هفته گذشته با وحيد، كه دير دير ازش جوياي احوال ميشم چت ميكردم كه بهم گفت هشت هشت هشتاد و هشت با بچه هاي قديمي بخش ميخوان برن بيرون و از من پرسيد كه ميرم يا نه ؟ من هم خيلي دوست داشتم اين جور برنامه اي شركت كنم، قبول كردم و ازش خواستم كه بهم خبر بده، تا اين كه بعد چند روز ديدم پيام پايين كانتكت جيميلش اطلاعيه همين برنامه شده " گردهمايي داشنجويان و فارغ التحصيلان... " كه اين روز مصادف با جمعه، ولادت امام رضا (ع) بود و اين همه هشت در تاريخ شمسي و ولادت امام هشتم در نوع خودش بي نظير و غير قابل تكراره و خيلي از برنامه ها و جشن هاي ازدواج هم در چنين روزي افتاده بود و تقريبا اكثر گروه هاي دوستي براي چنين روزي با هم قرار گذاشته بودند، جمعه بعد از ظهر از وحيد خواستم تا بياد و با هم براي برنامه بريم كه اون هم قبول كرد، ده دقيقه اي دير رسيديم اما نسبت به خيلي ها زودتر رسيده بوديم، ابتدا چند نفري خانم و آقا از دانشجويان ورودي 78 و 77 آمده بودند و در حال صحبت كردن با هم بودند بعد از اين كه ما رسيديم بچه هاي ديگه هم اومدند تعدادشون زياد نبود و در مجموع از اين قرار قديمي كه اصلش بر ميگشت به ده يازده سال قبل فقط سه چهارنفر آمده بودند و بقيه همين چند روز گذشته از اين برنامه باخبر شده بودند، از اونجايي كه ولادت هم بود اكثر بچه هايي كه نيمده بودند خودشون برنامه جشن و عروسي داشتند و تعدادي از همين بچه هاي اومده هم از ما جدا شدند تا به برنامه خودشون برسند، پانزده نفري زير دروازه قرآن جمع شديم و قرار بر اين شد كه بريم حافظيه، افرادي كه اومده بودند اكثرا دانشجويان بين 77 الي 80 بودند كه چند نفري هم الان دانشجوي دكتراي بخش هستند، قبل اين كه وارد حافظيه بشيم در حال كارت دانشجويي جمع كردن بوديم و بعد فهميديم حافظيه اون شب مجاني شده، ربع ساعتي كنار مرقدر حضرت حافظ ايستاديم و عكس گرفتيم كه موقع عكس نهايي با پشت زمينه آرامگاه حافظ كسي از راه دور فرياد زد "صبر كنيد من هم بيام!" اون هم كنار بقيه قرار گرفت و عكس نهايي حافظيه را گرفتيم، نفر آخري كه بهمون ملحق شد، از همه قديمي تر بود، دانشجوي ورودي 64 مهندسي كامپيوتر، فارغ التحصيل ارشد نرم افزار دانشگاه شريف و مدير قسمت نرم افزار شركت داده پرداز ايران، از بزرگترين شركت هاي نرم افزاري كشور، كه به قول بچه ها يكي از پروژه هاي زير بخش لينوكسش، سيستم عامل ملي ايرانه كه داستان هاي فرارواني ازش شنيديم! بگذريم از اين حرفا خلاصه طرف براي خودش فرد مهمي بود كه يك روزه از تهران اومده بود كه دكتر توحيدي و دكتر آذرخش را ببينه و برگرده، غافل از اين كه اين دو استاد عزيز بازنشسته شدند و برنامه اون جوري كه فكر مي كرده با برنامه ريزي قبلي و درست حسابي نبوده كه دو استاد شرف فرما شوند، گرچه اگر به ديد اون موقع ها بخوايم نگاه كنيم شايد اساتيد توي چنين برنامه هاي ساده و دانشجويي هم شركت مي كردند، هم ما فرق كرديم هم استادا ! از وقتي اين فرد به جمعمون پيوست جور ديگه اي شد برنامه و يه خورده رسمي شد به قول يكي از بچه ها از وقتي آقاي دكتر به ما پيوست، خودش از شنيدن چنين لغتي خندش ميگرفت و مي گفت قضيه من هم شده مثل دكتر كردان! بعد از حافظيه براي شام رفتيم صوفي چنچنه (اگر درست نوشته باشم) طبقه سوم صوفي، ميزهاي چسبيده به هم بود و به ما جا دادند و همه اونجا جمع شديم و در اون بازه زماني هم پنج شيش نفري بهمون اضافه شدند و دانشجوي ورودي 64 بخش جلوي همه نشست و در فاصله اي كه غذا سفارش داده شده بود برامون صحبت كرد از خودش و سرنوشت كاري و تحصيليش گفت كه چه مراحلي طي كرده تا چنين جايي رسيده از مشكلات صنعت نرم افزاري كشور گفت از عواقب انتخابات گفت و از خدمت به كشور گفت و از همه جالبتر نحوه اومدن يك روزش به شيراز و شور و اشتياقي كه براي ديدن دكتر توحيدي و دكتر آذرخش داشت و در اين سفر يكروزه موفق به ديدنشون نشد، نيم ساعتي را بيشتر در جمع ما نبود و به علت پرواز برگشت از ما جدا شد، مرد خوبي بود، بعدكه رفت باخيال راحت و بدون نگاه فردي كه غذا سفارش نداده، غذا خورديم، بماند كه چه سخت و زوركي خورديم، بچه ها چند نفر چند نفر حين غذا خوردن با هم صحبت مي كردند و بعد از غذا خوردن و خسته شدن قصد رفتن كردند و پايين رستوران عكس دسته جمعي گرفتند و از هم جدا شدند، من و وحيد و رسول هم با هم به طرف چمران حركت كرديم و من هم كه به ياد نماز نخونده ام و اس ام اس هاي "كجايي ؟ " بابام بودم ازشون جدا شدم و به خونه برگشتم و اين بود هشت هشت هشتاد و هشت من.
