سلام …
1- می دونم که این روز ها داره بهت سخت میگذره و صبر می کنی و ایشالله خدا کمکت میکنه. زمانی مهدی از آسانسوربخش سریع بیرون می اومد و خیلی عجله داشت، گفتم : چرا این قدر عجله داری؟ کجا می خوای بری؟ گفت فلان درس پر شده و فلان درس ارائه نمیشه و نمی دونم چی بگیرم و الان باید برم نامه بگیرم ببرم فلان جا تا یه دونه باز کنند و سریع بگیرم و اگر نشه این ترم واحد ندارم و ... بهش گفتم : از وقتی من پام را توی بخش گذاشتم همیشه اول ترم این مشکل را داشتیم و اخرش هم درست شده و تعداد واحدی که میخواستیم گرفتیم! توی علم هم یه اتفاقی 6 بار بیفته میشه یه قانونکی در اورد که آخرش ترمت با درسایی که میخوای و واحد کافی جور میشه! ولی نمی دونم با این که می دونیم آخرش درست میشه اما باز هم این قدر شور می زنیم و قبول نمی کنیم که این دویدن ها و نامه نگاری ها یک چیز طبیعیه و باید طی بشه و حرص خوردن نداره.
2- این را که گفتم یاد یه چیزی افتادم که مدت ها پیش میخواستم بنویسم و نشد و حالا فکر میکنم خوب باشه بنویسم و به موضوع بالا ربط داره! ماها جوونیم و خیلی برنا مه ها توی سر داریم و از این که آینده چه اتفاقی قراره برامون بیفته نمی دونیم و شاید هم می ترسیم! (البته اگر ایمان و توکلمون قوی باشه این چیزایی که گفتم و می گم بی معناست! اما...) خلاصه از آینده نامعلوم هراس داریم. اما مثل چیزی که بالا گفتم اگر به کسایی که این مرحله را پشت سر گذاشتند نگاه کنیم! می بینیم آخرش یه جوری میشه و این نیاز ها و دغدغه هامون هم حل میشه! و نباید این همه حرص و جوش برای آینده بخوریم، این حرفم هم به این معنی نیست که دست پشت دست بذاریم تا ... . منظورم اینه که تلاشمون را بکنیم اما برای نتیجش نگران نباشیم و برای چیزی که دیگه دست مانیست این همه حرص نخوریم و توکلمون به خدا باشه و نتیجه را به اون بسپاریم.
3- میدونم که میگی : تو که... خیلی از ماها فقط روضه خون های خوبی هستیم واهل عمل نیستیم! من جمله شخص شخیص خودم ![]()


