تبليغاتX
از من به او

از من به او

یادداشت های حسین میرجلیلی (سیاسفید)

چند باری از تلویزیون تصاويري از امامزاده صالح را دیده بودم و اولین بار تعریف این امامزاده را از دختر خانمی شنیدم، وقتی کارآدم جايي گیر میکنه يا دلش میگیره حضور در اين جور فضاهاي مذهبي خيلي ميتونه آرامش بخش باشه، این سری که تهران بودم کارم در روال اداریش گیر کرده بود و مجبور بودم چند روزی را بمونم تا کارم را پیگیری کنم، به چند نفر از دوستام تماس گرفتم يا نبودند یا امتحان داشتند، مونده بودم چیکار کنم که صداي راننده تاکسی های تجریش نظرم را جلب کرد و از اون جایی که میدونستم میدون تجریش یه جای مرکزیه و به همه جا راه داره به اونجا رفتم و قتی به میدون تجریش رسیدم گلدسته های بلندی چشمم را گرفت، گلدسته های امامزاده صالح... امامزاده باحالی بود زائر های باحالی داشت و کلاجو و فضای معنوي خاصی داشت که قبلا جایی ندیده بودم و هیچی مثل این امامزاده این سه روز که تهران بودم نتونست بهم آرامش بده، خوشحالم اگر زمانی مجبور شدم برم تهران جای خوبی برای لحظه های تنهایی و دلتنگیم پیدا کردم...

السلام علیک یا صالح ابن موسی الکاظم

+ نوشته شده در  88/08/29ساعت 19:43  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

توفیقی حاصل شد تا دعای مکارم اخلاق صحیفه سجادیه را بخونم، این دو فراز از دعا خیلی زیبا و دلنشین بودند:

فراز 4 دعای مکارم اخلاق صحیفه سجادیه:

بارالها! بر محمد و آل او درود فرست و مقام مرا در نزد مردم درجه ای بالا مبر جز این که پیش خودم همان مقدار پستم نمایی و عزتی آشکار برایم به وجود نیاور مگر که به همان اندازه پیش خودم ذلت پنهانی پدید آوری!


فراز 26 دعای مکارم اخلاق صحیفه سجادیه:

بار الها! بر محمد و آل او درود فرست و آبروی مرا به توانگری حفظ کن و عزتّم را به تنگدستی بی ارج منما که از روزی خورانت روزی بخواهم و از مردمان فرومایه بخشش جویم که در این صورت به سپاسگزاری کسی که عطایی به من کرده گرفتار شوم و به سرزنش آن که از من دریغ داشته گرفتار شوم در حالی که بخشیدن و دریغ از آن توست نه آنان!

+ نوشته شده در  88/08/29ساعت 18:43  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