يادمه آخرين باري كه رفته بودم مسجد جمكران، ده سال پيش بود و چيزي كه از جمكران در ذهنم مانده بود مسجدي بزرگ و در حال ساخت و توسعه و چاهي كه مردم نامه هاشون را در اون مينداختند، گذشت و گذشت و ديگه اين فرصت و توفيق را پيدا نكردم كه اونجا برم تا چند روز پيش كه از تهران همراه يكي از اقوام به اصفهان بر مي گشتيم، عصر رسيديم قم، ابتدا رفتيم حرم حضرت معصومه اونجا هم چند سالي بود كه نرفته بودم بزرگتر و با شكوه تر و شلوغ تر شده بود، قبر آقاي بهجت را هم زيارت كرديم، خيلي شلوغ بود، روز هفت وفاتشون بود، بعد از نماز مغرب و عشا راهي مسجد جمكران شديم، سه شنبه شب، شب زيارتي مجد مقدس جمكران بود، خيلي شلوغ بود، پر از اتوبوس و كاروان هاي زيارتي و تمام صحن هاي بزرگ اطرف مسجد مملو از مردم بود، خيلي بزرگ و آباد شده بود! به سختي جاي پارك گير اورديم، وارد مسجد كه شديم از انبوه جمعيت مشتاق و زائر تعجب كردم، نمي دونستم كه اين همه مسجد جمكران خاطر خواه و زائر داره! باز هم غبطه خوردم در برابر حالاتي كه از مردم در اون شب ديدم، وقتي وارد اين جور جاها و جوها ميشم مشكلات و گرفتاري هام برام كوچيك و بي اهميت ميشن و ياد چيزاي ديگه اي ميفتم كه در زندگي روزمره ازشون غافلم، انشالله روزي هر سالمون باشه كه در چنين مكاني نماز امام زمان بخوانيم و براي ظهور هر چه زودترش دعا كنيم.

پسر عمه ام عازم کربلا بود و برای خداحافظی تماس گرفته بود، ، خواستم که دو رکعت نماز برای من در حرمین امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل بخواند، قبول کرد.
بابام تعریف میکرد، بچه که بودند و مدرسه می رفتند با اکرم سر یک کلاس می نشستند و به همین دلیل خانواده عمه ام به اکرم اجازه می دادند تا به مدرسه برود.
مادرم تعریف می کرد زمانی که عروس خانواده شده با اکرم از همه بیشتر دوست بوده و همدیگر را خیلی دوست داشتند و زیاد با هم صحبت و درد دل می کردند.
وقتی دیدمش، اشک دور چشم هام جمع شد، نمی دونستم چی بگم، بغلش کردم و گفتم:" خوبی حسین؟! تسلیت میگم" سرش را بوسیدم، خیلی سخت بود! بچه ای به این سن، مادرش راز از دست بدهد، با برادراش محمد و محسن هم روبوسی کردم و تسلیت گفتم، مرتضی هم اونجا نبود. اکرم، همین چهار تا پسر را داشت.
پسر عمه ام تماس گرفت و زیارت قبول گفتم و این که قولی که به من داده بود را عمل کرده یا نه؟! تعجب کردم چرا او تماس گرفته؟ ما باید تماس می گرفتیم و زیارت قبول می گفتیم! تا این که با مادرم هم صحبت کرد و گریه مادرم بلند شد.
روحش شاد.
باز دلم هوای داستان نویسی کرد...
دو سه ماهی است که دانشگاه نمیرود بعد از ظهر یک روز کاری سوار تاکسی خسته و چشم به خیابون و پیاده روهای اطراف گویا دنبال کسی میگردد! آهی کشید و با خودش نجوایی کرد چند دقیقه ای نگذشت که فردی نگاهش را به خودش خیره کرد، اشکی از چشمانش سرازیر شد گوبا به دعایی که کرده بود رسید و دیگر خسته نبود.
.: سیاسفید :.
امروز رفته بودم خدمات (اداره آموزش دانشگاه) تا ببینم باز جایی پروندم گیر کرده یا نه! پای نامه رسونی شکسته یا نه! یا این که خانمی رفتند مرخصی یا نه؟ یا این که یه جایی از پروندم به دلیل تازه کار بودن و باز نشسته شدن فلانی گیر کرده یا نه! یا این که کاغذی از پروندم گم شده یانه! یا این که آیا اتفاق جدیدی هم ممکنه بیفته و من ندونم!؟! بله، خانم رضازاده دقت نکرده بودند و اون دو ترمی که دانشگاه ناجوانمردانه از من شهریه گرفته را ندیده بودند! خودم پرونده خودم را بررسی کردم و اون کاغذ را پیدا کردم و بهشون نشون دادم
خلاصه اگر زمانی کارتون خوب پیش رفت تعجب کنید نه زمانی که جاییش گیر کرد!!! فارغ التحصیلی هم برای خودش داستانی داره! آدم بعد چهار سال می فهمه دانشگاهش چه جاهایی داشته و خبر نداشته! آدم باید یه کفش اسپورت بخره و یک کمربند خوب و توکل کنه به خدا و بره جلو تا این که برسه به جایی که من رسیدم! با این که بعد این همه درد سر فارغ التحصیل شدم! اولش خوشحال شدم اما بعدش که خانم رضا زاده کاغذ معرفی به نظام وظیفه را بهم داد و پرسیدم گواهی چیزی نمی دید که من اینجا درس خوندم و مدرکی دارم!؟ نیشخندی زد و گفت "برو سربازی برگرد! بهت می دیم ؟!"
