وقتم دير بود، عجله داشتم با تاكسي به طرف محل كار رفتم، مسافري صندلي جلوي تاكسي در مورد تعمير دوچرخه با راننده صحبت مي كرد و راننده تاكسي مي گفت "تعميركار بياريد خونتون تا براتون درستش كنه" به خودم گفتم از كي تا حالا براي تعمير دوچرخه تعمير كار ميارن خونه؟! تاكسي سر خياباني مي خواست مسافر سوار كنه كه مسافر جلويي چشمش به دكه روزنامه فروشي خورد با صداي بلند از داخل ماشين گفت: "تي تاب داريد؟" دكه دار صداش را نشنيد، راننده تاكسي هم ترمز كرد، ايستاد و پياده شد تا براي آقا تي تاب بخره! عجب شانسي داريم! يه روز هم كه عجله داريم و تاكسي سوار شديم چنين مسافر پررويي سواره! (توي دلم مي گفتم) نچ نچ كنار دستيم هم بلند شد، مسافر جلويي به روي خودش نيورد، عقب را نمي ديد، راننده سوار شد و راه افتاد، پيرمرد مي گفت تي تاب ها را براي صبحانه همكاراش ميخواد، باز به خودم گفتم مردم از حق ديگران براي كار خير استفاده ميكنند، از چهار راه كه رد شديم گفت : "جلوي درب همين ساختمون پياده ميشم" تاكسي رفت جلوي در ساختمان و ايستاد و گفت "شما بدون عجله از ماشين پياده شويد و تا زماني كه در را نبستيد حركت نميكنم" از اين رفتار راننده تاكسي تعجب كردم! كه ديدم دو عصا از جلوي ماشين بيرون اومد و مسافر به سختي در را باز كرد و به سختي بيشتر پياده شد و با دو عصا روي پاش ايستاد، يكبار هم نزديك بود تعادلش را از دست بده، يك پا و يك دستش فلج بود، كنار دستيم خجالت زده شد، تازه فهميدم چرا راننده تاكسي اين همه به اين مسافر احترام مي گذاشت و از خودم ناراحت شدم كه در مورد مسافر و راننده تاكسي فكر بد كردم. آدم نبايد زود قضاوت كنه... (گرچه آدم فراموش ميكنه و باز زود قضاوت ميكنه)
يادمه آخرين باري كه رفته بودم مسجد جمكران، ده سال پيش بود و چيزي كه از جمكران در ذهنم مانده بود مسجدي بزرگ و در حال ساخت و توسعه و چاهي كه مردم نامه هاشون را در اون مينداختند، گذشت و گذشت و ديگه اين فرصت و توفيق را پيدا نكردم كه اونجا برم تا چند روز پيش كه از تهران همراه يكي از اقوام به اصفهان بر مي گشتيم، عصر رسيديم قم، ابتدا رفتيم حرم حضرت معصومه اونجا هم چند سالي بود كه نرفته بودم بزرگتر و با شكوه تر و شلوغ تر شده بود، قبر آقاي بهجت را هم زيارت كرديم، خيلي شلوغ بود، روز هفت وفاتشون بود، بعد از نماز مغرب و عشا راهي مسجد جمكران شديم، سه شنبه شب، شب زيارتي مجد مقدس جمكران بود، خيلي شلوغ بود، پر از اتوبوس و كاروان هاي زيارتي و تمام صحن هاي بزرگ اطرف مسجد مملو از مردم بود، خيلي بزرگ و آباد شده بود! به سختي جاي پارك گير اورديم، وارد مسجد كه شديم از انبوه جمعيت مشتاق و زائر تعجب كردم، نمي دونستم كه اين همه مسجد جمكران خاطر خواه و زائر داره! باز هم غبطه خوردم در برابر حالاتي كه از مردم در اون شب ديدم، وقتي وارد اين جور جاها و جوها ميشم مشكلات و گرفتاري هام برام كوچيك و بي اهميت ميشن و ياد چيزاي ديگه اي ميفتم كه در زندگي روزمره ازشون غافلم، انشالله روزي هر سالمون باشه كه در چنين مكاني نماز امام زمان بخوانيم و براي ظهور هر چه زودترش دعا كنيم.

قديمي ها ميگن ماه فروردين و ارديبهشت ماه هاي مرگ و ميره و افراد زيادي در اين دو ماه مي ميرند، نمي دونم اين حرف جقدر ميتونه درست باشه اما چيزي كه من اين دو سه سال ديدم همين جوري بوده و كساي زيادي را در اين دو ماه از دست داديم، در چند روز گذشته هم فردي از روي زمين رفت كه شايد ديگه نمونه آن را روي زمين نداشته باشيم، اولياي الهي باعث خير و بركت روي زمين هستند، نمي خوام از آقاي بهجت بگم چون من كسي نيستم كه بخوام در مورد ايشون نظر بدم و اگر هم چيزي بگم همونايي هست كه شنيدم و اين روزها همه جا از ايشون ميگن اما آقاي بهجت براي من ياد آور صبح هاي حرم امام رضا هستند، آقاي بهجت تابستون ها را مشهد زندگي مي كردند و صبح ها بعد از نماز صبح به زيارت امام رضا مشرف مي شدند از طرف خيابان طبرسي و صحن انقلاب و باب السلام ( پاي امام ) وارد حرم مي شدند و زيارت مي كردند و بالاي سر امام نماز زيارت ميخواندند و با چند دقيقه توقف كنار قبر آقاي نخودكي از صحن ميرزاي شيرازي خارج مي شدند و در مدت زمان حضور ايشان در حرم، مردم فقط دورشون را احاطه مي كردند و راز و نياز آقاي بهجت را تماشا مي كردند و اين راز و نياز واقعا ديدني و جالب بود كه الان نمونه هاييش را تلويزيون پخش ميكنه، به نظر من كنار همه صفات علمي و حوزوي ايشون، مقام عرفان ايشان براي همه مشهور و مشهودتر بود، انشالله با اوليا و انبياي الهي همراه و همجوار باشند. براي شادي روحشون حمد و سوره اي بخونيد، يا علي، التماس دعا.