هفته گذشته با وحيد، كه دير دير ازش جوياي احوال ميشم چت ميكردم كه بهم گفت هشت هشت هشتاد و هشت با بچه هاي قديمي بخش ميخوان برن بيرون و از من پرسيد كه ميرم يا نه ؟ من هم خيلي دوست داشتم اين جور برنامه اي شركت كنم، قبول كردم و ازش خواستم كه بهم خبر بده، تا اين كه بعد چند روز ديدم پيام پايين كانتكت جيميلش اطلاعيه همين برنامه شده " گردهمايي داشنجويان و فارغ التحصيلان... " كه اين روز مصادف با جمعه، ولادت امام رضا (ع) بود و اين همه هشت در تاريخ شمسي و ولادت امام هشتم در نوع خودش بي نظير و غير قابل تكراره و خيلي از برنامه ها و جشن هاي ازدواج هم در چنين روزي افتاده بود و تقريبا اكثر گروه هاي دوستي براي چنين روزي با هم قرار گذاشته بودند، جمعه بعد از ظهر از وحيد خواستم تا بياد و با هم براي برنامه بريم كه اون هم قبول كرد،  ده دقيقه اي دير رسيديم  اما نسبت به خيلي ها زودتر رسيده بوديم، ابتدا چند نفري خانم و آقا از دانشجويان ورودي 78 و 77 آمده بودند و در حال صحبت كردن با هم بودند بعد از اين كه ما رسيديم بچه هاي ديگه هم اومدند تعدادشون زياد نبود و در مجموع از اين قرار قديمي كه اصلش بر ميگشت به ده يازده سال قبل فقط سه چهارنفر آمده بودند و بقيه همين چند روز گذشته از اين برنامه باخبر شده بودند، از اونجايي كه ولادت هم بود اكثر بچه هايي كه نيمده بودند خودشون برنامه جشن  و عروسي داشتند و تعدادي از همين بچه هاي اومده هم از ما جدا شدند تا به برنامه خودشون برسند، پانزده نفري زير دروازه قرآن جمع شديم و قرار بر اين شد كه بريم حافظيه، افرادي كه اومده بودند اكثرا دانشجويان بين 77 الي 80 بودند كه چند نفري هم الان دانشجوي دكتراي بخش هستند، قبل اين كه وارد حافظيه بشيم در حال كارت دانشجويي جمع كردن بوديم و بعد فهميديم حافظيه اون شب مجاني شده، ربع ساعتي كنار مرقدر حضرت حافظ ايستاديم و عكس گرفتيم كه موقع عكس نهايي با پشت زمينه آرامگاه حافظ كسي از راه دور فرياد زد "صبر كنيد من هم بيام!"‌ اون هم كنار بقيه قرار گرفت و عكس نهايي حافظيه را گرفتيم، نفر آخري كه بهمون ملحق شد، از همه قديمي تر بود، دانشجوي ورودي 64 مهندسي كامپيوتر، فارغ التحصيل ارشد نرم افزار دانشگاه شريف و مدير قسمت نرم افزار شركت داده پرداز ايران، از بزرگترين شركت هاي نرم افزاري كشور، كه به قول بچه ها يكي از پروژه هاي زير بخش لينوكسش، سيستم عامل ملي ايرانه كه داستان هاي فرارواني ازش شنيديم! بگذريم از اين حرفا خلاصه طرف براي خودش فرد مهمي بود كه يك روزه از تهران اومده بود كه دكتر توحيدي و دكتر آذرخش را ببينه و برگرده، غافل از اين كه اين دو استاد عزيز بازنشسته شدند و برنامه اون جوري كه فكر مي كرده با برنامه ريزي قبلي و درست حسابي نبوده كه دو استاد شرف فرما شوند، گرچه اگر به ديد اون موقع ها بخوايم نگاه كنيم شايد اساتيد توي چنين برنامه هاي ساده و دانشجويي هم شركت مي كردند، هم ما فرق كرديم هم استادا ! از وقتي اين فرد به جمعمون پيوست جور ديگه اي شد برنامه و يه خورده رسمي شد به قول يكي از بچه ها از وقتي آقاي دكتر به ما پيوست، خودش از شنيدن چنين لغتي خندش ميگرفت و مي گفت قضيه من هم شده مثل دكتر كردان!  بعد از حافظيه براي شام رفتيم صوفي چنچنه (اگر درست نوشته باشم) طبقه سوم صوفي، ميزهاي چسبيده به هم بود و به ما جا دادند و همه اونجا جمع شديم و در اون بازه زماني هم پنج شيش نفري بهمون اضافه شدند و  دانشجوي ورودي 64 بخش جلوي همه نشست و در فاصله اي كه غذا سفارش داده شده بود برامون صحبت كرد از خودش و سرنوشت كاري و تحصيليش گفت كه چه مراحلي طي كرده تا چنين جايي رسيده از مشكلات صنعت نرم افزاري كشور گفت از  عواقب انتخابات گفت و از خدمت به كشور گفت و از همه جالبتر نحوه اومدن يك روزش به شيراز و شور و اشتياقي كه براي ديدن دكتر توحيدي و دكتر آذرخش داشت و در اين سفر يكروزه موفق به ديدنشون نشد، نيم ساعتي را بيشتر در جمع ما نبود و به علت پرواز برگشت از ما جدا شد، مرد خوبي بود، بعدكه رفت باخيال راحت و بدون نگاه فردي كه غذا سفارش نداده، غذا خورديم، بماند كه چه سخت و زوركي خورديم، بچه ها چند نفر چند نفر حين غذا خوردن با هم صحبت مي كردند و بعد از غذا خوردن و خسته شدن قصد رفتن كردند و پايين رستوران عكس دسته جمعي گرفتند و از هم جدا شدند، من و وحيد و رسول هم با هم به طرف چمران حركت كرديم و من هم كه به ياد نماز نخونده ام و اس ام اس هاي "كجايي ؟ " بابام بودم ازشون جدا شدم و به خونه برگشتم و  اين بود هشت هشت هشتاد و هشت من.

عكسي از مراسم

+ نوشته شده در  88/08/11ساعت 14:12  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

مدتهاست که نرفته ام مشهد . مشهد نه به معناي يک شهر ، که اگر امام رضا آنجا نبود ، مشهد هم مثل خيلي از شهرهاي خراسان ، کوچک و محدود مي ماند .