یه جوری گفت مثل این که قراره برم خونه خاله و برگردم! این یکی دیگه سخته! زندگی همش همینه! از چاله در میای میفتی توی یه چاله دیگه! ولی هیچ وقت توی صافی و راحتی نمیفتی
البته این هم به دید آدم بستگی داره! که من این جوریم! توکلم کمه و گـــرنه کسایی که خدایی باشند و دم از خدا می زنند این چیزا نباید براشون اهمیتی داشته باشه! بگذریم! باز دارم منبری میشم! وارد مرحله جدیدی شدم باید برم دنبال کارهای نظام وظیفه! دعا کنید لا اقل بتونم امریه چیزی بگیرم تا کمتر سخت بگذره و بتونم وقتم بهتر استفاده کنم! بریم ببینیم چی میشه! خدا بزرگه! میدونم که خدا این جا هم تنهام نمیگذاره و قدرنشناسی هام را با خوبی جواب میده، شما هم دعا کنید.
خوشحالم که یکبار دیگه تونستم توی یک کار خیر شرکت کنم و این را باید از دوستم امین و مهدی تشکر کنم که یک جورایی من را مجبور کردند که این کار را انجام بدم! و زیر قول و عهدی که با خودم بستم بزنم! شاید اگر هر کار دیگه گروه علمی بود انجام نمیدادم! اما وقتی بحثش شد و دیدم اگر وارد این کار بشم می تونم از تجربیاتم استفاده کنم و در این چند روز و هفته باقی مانده از ماه رمضون کمک خوبی به نیازمندان کنیم! وارد کار شدم و فکر میکنم خیلی هم خوب برگزار شد با این که فرصت چندانی نداشتیم! و شاید من و امین زمانی که قرار شد بیایم توی گروه علمی! دوست داشت و دوست داشتم که این جوری کار کنیم! اما نشد یا بهتر بگم! نخواستیم! بازبهتر تر بگم، روشن فکر بازی و حرف ها و چرت پرت های امروزی این جوریمون کرد! با این که گروه علمی تغییر کرد! یه جوری شد که فکرش را هم نمیکردیم! خودم هم جوری شدم که فکرش را هم نمی کردم! یادمه پارسال همین موقع ها اومدیم اطلاعیه زدیم و یه جورایی انقلابی فعالیت های گروه علمی را شروع کردیم جوری که یادمه ده تا فعالیت موازی فوق برنامه توی بخش برگزار شد که هر فعالیتی را عده ای از دانشجویان به عهده گرفتند و به خوبی همشون برگزارشدند که آخرین کارهای من بودند! اما چیزی که همیشه اذیتم میکرد این بود که چرا توی بهترین برنامه ای که داشتیم یعنی همین کمک به نیازمندان کمترین نقش را داشتم و بعد ها به خودم میگفتم چی شد! چرا توفیق این کارو پیدا نکردم اما در بقیه کارها بودم! که همین و همین ها من را به اشتباهاتی که کردم و دور شدن از ارزش ها اگاه کردند! اما خدا را شکر به لطف خدا و دوستی خوب تنها کاری که امسال کردم همین بود و شاید از نحوه برگزاریش بیشتر از هر برنامه دیگه خوشمون اومد! نمی دونم چرا باز این همه من من کردم! شما بگذراید به پای کمبودهایی که دارم و این جوری خواستم جبران کنم!
کمک به نیازمندان ماه رمضون ها هم دیگه تموم شد چون از سال دیگه ماه رمضون نه سالی از سال تحصیلی بیرون میاد! خدا کنه بعد این همه سال کسی باشه که دوباره از این کارها بکنه و این جور فعالیت ها که بهترین بچه های دانشگاه راه اندازی کردند و ما ها هم جورایی راهشون را ادامه دادیم، ادامه بدن... انشالله
دو ساعته که این سایت قراضشون داره باز میشه! سلام، ببخشید داشت یادم می رفت، الان چند دقیقه ای هست که داره صفحه این سایته باز میشه ! حوصلم سر رفت گفتم بیام اینجا و ببینم چه خبره !؟ میگن کسایی که اسموشن امینه آدمای با معرفتی اند یکیش امین خودمون یکیش هم امین میلانی که اونم خیلی با حاله فقط حیف که زن گرفته!
داشتم می گفتم منتظر باز شدن سایت زیگورات هستم که یاد اینجا افتادم یکی از هم کلاسی ها و بچه های خوب دانشگاه و بخش که دست بر قضا از اجناس لطیف بشریته و خانم خیلی محترمیه یه مدت پیش از نوشته های اینجا تعریف کرد و یکی پیداشد که بگه خوب می نویسم و یه خورده امیدوارتر بشم به نوشتن و وبلاگ نویسی!
خب داشتم می گفتم! منتظر باز شدن این صفحه سایت زیگوراتم و لیست قیمت های لب تاپ هاشون را در آرم ! آفرین !!! خیلی هم خنگ نیستید می خوام لب تاپ بخرم، البته من نمی خوام بخرم! یکی قراره بخره بعدش بده به من! نه ! شاید هم نده ! نمی دونم ! شاید هم بده! ولی هر چی بشه بده یا نده! قراره من یه مدتی ازش استفاده کنم، عصری رفته بودم یه سری قیمت بگیرم چند تا از دوستام لب تاپ وسترو ۱۵۰۰ دل گرفتن وراضی هستند، منم گفتم چیزی که چند نفر گرفتن و راضیند خوبه ! منم همونو بگیرم تا این که بیام یکی دو هفته وقت بذارم و لب تاپ های رنگارنگ و اشی مشی و چی توز و مینا و ... بازار را بررسی کنم، عکسش را آخر می گذارم ببینید، فکر می کردم اگه مدل لب تاپی که می خوای را بدونی سریعتر کارت پیش میره و زود به لب تاپ میرسی! زهی خیال باطل! عصری فهمیدم اوضاع بی ریخت تر از این حرفاست! از همین مدلی که من می خوام هر مغازه و به اصطلاح نمایندگی! چندین تا نسخه داره که مشخصات فنیشون با هم فرق دارند و هیچ دو نسخه یکسانی نمی تونی توی دو تا لیست خرید پیدا کنی و بفهمی که کدوم مغازه با انصافتره ! مغازه دارها و این چیزا هم زرنگ شدند و دیگه به راحتی ها نمیشه به انصافشون پی ببری! اینو که دیدم گفتم می رم از مغازه ای که فلانی خریده، عین همون چیزی که خریده می خرم! باز هم زهی خیال باطل وقتی رفتیم اونجا خلاف همه مغازه ها که سه چهارنمونه از اون مدلی که می خواستم داشتند و نمی دونستم کدومش خوبه! این مغازه هیچی ازش نداشت و تموم کرده بود! بعد کلی خیابون گردی و گز کردن دست و پا درازتر بر گشتیم خونه و چیزی هم عایدمون نشد! اما یه مشت آدم بازاری و کاسب و زبون بازو این چیزا هم دیدیم و ازشون فیض بردیم، راستی یه چیز دیگه! این مجتمع ستاره فارس و آدمایی که توش هستند از کجای دنیا جمعشون کردند اوردن اونجا! آدم چند لحظه ای احساس می کنه داره توی... راه میره، تا زیاد تر چیزی نگفتم و آبرو ریزی نشده برم
مطمئنا تا حالا دیگه سایتشون باز شده، خوش باشید.

