تبليغاتX
از من به او

از من به او

یادداشت های حسین میرجلیلی (سیاسفید)

سلام …

 1-      می دونم که این روز ها داره بهت سخت میگذره و صبر می کنی و ایشالله خدا کمکت میکنه. زمانی مهدی از آسانسوربخش سریع بیرون می اومد و خیلی عجله داشت، گفتم : چرا این قدر عجله داری؟ کجا می خوای بری؟ گفت فلان درس پر شده و فلان درس ارائه نمیشه و نمی دونم چی بگیرم و الان باید برم نامه بگیرم ببرم فلان جا تا یه دونه باز کنند و سریع بگیرم و اگر نشه این ترم واحد ندارم و ... بهش گفتم : از وقتی من پام را توی بخش گذاشتم همیشه اول ترم این مشکل را داشتیم و اخرش هم درست شده و تعداد واحدی که میخواستیم گرفتیم!  توی علم هم یه اتفاقی 6 بار بیفته میشه یه قانونکی در اورد که آخرش ترمت با درسایی که میخوای و واحد کافی جور میشه! ولی نمی دونم با این که می دونیم آخرش درست میشه اما باز هم  این قدر شور می زنیم و قبول نمی کنیم که این دویدن ها و نامه نگاری ها یک چیز طبیعیه و باید طی بشه و حرص خوردن نداره.

 2-      این را که گفتم یاد یه چیزی افتادم که مدت ها پیش میخواستم بنویسم و نشد و حالا فکر میکنم خوب باشه بنویسم و به موضوع بالا ربط داره!  ماها جوونیم و خیلی برنا مه ها توی سر داریم و از این که آینده چه اتفاقی قراره برامون بیفته نمی دونیم و شاید هم می ترسیم! (البته اگر ایمان و توکلمون قوی باشه این چیزایی که گفتم و می گم بی معناست! اما...) خلاصه از آینده نامعلوم هراس داریم. اما مثل چیزی که بالا گفتم اگر به کسایی که این مرحله را پشت سر گذاشتند نگاه کنیم! می بینیم آخرش یه جوری میشه و این نیاز ها و دغدغه هامون هم حل میشه! و نباید این همه حرص و جوش برای آینده بخوریم، این حرفم هم به این معنی نیست که دست پشت دست بذاریم تا ... . منظورم اینه که تلاشمون را بکنیم اما برای نتیجش نگران نباشیم و برای چیزی که دیگه دست مانیست این همه حرص نخوریم و توکلمون به خدا باشه و نتیجه را به اون بسپاریم.

 3-      میدونم که میگی : تو که...   خیلی از ماها فقط روضه خون های خوبی هستیم واهل عمل نیستیم! من جمله شخص شخیص خودم

+ نوشته شده در  87/11/09ساعت 11:1  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

سلام امين 

1-       اس ام اس زدم بهت كه " من اين چند روز خيلي داغون شدم " بعد چند سال اولين محرمي بود كه تونستم توي مراسم ها و عزاداري ها خوب شركت كنم "خدا را شكر" به خصوص مراسم مسجد دانشگاه كه انصافا بچه هاي هيئت برنامه هاي خوبي برگزار كردند و حاج آقا رضايي هم خوب حق مطلب را ادا كرد و محرمي و عاشورايي صحبت كرد و بيشتر صحبت هاي اين عالم من را به هم ريخت، اگر خلاصه بخوام برات بگم، اين كه وقتي كه خودم را با امام حسين مي بينم كه براي زنده نگه داشتن دين و اعتقاداتش چه فداكاري ها و گذشت هايي كرده  و خود و عزيز ترين عزيرانش را در اين راه فدا كرده ! و من حتي براي محكم كردن اعتقادات خودم هم كاري نمي كنم و يه سري چيز ها را به فردا مي سپارم! و كارهاي كم ارزش تري را به امروز و در صورتي كه ممكنه فردايي وجود نداشته باشه !!! اين عزاداري ها و تكرار سالانه محرم و عاشورا براي ياد آوري همين چيزاست! خدا كنه سال ديگه اين موقع ها اين دغدغه ها را نداشته باشم و نداشته باشيم و در دينمون و دينداريمون چند قدم جلوتر رفته باشيم!

 

2-       وبلاگت را خوندم حسابي حال و هواي غزه گرفته، خوش به حالت كه همين كار كوچيك هم دريغ نمي كني و خدا خير بچه هاي ستاد دانشجويي حمايت از مردم غزه بده با كارهايي كه مي كنند و طرح هاي جالبي كه دارند، ديشب مجلشون را ديدم خيلي جالب بود، برات گفتم يكي از طرح هاي زيركانه اي كه به خرج دادند گذاشتن دو تا عكس از مصافحه رايس و محمود عباس و شراب نوشي بوش با سران عربستانه و راه انداختن مسابقه اس ام اسي! كه هر كسي يك دقيقه هم به بهانه مسابقه به اين عكس ها نگاه كنه و فكر كنه تا جمله مناسبي پيدا كنه به عمق فاجعه و ... پي ميبره! به هر حال خوش به حال اين بچه ها و خدا خيرشون بده! ديشب داشتم فكر ميكردم! اكيپ ستاد دانشجويي استقبال از رهبري كه به همون بهانه تشكيل شد! چه دوستي هايي درست كرد و همه بچه  مذهبي ها گروه هاي مختلف را دور هم جمع كرد و هر وقت اتفاقي ميفته سريع دور هم جمع ميشن و ...

+ نوشته شده در  87/10/19ساعت 7:35  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

سلام امین، اولیش خودتی...

 دیشب که زد به سرتون و من را بردید قبرستون و خدا بگم چیکارتون کنه !!  و هر کلمه که میومدم حرف بزنم می گفتید بی خیال و مرده شور روشن فکری و این چیزا و ... کلی حرف توی دلم موند که نشد بزنم! نمی دونم چرا هادی این جوریه! هر چی میگی! میگه: بی خیال!  آخرش ما نفهمیدیم چی بگیم که خوشش بیاد و بشه با هاش صحبت کرد!! شب که اومدم خونه به بابام گفتم رفته بود دارالرحمه! گفت: این چه کاریه این وقت شب پا می شید میرید قبرستون؟! میومدی خونه با هم می رفتیم مسجد عزاداری! من هم گفتم بچه ها خواستند برند من هم با هاشون رفتم! دبشب میخواستم اینو بگم که نشد: آدم چند جا هر از گاهی بره خیلی خوبه یکی قبرستون و ببینه که آخر قراره کجا بره و این که خودش را باید برای جای دیگه ای آماده کنه و اینجا آخر نیست و آخر جای دیگه ایه! دومین جایی که خوبه آدم هر از گاهی بره بیمارستان  و خانه سالمندان و بهزیستیه که آدم قدر سلامتیش را بدونه و صبح تاشب ناشکری نکنه و از این که صحیح و سالمه خدا را شکر کنه! و قدر خودش را بدونه! ولی کاش میشد با یه بار رفتن اینا توی ذهنمون بمونه! اما چیکار کنیم که انسانیم و فراموشکار.

+ نوشته شده در  87/10/13ساعت 13:37  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  |