت: اون ماهي نوراني، همين احمدم بود!

از كتاب مسافران ملكوت، كتاب شهيد احمد كاظمي

شهيد خرازي و شهيد احمد كاظمي شهيد احمد كاظمي

+ نوشته شده در  87/11/04ساعت 10:34  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  |