سلام دوستان
داشتم فکر می کردم اینجا نوشتنم تا کی طول می کشه ؟ و تا کی اینجا خواهم نوشت ؟ مطمئنا اگر شمابخونید و نظر بدید بیشتر دوام میاره ! گرچه فکر می کنم روز ها و هفته های آینده به خاطر کنکور ارشد کمتر بتونم بنویسم ولی سعی می کنم هفته ای یکبار اینجا بنویسم تا یادم نره نوشتن چه جوریه ، تا شما را یادم نره تا بی وفا نباشم !
دیروز داداشم از تهران برگشت و تصمیم گرفته تا اینجا برای کنکور بخونه و از دانشگاه و فعالیت هایی که می کنه دور باشه اونم مثل من خودش را خیلی دگیر کار های ریز ودرشت کرده ! حالا هم که اومده زده همه خونه را ریخته به هم و با سلیقه خودش چیده ، همیشه وقتی میاد اولین کاری که می کنه دکور خونه ساده و دوست داشتنیمون را می ریزه به هم گرچه خودم هم ماهی یه بار اتاقم را می چرخونم و همه چیز را جاش عوض می کنم تا تنوعی بشه ! اتاق من مرتب ترین و تمیز ترین جای خونه هست و اصلا تریپش با کل خونمون متفاوته یه جورایی با کلاس تر و مجهز تره ، باز شروع کردم از خودم تعریف کردن ، چیکار کنم از خودم تعریف نکنم می میرم !(
) امیدوارم یه روزی از خودم این همه تعریف نکنم !
گرچه می دونم به قول معروف هیچ چیزی(
) نیستم !
اینم عکس میزی که برای خودش یه جایی کنج خونه جور کرده تا بشینه درس بخونه :![]()

خلاصه ، بعد مدت ها ، چهارسال تقریبا ، فکر می کنم داداشم تصمیم گرفته تا مدت طولانی با ما زندگی کنه و دست از خوابگاه و زندگی دانشجویی و این چیزا بکشه یه مدتی هم خر شده بود می خواست زن بگیره که نمی دونم چی شد ؟ منصرف شد یا نه !؟ منم که حال و حوصبله ندارم ازش در مورد این چیزا بپرسم !
البته این خر شدنا واسه همه پیش میاد ! ![]()
این عکسی که می بینید ، روبروی وضوخونه نمازخونه کتابخونه خوارزمی گرفم ، حاج آقایی که می بینید یا همان حاج آقا چیز ! اسمش را نگم ممکنه بشناسیتش غیبتش بشه ! حالا فرض می گیریم حاج آقا فلانی ، یه مدت پیش که مادر یکی از دوستام فوت کرده بود و مسجد دانشگاه برنامه ختم گرفتیم و مثل همیشه من تقریبا همه کاره برنامه بودم (باز چقدر خودم را تحویل گرفتم ! ) از این حاج آقا دعوت کردیم که برای سخنرانی تشریف بیاره ، اما مثل یک کامپیوتری مرد ، دو درمون کرد و نیمد ، بماند که سر این قضیه و با چه بدبختی بعد از هزار تا سلام علیک با حاج آقا های مختلف دانشگاه شیراز موفق شدم یک آخوند برای برنامه پیدا کنم تا چند دقیقه بیاد برای مراسم سخنرانی کنه ! می دونید مشکل چی بود !؟ مراسم دانشجویی بود و پولی برای هزینه سخنران نداشتیم ! بنابراین مجبور بودیم از حاج آقا های خود دانشگاه استفاده کنیم ، خب فکر کنم به حد کافی با جاج آقا فلانی و نحوه آشنایی من با ایشون آشنا شدید(چه شین بازاری شد !)

