تبليغاتX
از من به او

از من به او

یادداشت های حسین میرجلیلی (سیاسفید)

خبر، سریعتر از من دوید و پرپر شد
فضای کوچه پر از لاله ی معطر شد
خبر گران، خبر ناگوار و سنگین بود
تمام شهر در امواج آن شناور شد
خبر دهان به دهان گشت و شعله شعله گذشت
چه سینه ها که گدازان ، چه دیده ها تر شد
نفس بریده ، نفس بی امان ، نفس محبوس
عروج پاکترینهای شهر باور شد
چه انفجار مهیبی ، چه لحظه ای ، چه غمی
چهارسوی حسینیه رنگ محشر شد
و سید الشهدا بوی خون تازه گرفت
ز غصه حضرت مهدی دلش مکدر شد

شاعر :  پروانه نجاتی

گرامي باد ياد شهداي مظلوم واقعه بمب گذاري كانون فرهنگي رهپويان وصال شيراز، ۲۴ فروردين ۸۷

 

+ نوشته شده در  88/01/24ساعت 23:21  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

حاج رضوان را حتی خیلی از اعضاء و کادر حزب الله لبنان نمی‌شناختند، شاید دیده بودندش، ولی نمی‌دانستند او کیست. وقتی در 22 فوریه 2008 در منطقه "کفر سوسه" و خیابان "الحدیقه" دمشق، عماد مغنیه، معروف به حاج رضوان، که کابوسی برای صهیونیست‌ها بود به دست عوامل اطلاعاتی موساد ترور شد و پس‌از آن عکس‌هایی از این شهید توسط حزب الله منتشر گردید، خیلی‌ها تازه فهمیدند حاج رضوان، قرمانده‌ی شجاع و مغز متفکر عملیات‌های نظامی و تاکتیکی حزب الله و فرمانده جنگ 33 روزه حزب الله و اسرائیل که بوده است و واقعاً حاج رضوان، اسطوره‌ای بود برای مبارزان حقیقی و مردی که صهیونیست‌ها حتی از شنیدن اسمش هم ابا داشتند و چه زود گذشت یک‌سال از پرکشیدنش.

با این‌که هرگز ندیدمش و فقط وصفش را شنیده‌ام، اما نمی‌دانم در نگاهش چه چیزی است که وجودم را فراگرفته است و فقط می‌توانم بگویم: "سلام حاج رضوان؛ دلم هوایت را کرده است".

در همین رابطه بخوانید و ببینید:
.: شهید "عماد مغنیه" مردی از تبار عاشورا.
.: ضد تروریستهای آمریکایی!؟
.: اولین فیلم منتشر شده از شهید عماد مغنیه.

گرفته شده از : http://www.bachehayeghalam.ir/diary/010453.php
+ نوشته شده در  87/11/27ساعت 22:47  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

در آغاز جنگ كه بني صدر در جبهه ها حضور مي‌يافت، من (سرلشكر سيد رحيم صفوي) فرمانده عمليات خوزستان بودم ولي ما را به جلساتي كه راجع به جنگ بود راه نمي‌دادند. من به همراه شهيد بزرگوار حسن باقري و با تلاش حضرت آيت‌الله خامنه‌اي كه در آن زمان نماينده حضرت امام (ره) در شوراي عالي دفاع بودند، وارد جلسه شديم، بني صدر هم با آن قيافه خاص خودش حضور داشت.

شهید حسن باقری

وقتي كه نوبت به ما رسيد قرار شد تا ابتدا وضعيت دشمن و سپس وضعيت خودي گزارش شود. به حسن باقري اشاره كردم و گفتم: "برو توضيح بده اين مطلب را "

من اين قسمت را از زبان مقام معظم رهبري عرض مي‌كنم. آقا مي‌فرمايند: «تا شما اشاره كردي كه حسن پاشو برو، من ديدم يك جوان لاغر اندام پاشد، بدون اينكه سر و ريشي و محاسني داشته باشد (البته ته ريش كمي داشت). من دلم ناگهان ريخت.

گفتم: حالا اين بني صدر و اينها نشسته‌اند اين جوان چه مي خواهد بگويد؟ تا آمد پاي تابلو، آنتن را گرفت و شروع كرد وضعيت دشمن را منطقه به منطقه تشريح كردن كه: دشمن اينجا چند تانك دارد، اينجا چه تيپ و لشكري مستقر است، آنجا خاكريز زدند، اينجا ميدان مين و آنجا سيم خاردار ايجاد كرده اند. هر چه زمان مي‌گذشت قلبم روشن‌تر و چهره‌ام بازتر مي‌شد، مثل يك روحاني كه مثلاً وقتي پسرش مي‌خواهد منبر برود و نگران است كه آيا مي‌تواند از عهده اين منبر برآيد يا نه. من چنين حالي داشتم ولي هر چه بيشتر صحبت مي‌كرد من قيافه‌ام بازتر مي‌شد.

او در آن جلسه چنان گزارش دقيق، مصور و خوبي ارائه داد كه همه حضار حتي خود بني صدر به شگفت درآمد كه اين جوان اين اطلاعات جالب را از كجا آورده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/09ساعت 21:46  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 مادر خواب سه تا ماهي را ديده بود؛ سه تا ماهي توي يك رودخانه، مي رفته اند به سمت دريا. مي گفت : يكي از اون ماهي ها، روي كمرش يك هلال ماه داشت، اصلا انگار خود ماه بود، چون كه نور زيبا و خيره كننده اي ازش به طرف آسمون پاشيده مي شد.

 مادر وقتي خوابش را تعريف مي كرد، حال و هواي خاصي پيدا كرده بود. خيره شده بود به يك نقطه نامعلوم. مي گفت هزاران هزار ماهي ديگه توي اون رودخونه بودند كه با اون دو تا ماهي، دنبال اين ماهي نوراني مي رفتند؛ يعني اون ماهي، تمام ماهي را داشت هدايت مي كرد به سمت دريا.

 مادر گفت: محسن! مي دونم كه اون سه تا ماهي، تو و دو تا برادرت بودين، ولي نمي دونم اون ماهي نورانيه كدوم يكي تون بود؟

 آن وقت ها احمد چهار سالش بود.

 بعد ها توي جنگ، وقتي احمد فرمانده لشكر نجف اشرف شد، مادر گاهي ياد خوابش مي افتاد. مي گفت: اون ماهي نوراني، همين احمدم بود!

از كتاب مسافران ملكوت، كتاب شهيد احمد كاظمي

شهيد خرازي و شهيد احمد كاظمي شهيد احمد كاظمي

+ نوشته شده در  87/11/04ساعت 10:34  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 







+ نوشته شده در  87/07/12ساعت 19:6  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  |