مدتهاست دلم تنگ حــرم است ، قلبم مشت شده به سيته مي کوبد ، اينها را الان يادم مي آيد کــه ... دارم از پياده رو خيابان تهران (امام رضا)مي روم سمت حرم . يک گنبد زرد و دو تا گلدسته ، يک گنبد فيروز ه اي با دو تا گلدسته فيروزه اي ، قشنگ ترين نماي حــرم امام رضا از توي خيابان است.

خيلي وقت هست که حتي خواب زيارت هم نديده ام الان هم احتمالا لطفي شده و دارم خــــــواب مشهد را مي بينم که به فلکه آب رسيده ام و از توي شلوغي هميشگي اش مي گذرم چه خواب خوبي دارم مي بينم و چه شانس آورده ام که تا حالا بيدار نشد ام . مي ترسم مادرم همين الان سر برسد و بيدارم کند براي صبحانه . اما فعلا که خوابم و هنوزکه دارم مي روم . مي رسم به درهاي ورودي. يکي نفر الکي دستي به بازوها و شانه ام مي زند که يعني مثلا من را گشته باشد . داخل مي شوم . سلام مي دهم همان جا مي ايستم .اذن دخول مي خو انم. اذن دخول که تمام مي شود خوشحال مي شوم که تا آخر زيارت از خواب بيدار نمي شوم ، چون خود امام رضـــا اذن داده وگرنه کاري مي کرد بيدار شوم ، هــوا سرد است ، اماتوي صحن جامع رضوي زائر کم نيست. مثل هميشه از کنار مسجد گوهرشاد وارد صحن گوهرشاد مي شوم هر وقت به اين جا مي رسم درست زير گلدسته بزرگ مسجد گوهرشاد درست رو به روي گنبد حرم ، مثل اين که از يک بلندي پريده باشم و توي هوا معلق باشم احساس سبکي مي کنم احساس کسي که توي آب غوطه ور است احساس کسي که احساسي ندارد ، جز معلق بودن ! جز شناور بودن و اول از خدا ميخواهم بيدار نشوم بعد مي روم توي مسجد گوهرشاد ، بين همه مردمي که رو به قبله و پشت به قبله ، نشسته وايستاده ، دعا مي خوا نند يا نماز يا زيارت . خود را جا مي دهم . دو رکعت براي بابا و مامان دو رکعت براي پدر و مادر امام رضا دو رکعت هم براي اين که از خواب بيدار نشوم .

حالا نشسته ام خيره نگاه مي کنم به گنبـــــد زرد از گوشه صحن ، مدتي است توي هوا معلق و توي آب غوطه ور .

پسرم ... پسرم .. خوبي ؟!

به خودم مي آيم ، فکر مي کنم مادر است که بيدارم کرده ، اما هنوز خوابم ، يعني هنوز توي صحن گوهرشاد ، پيرمرد مي خواهد کمکش کنم ، ببرمش تا کنار حوض وضو بگيــــرد. مي برمش به حوض که مي رسيم

مي گويد : خدا خيرت بده پسرم .

مي گويم : ممنون ،کاري نکردم.. ولي نزديک بود از خواب بپرم ها ! ...پ

مي گويد : تو که خواب نبودي ،خواب هم نيستي ، بيدار بيداري ! مي گويد و خداحافظي مي کنيم . به حرفش فکر مي کنم ،. مگر مي شود آدم اين قدر شفاف خواب ببيند ؟! نمي شود ! يعني تا حالا براي خودم اتفاق نيفتاده .

کنار حوض مي نشينم ، دستم را توي آب فرو مي کنم ، سرد است ، دو دستم را پر از آب مي کنم ، به آب نگاه مي کنم ،آب را مي پاشم توي صورتم ف صورتم يخ مي زند ، چشم هايم را باز مي کنم ، هنــور توي گوهرشادم ، باز هم دستم را پر از آب مي کنم باز هم مي پاشم به صورتم .

هر چه اين کار را مي کنم از خواب بيدار نمي شوم آرام با دست به صورتم سيلي مي زنم ، محکم تر ! خيلي محکم . درد را احساس مي کنم ! نه واقعا خواب نيستم ، بيــــدارم. صبح توي اتوبوس خواب بودم ، حالا ديگر بيدارم . فکـــر مي کردم خوابم.

مي دوم تا کفشداري . حالا که صورتم خيس است ، کفشدار اشکهايم را نمي بيند ، کفش هايم را مي دهم و معلق مي شوم توي هوا ، غوطه ور مي شوم توي آب .

 برگرفته از کتاب يک فانوس روشن به همراه تغيـيـر

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 10:52  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  |