ظهری حاج آقای فلانی همون جوری که می بینید بعد نماز روی چمنا رو به خیابون ملاصدار نسته بود و گو یا منتظر کسی بود که یکی از دانشجو ها بعد از سلام تیکه با حالی به حاج آقا انداخت ، گفت : " حاج آقا ، نماز خونه این طرفه ! چرا رو به سمت خیابون ملاصدرا نشستید ، خوبیت نداره ! " حاج آقا هم خندید و گفت " راسیتش منتظر کسی هستم هنوز نیمده ! " به من این جمله را گفته بودند هیچ کاری نمی کردم ! مگه آخوندا دل ندارند ! ![]()
امروز یکی از بچه های ورودیمون ، آرمان روحی ، که این ترم برای کنکور فوق مرخصی گرفته اومده بود شیراز تا چند روزی استراحت کنه یا به قول خودش کتاباش را ببره ! ابتدا پی سی کارشناسی بخش همدیگه را دیدیم ، بعد قرار گذاشتیم تا شبی بچه ها را خبر کنیم و با هم بریم بیرون برای شام . در ابتدا چند تایی رفتیم نماز و نشستیم با هم دیگه حرف زدن ، بیشتر بحثمون در مورد کنکور و پارسه و دکتر بوستانی و کنترل این چیزا بود مخصوصا کنکور که این روزا ذهن من را هم خیلی مشغول کرده ، عکسایی را هم که می بینید حسین خادم با گوشی موبایلش گرفته :
این عکس که معرف جضورتون هست ، من هستم :

این عکس را هم از نماز خونه مهندسی ۲ گرفتیم از راست به چپ : من ، آرمان و محمود

بعد ازنماز یه سری رفتیم کتابخونه خوارزمی و یه نیم ساعتی را اونجا وایسادیم حرف زدن و غیبت کردن استادا و دوستان و بارم بحث کنکور ارشد ! تا بقیه بچه ها از سر کلاس و خوابگاه بیان ، یه دانشجوی سال بالایی ، ایمان دهزنگی هم بین ما بود که با همدگیه چند تایی کنار نگهبانی عکس گرفتیم ، ایمان دهزنگی ، از بچه های ورودی ۸۱ که سال گذشته کنکور فوق را بدشانسی اورده بود و قبول نشده بود الان هم منتظر سربازیه یا این که کنکور فوق بده ما نفهمیدیم می خواد چیکار کنه ! اما آخر کاری که می خواست از ما جدا بشه جمله ناراحت کننده ای گفت : من هم برم یه جایی تنها باشم به یاد دوستای قدیمی که همگی رفتند !
از راست به چپ به جز خودم : ایمان ، آرمان ، حسین ، حسین ، محمود

بعد این که همه بچه ها اومدند ، حسین سلیمانی و حسین روحانی از خوابگاه و پورنیک از خوابگاه ، راه افتادیم به طرف یه جایی که شام بخوریم و این قدر رفتیم تا این که سر از امپراطور خیابان ستارخان در اوردیم ، دو تا میز کنار هم گذاشتیم و محوطه بیرون رستوران غذل خوردیم و هر کسی برای خودش چیز جالبی سفارش داد ، پیتزای مخصوص و یونانی و کنتاکی و هات داگ و یه چیز دیگه که اسمش یادم نموند فقط دورش آلومینیم پیچیده شده بود هات داگ هم نبود !

بعد از شام هم بچه های خوابگاهی رفتن به طرف خوابگاه و من و محمود و حسین هم اومدیم طرف خونه و این عکس را هم من و پورنیک کنار سطل زباله های امپراطور گرفتیم محض خنده ، از بس حرف زدیم و راه رفتیم حسابی خسته شدیم :

با دوستان بودیم خیلی خوش گذشت اما وقتمون هم گذشت !
....
آقا ببخشيد ، اينجا کجاست ؟
اينجا !؟ دفعه اولته که مياي ؟
بلــه دفــعه اولمه .
اينجا خانه پيامبـــره ، اين هم باب جبرييله که بر پيامبر از اين در وارد مي شده و وحي ميکرده ، پشت اين درب مسجد که الان بسته هست ، درب کوچيکيه ، که بالاش نوشته " بيت الفاطمه " و درب خانه حضرت عليه ، اين فضاي بسته هم محل زندگي اصحاب صحفه (اصحاب فقير پيامبر) بوده که تحت سرپرستي پيامبر زندگي مي کردند .
بدنم خشک شده بود ، مات و مبهوت مونده بودم ! نمي دونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت ! به حرفاي اون مرد گوش ميکردم ، يعني بالاخره رسيديم ! يعني ما مدينه هستيم ، يعني ما الان کنار قبر پيامبر و بقيع هستيم!؟ ببخشيد آقا بقيع کجاست ؟!
بقيع پشت سرتونه ، بقيع آن ديوار هاي بلنده و الان داخلش پيدا نيست و درب بقيع را صبحها بعد نماز صبح و عصرها باز مي کنند ، چون تاريک بوده متوجه آن نشديد .
نگاهي به عقب کردم و دقت که کردم پنجره هاي مشبک بقيع را ديدم .
...
مديــنه 17 شهريـــور 85
نمي دونم چه جوري بگم و چه جوري شروع کنم ، دقيقا پارسال همين موقع ها که مي خواستم يه متن خدافظي براتون بنويسم نمي دونستم چي بگم ، مجبور شدم يه متن از کتاب دکتر شريعتي بگذارم ، الان هم که يکسال از اون سفر مي گذره باز هم همين جوريم و هر چي فکر مي کنم که چه جوري بگم و چه جوري شروع کنم نميتونم ، يکسال گذشت از اون سفر اما براي من از يکسال خيلي بيشتر گفت سالي که براي من پر از خير و برکت بود و درساي بزرگي توي زندگي گرفتم ، قشنگ ترين لجظه حج اون لحظه اي است که با کعبه روبرو مي شي ، باز هم قلم من در توصيف اون لحظه ها نا توانه و دکتر شريعتي اين لحظات را خيلي قشنگ تر توصيف کرده :
کعـــــــــــــبه ، در آستانه مسجد الحرامي ، اينک ، کعبه در برابرت ! يک صحــن وسيع ، و در وسط ، يک مکعب خالي و دگر هيچ ، ناگهان بر خود مي لرزي ! حيــرت ، شگفتي ! اين جا... هيچ کس نيست ، اين جا ... هيچ چيز نيست ... حتي چيزي براي تماشا !
يک اطاق خالي ! همين !
احساست بر روي پلي قرار مي گيرد از مو باريک تر ، از لبه شمشير برنده تر ، قبله ايمان ما ، عشق ما ، نماز ما ، حيات ما ومرگ ما همين است ؟ سنگهاي خشن و تيره رنگي برروي هم چيده و جرزش را با گـــچ ، ناهموار و ناشيانه بندکشي کرده ودگر هيچ !
ناگهان ترديد يک سقوط در جانت مي دود !
اينجا کجاست ؟ به کجا آمده ام ؟ قصر را مي فهمم : زيبايي يک معماري هنرمندانه ، معبد را مي فهمم : شکوه قدسي و سکوت روحاني در زير سقف هاي بلند و پر جلال و سراپا زيبايي و هنر ! آرمگاه ار مي فهمم : مدفن يک شخصيت بزرگ ، يک قهرمان نابغه ، پيامبر ، اما .... !
اما اين ...؟ درز وسط ميداني سرباز ،يک اطاق خالي ! نه معماري ، نه هنر ، نه زيبايي ، نه کتيبه ، نه کاشي ، نه گچ بري ، نه ... حتي ضريح پيامبري ، امامي ، مرقد مطهري ، مدفن بزرگي ... که زيارت کنم ، که او را به ياد آرم ، که به سراغ او آمده باشم ، که احساسم به نقظه اي ! چهره اي ! واقعيتي ! عينيتي !بالاخره کسي ، چيزي ، جايي ، تعلق گيرد ، اين جا هيچ چيز نيست ، هيچ کس نيسن.
ناگهان مي فهمي که چه خوب ! چه خوب هيچ کس نيست ، هيچ چيز نيست ، هيچ پديده اي احساست را به خود نمي گيرد ، ناگهان احساس مي کني که کعبه يک بام است ، بام پرواز ، احساست ناگهان کعبه را رها مي کند در فضا پر مي گشايد ، آنگاه مطلق را احساس مي گني ، ابديت را حس مي کني،
آنچه را که هر گز در زندگي تکه تکه ات ، در جهان نسبي ات نمي تواني پيدا کني ، نمي تواني احساس کني ، فقط مي تواني فلسفه ببافي ، اينجاست که مي تواني ببيني ، مطلـــق را ، ابديت را ، او را !
و چه خوب که در اينجا هيچ کس نيست ، و چه خوب که کعــــــبه خالي است !
و کم کم مي فهمي که تو به زيارت نيامده اي ! تو حـــــــــــــج کرده اي ! اينجا سر منزل تو نيست ، کعبه آن سنگ نشاني است که ره گم نشود ، اين تنها يک علامت بود ، يک فلش ، فقط به تو ، جهت را مي نمــود ،تو حج کرده اي ، آهنگ کرده اي ، آهنک مطلق ، حرکت به سوي ابديت ، حرکت ابدي ، رو به او ، نه تا کعـــبه ، کعــــبه آخر راه نيست ! آغــاز است !
...
پنجشنبه 15 شهريور 1386، ساعت 19:32











ظهری که از دانشگاه برگشتم روی میزم روی کاغـذی نوشته بود " قناعت بزرگترین گنج است " و بین کاغذ مقداری پول بود ، دست خط مادرم بود ! نمی دونم چی شده بود ؟! یک لحظه خیلی خجالت کشیدم ، دلم برای مامانم تنگ شد و خیلی دوستش داشتم یاد حرفای شب گذشته ام افتادم و خجالت کشیدم و فکر نمی کردم این همه جدی گرفته باشند و فکر کنند من پول نیاز دارم ، شب گذشته بابت قبض تلفن و هزینه ای که برای ما می آورند بین من و پدر مادرم بحث شد ، خسته بودم از دانشگاه آمده بودم ، یه جورایی ناراحت حرف زدم و باعث شده بود فکر کنند من پول نیاز دارم گرچه نیازی نداشتم تا این که ظهری دیدم برام پول گذاشتند ، خدایا خیلی ناشکرم ، این طور پدر مادر مهربونی دارم و قدرشون را نمی دونم . بعضی وقتا یادم میاری ناشکری نکن ! ببین من چه نعمتی بهت دادم و تو قدر نمی دونی و فکرای چیزای بی خودی که نداری میکنی .
ياد زماني افتادم که مهدي مي خواست از ايران بره و شاهين يه متن خدافظي براش نوشت، اين روزا اين حس براي خودم پيش اومده : اولين دوستي که شايد بين بچه هاي بخش و دانشگاه شيراز پيدا کردم ، يه دانشجوي يمني که يک سالي بود دانشجوي بخش شده بود و دوسالي بود که به ايران اومده بود پسر خيلي خوب وبا معرفتي بود يادمه با لينوکس با هم صميمي شديم ترم اولي که اينجا اومدم استاد گفت برنامه هاتون تحت لينوکس باشه ، کامپيوترم را بردم پيشش برام لينوکس نصب کرد باهم دوست شديم سال اولي که اينجا بودم هفته اي يه بار مي رفتم خوابگاه با هم مي رفتيم بيرون با اين که سني بود و عقيده هامون يکي نبود ! اما کلي حرف براي زدن داشتيم وقتي در مورد مادرش مي گفت، وقتي در مورد کشورش مي گفت ،وقتي که در مورد عربا مي گفت ، وقتي مي خواست با من عربي کار کنه وقتي ميلاش را مي خونديم و برام ترجمه مي کرد، وقتي با هم ديگه چت مي کرديم ، وقتي که بهش ياد دادم چه جوري توي مسنجر ملت را سر کار بگذاره ! شوخي هايي که با هم مي کرديم ، وقتي با هم مي رفتيم بيرون وقتي با هم درس مي خونديم وقتي با هم تکليف انجام مي داديم، وقتي سوالي در مورد قرآن داشتم ازش ميپرسيدم وقتي کاري نداشتم و حوصلم سر ميرفت با هم مي رفتيم بيرون ، سال دوم هم خيلي با هم دوست بوديم اما يه خورده رابطمون کمرنگتر شد و يکسال اخير هم که ديگه کم کم فراموشش کردم و هر هفته قرار بود برم پيشش و با هم بريم بيرون که جور نميشد ! وقتي فهميدم مي خواد بره خيي ناراحت شدم ، چند هفته پيش که تهران بودم به موبايلم زنگ زد ، سلام کرد و گفت حسين من دارم مي رم ، کارم تموم شده نتيجه فوقم هم اومده و قبول نکردن ، نارحت شدم ، نمي دونستم چي بگم فقط ازش معذرت خواستم که اين يکسال نتونستم زيادبهش سر بزنم و حق دوستيمون را ادا کنم، کلي ازم براي کاراي نکرده تشکر کرد،من چيزي جز "خواهش کردن و اين که کي بر مي گردي ؟ نميشه دير تر بري تا همديگه راببنيم ؟" براي گفتن نداشتم ، خلاصه اون هم رفت و ديگه هر وقت که خوابگاه ميرم فقط اتاقش با همه خاطره هايي که داشتيم مونده و قرآني که به مادرم هديه داده ، هيچ وقت فکر نمي کردم با يه خارجي بشه تا اين جد دوست شد شايدم از خيلي دوستاي ايرانيم بهتر بود پسر واقعا مهربون وبا معرفتي بود با اين که به راحتي فارسي حرف نميزد اما خيلي حرفا را خوب ميزد و مي فهميد. دنياي کوچيکيه اميدوارم يه بار ديگه همديگه را توي اين دنياي کوچيک ببينيم ، مطمئنا قدرلحظه هاي با هم بودن را بيشتر مي دونم...
عيدتان مبارک ، به مناسبت عيد مبعث خاطره اي از حج سال گذشته که رفته بودم تعريف مي کنم ، شهز مکه در هتلي که اقامت مي کرديم از دانشگاه ها و شهرهاي مختلف دانشجو بود ،يکي از بچه هاي کاروان مشهد تعريف مي کرد تعداد کمي از بچه ها به همراه مدير کاروان براي بازديد و راز ونياز به غار حرا رفته بودند ، مدير کاروانشان فردي به نام دکتر احمــد ...و آدم باحالي بوده ، دکــتر احمد از خلوتي اطراف غار و تاريکي هوا استفاده ميکنه و جايي دنج با صداي بلند براي خودش شروع به راز ونياز ميکنه تا اين که يکي از يچه هاي شوخ طبع مشهدي جاي دکتر احمد را پيدا ميکنه و با بچه ها تصميم به اذيتش مي گيرند و پشت يکي از سنگهاي نزديک دکتر پنهان مي شوند و در فرصت مناسب و با صدايي بلند و رسا مي گه " بخوان ! احمد بخوان ! " مدير کاروان هم که توي حال وهواي خودش بوده مي گه "چه بخوانم ؟ من که سواد ندارم " دانشجو هم ديگه معطل نمي کنه و ميگه : " غلط کردي نمي تواني بخواني مگه تو دکترا نداري ؟ " که مدير کاروان هم سريع از حال و هواش بيرون مياد و متوجه ميشه سر کار رفته و تا پايين کوه دنبال دانشجو مي دو يده ، بچه هاي مشهدي اين را با لهجه مشهدي تعريف ميکردند ، خيلي بامزه بود و کلي خنديديم.
چند روز پيش از خيابان ملاصدار که رد مي شدم کنار کتابفروشي محمدي يک سکه ده تومني روي زمين افتاده بود و به خاطر انعکاس نور آفتاب برق ميزد ، گفتم يه بد بختي بر ميداره ، نيم ساعت بعد که از همون مسير برگشتم ديدم هنوز سکه ده تومني سر جاشه با اين که خيابون ملاصدرا جاي شلوغيه و آدم زياد رفت و آمد مي کنه ، بعضي چيزا مثل واحد پولي ايران زمان که مي گذره بي ارزش ميشن ، پدرم تعريف مي کنه زماني که مدرسه مي رفته ظهر ها با دو تمون ناهار کباب کوبيده مي خورده چرا جاي دوري بريم زماني که بچه بوديم هميشه توي صف شير هفت تومني واي ميساديم يا کرايه اتوبوس که با هاش ميومديم خونه ، سه تومن بود ، چه زود بعضي چيزا ارزششون را ازدست ميدن ؟! خيلي از کار هايي هم که مي کنيم و اتفاقايي هم که برامون ميفته بعد از گذشت زمان از ديدمون بي ارزش مي شند و از اين که انجام داديم يا براش ناراحت شديم ، خندمون مي گيره و حسرت مي خوريم. چه خوبه از حالا فکرايي بکينم و کارايي انجام بديم که هيچ وقت ارزششون را از دست ندهند .
چند شب پيش ، بعد از اين که که با سجاد(يکي از دوستام ) روي سمينارمون کار کرديم و با هادي (يکي ديگه از دوستام)توي چمنا،جلوي چشماي نگهباني ، شام خورديم و کلي گفتيم و خنديديم و توي مهندسي دو قورباغه ديديم ، راهي خونه شدم ، يه تيکه از راه را مثل هميشه پياده رفتم ، دير وقت بود ، تاکسي گير نميومد ، تا اين که يه پرايد سوارم کرد ، ماشين تميزي داشت ، معلوم بود که مسافرکش نيست و مرامي سوارم کرده ، خيابوناي شيراز را هم خوب بلد نبود ، چند باري نزديک بود مسير را اشتباه بره ، چراغ قرمزا را رد مي کرد و مي گفت: مگه قراره چقدر زنده بمونم که نود ثانيه پشت چراغ قرمز بمونم ! راننده هاي ديگه هم که با بوق معترض مي شدند ، مي گفت : بابا ! شور چي را ميزنيد، ميرسيد ! آدم با حالي بود از همونايي که مي گن گور باباي همه چيز ، خوش باش ! توي مسير هم چندين بار آهنگ ضبطش را عوض کرد ، آهنگاي شاد و جالبي گوش مي کرد تا حالا نشنيده بودم ، تند را نندگي مي کرد اما از اونجا که مي دونم حالا حالا ها مردني نيستم ، نمي ترسيدم ، خيابون ستارخان که رد شديم ، مي گفت اينجا خيابون عشاقه و عشاق در راهند!، توي مسير فرد ديگه اي هم به جز من سوارنکرد ، اگر بچه تر بودم ميگفتم بلندم کرده اما ديگه کارمون از بلند شدن گذشته !
بعد از کلي هيجان وحرفهاي جالبي که زد ، رسيديم جلوي خونه و پياده شدم ، يه هزارتومني بهش دادم ، گذاشت توي جيبش و دنده را عوض کرد که بره ! گفتم : آقا بقيش !؟ گفت هشتصد تومن تا چوگان ، دويس تومن هم تا اينجا
خندم گرفت! ، گفتم چي ؟! گفت پول خرد ندارم ، منم ديگه چيزي نگفتم ، گفتم شب خوبي داشته باشيد و هميشه شاد باشيد ، از حرفم خوشش اومد و رفت ، گرچه هشتصد تومني پياده شديم ، اما اون خونگرمي و ديدش نسبت به اطرافش ، برام جالب بود ، شايد به جالبي يه فيلم هزار تومني در پيت سينما سعدي ...
من شيراز و شيرازي ها را خيلي دوست دارم اما از اين جمله شيرازي ها متنفــرم ! هر جا يه کاري مي کنند و بهت ضرري مي رسونند ، با با لهجه شيرازي و همون کشش کلمه شرمند بهت مي گن " .... شــــرمنده " موقع را نندگي از عقب و کنار بهت مي زنند ، داري راه ميري بهت تنه مي زنند ، داري رد مي شي از آسمون روي سرت آشغال مي ريزند ، قرارشون را فراموش مي کنند ، کرايه تاکسيت را اشتباه حساب مي کنند يا بعد هر کار ديگه اشتباهي که بعدش نياز به معذرت خواهي هست ، شايد يه راننده بد از صبح تا شب هزاربار به اين و اون مي زنه واين عبارت را تکرار مي کنه ، کاش اين لغت را نداشتيم کاش معذرت خواهي و ببخشيد هم نداشتيم ، سعي مي کرديم ، دقت مي کرديم تا اشتباه نکنيم ، بعضي اشتباه هايي که ميشه اتفاقي نيست و از روي بي دقتي و عادت است . مي خواستم اين را بگم و به اين نتيجه برسم که ايجاد بعضي کلمات در زبانها براي مواقع خاصي بوده و ما به خاطر وجود اون کلمات ، وقايع خاص را عادت کرديــم .
مسجد النبي ، شهريور 85 ، ظهرها که مي رفتيم براي نماز جماعت مي ديدم مردم کفشاشون را همون دم در بيرون ميارند و داخل جا کفشي مي گذارند و ميرن دنبال نماز وعبادتشون ... اما من که با سيستم ايران آشنا بودم و مي دونستم اين جور جاهايي آدم با کفش مياد و پابرهنه بر مي گرده ، اعتمادي نداشتم ، تا اين که يه روز با داداشم امتحاني اين کار را کرديم و وقتي بر گشتيم کفشمون سر جاش بود ، تعجب کرديم ، يه بار ديگه هم اين کارا کرديم و بازم کفشمون را کسي بر نداشته بود ، شايد براي يه نماز عادي حدود صد هزارنفر وارد مسجد النبي ميشن ، اما چشمتون روز بد نبينه ، يک روز ظهر که به همراه داداشم رفته بوديم براي نماز ، کفشمون را تو جا کفشي گذاشتيم ورفتيم براي نماز اما وقتي برگشتيم ، نبودند ، بله کفشامون نبودند ، چند باري همه طبقه هاي جا کفشي را گشتيم اما خبري نبود ، يه عده ديگه هم کفشاشون نبود ، مثل اين که يه عده آدم بي کفش آمده بودند و با کفش برگشته بودند ، به خادماي مسجد النبي گفتيم اما محلي نگذاشتند و ديديم فايده اي نداره ، بايد پا برهنه تا هتل بريم ، اما مگه مي شد توي اون گرماي عربستان وسنگفرشهاي سياه و آسفالت و ... ، اما چاره اي نبود ، حدود ده دقيقه اي تا هتل ما راه بود ، من و دادشم به هزار بدبختي و عذاب خودمون را به اولين مغازه نزديک مسجد النبي رسانديم و دو تا دمپايي خرديدم ، صاب مغازه هم که ديد ما چاره اي جز خريدن نداريم ، دمپايي ها را گرون با هامون حساب کرد و تخفيفي نداد ، آسمان همه جا همين رنگ ايران خودمونه و دزد دين و مليت نمي شناسه و همه جا پيدا ميشه !
اين خاطره را ديشب يادم اومد که رفته بودم همون کفش تابستوني پارساليم را بخرم ، وقتي براي صاحب مغازه داستان کفشم را تعريف کردم ، گفت : همه مشتريهاي من اين جوريند ، وقتي از من کفش مي خرند ، يا ميرن مکه يا سوريه يا کربلا و کفشاشونا هم اونجا مي دزدند و بعد دوباره ميان از من ، همون کفشه را مي خرند .
چند روز پيش کانون فيلم و عکس دانشگاه ، فيلم اخراجي ها را در تالار فجر به اکران گذاشت و از کارگردان و تهيه کننده فيلم هم دعوت کرده بود و آقاي ده نمکي به خاطر مشکلي که براش پيش اومده بوده ، نتونسته بود بياد و با اعتراض شديد دانشجويان مواجه شد و هر کسي پاي ميکروفن يه چيزي بارش کرد مثلا " چماق دار فيلم ساز شده ..." ، " همون که به آژانس شيشه اي مي گفت آژانس گيشه اي حالا اومده فيلم جنگي ساخته " و .... ، آقاي کاسه ساز که روي سن رفت از طرف آقاي ده نمکي از همه معذرت خواست . شروع کرد به دليل اوردن که چرا آقاي ده نمکي نيمده !؟ اما وقتي ديد دليلاش چرته و کسي راضي نميشه ، يه چند جمله ديگه اي گفت و گفت : " اين هم چند تا دليل آبکي که مطمئنا شما را ضي نشديد " و همه بچه ها تشويقش کردند .

