تبليغاتX
از من به او

از من به او

یادداشت های حسین میرجلیلی (سیاسفید)

یه مدت پیش با مدیر شرکت بحثی را شروع کردیم با  موضوع اين که چگونه یک فعالیت اقتصادی را در یک جایی مثل ایران با همه مشکلات خاص خودش شروع کنیم؟ تقریبا همه راه های موجود و کارهایی که قابل انجام بود  را بحث و نقد کردیم، روش هایی خیلی خوب بودند اما مناسب شرايط نبودند و در مجموع به این نتایج رسیدیم  : قبل از هر کاری باید نیاز سنجی خوبی از جامعه و بازار کار کرد یعنی این که رفت توی جامعه و نیازهایی که جامعه و بازار داره را بیرون اورد و ببینیم با تخصصمون میتونیم براش کاری انجام بدیم با نه؟ ایده ها هر چه بکرتر و جدید تر باشند بهترند و این که اگر کاری باشه که چندین تخصص را کنار هم بخواد خیلی بهتره (مثلا کاری به تخصص های برنامه نویسی، هوش مصنوعی، سخت افزار و الکترونیک نیاز داشته باشه) به قولی کمتر دست میتونه توش پیدا بشه! ایده ها باید از تمام لحاظ بررسی شوند، حالا باید سراغ نیروهایی رفت که برای اینکار نیازه و در ابتدا سهم هر فردی از کار و سود کار مشخص بشه، نیرو ها باید از لحاظ زمانی،  فکری، هدف و عقیده با هم جور در بیان!  قبل از این که کار شروع بشه باید مشتری های محصول را هم پیدا کرد و در صورت امکان پیش فروشی هم صورت بگیره و تخمینی از بازار محصول هم بدست اورد، تا اینجا کار و افراد مورد نیاز مشخص شدند! برای این که جنبه قانونی پیدا کنه میشه براش شرکتی ثبت کرد و کلیه فعالیت ها قانونی و در قالب شرکت صورت بگیره و همزمان که کار در حال انجام است،  بازاریابی کار هم انجام بشه و اگر این نکات در نظر گرفته بشه احتمال زیاد این فعالیت اقتصادی یا شرکت شکل میگیره و ادامه فعالیت های شرکت بستگی به مدیریت و بازاریابی و ... شرکت داره و ادامه و توسعه اون بحث مجزایی را می طلبه. ا اون کاری که انتخاب میشه باید تا حدی High-Tech  باشه و اگر دقت کرده باشید باید نوعی کار تولیدی باشه! یکی از بحث هایی که داشتیم و نقض شد این بود اگر این تیم یک کار خیلی High-Tech پیدا کنه و انجام بده خیلی خوبه اما چنین کاری مشکلات خاص خودش را داره به خصوص این که در جامعه ایران میخواد انجام بشه.

+ نوشته شده در  88/01/30ساعت 15:0  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

به بعضی از دوستام وقتی میگم برای ما کار دولتی بهتر از کار آزاده! ایراد میگرند که چرا چنین حرفی میزنم؟و حرفشون هم قابل درکه چون خودم هم همون جوری فکر میکردم، گرچه برای همه نسخه واحدی نمیشه پیچید! اما اکثر کسایی که من میشناسم اشتباه میکنند که کار خصوصی را بهتر از آزاد میدونند و اون هم به دلیل آشنا نبودن با کار خصوصی و شرکتهای خصوصیه و به قول معروف آواز دهل شنیدن از دور خوش است! کارخصوصی مزایایی داره که توی کار دولتی پیدا نمیشه مثل این که کمتر وقتت تلف میشه، بیشتر یاد میگیری، درآمد بیشتری داری و آدم خودت هستی اما در یک کار دولتی حقوق متوسطی داری بعد از مدتی ممکنه به سکون و یکنواختی برسی، بیشتر مواقع آدم خودت نیستی و شاید زندگی یکنواخت و کندی از همه لحاظ داشته باشی.  اینها همه یک روی سکه است! کار آزاد و خصوصی ریسک بالایی داره،  بگیر و نگیر داره!  ممکنه هیچ وقت نتونی به جایی برسی ممکنه شروع خوبی داشته باشی و آینده خوبی نداشته باشی و همیشه نگران آینده باشی یا این که برای رسیدن به شرایط پایدار مجبور باشی مدت زیادی را صبر کنی. نظام اقتصادی و اداری کشور ما دست و پای شرکت های خصوصی را میبندند و از این که یک کار را بگیری تا انجام بدی و پولی دریافت کنی هزار ویک جور اتفاق ممکنه بیفته و به همین دلیل یک شرکت زدن و یا حتی در شرکتی کار کردن ریسک بالایی داره و اگر هم به جایی برسی ممکنه زمان زیادی طول بکشه و این مدت نتونی برای زندگیت برنامه ریزی کنی چون به طور قطع نمی تونی در مورد شرایطت صحبت کنی! به هر حال خیلی از تصمیم هایی که در زندگی میخوای بگیری یک حالت trade off دارند و در عوض چیزهایی که میگیری ممکنه چیزهایی را از دست بدی و شاید برای من رسیدن به یک سری شرایط پایدار و آرام توی زندگی از هر چیز دیگه ای مهمتر باشه، گرچه باز هم میگم برای همه نمیشه نسخه واحدی پیچید. امیدوارم مواقع تصمیم گیری بتونیم بهترین تصمیم را بگیریم و نگاه به آینده دور هم داشته باشیم و فقط به حال و آینده نزدیک فکر نکنیم، بعضی تصمیم ها را هر زمانی نمیشه گرفت و مربوط به زمان های خودشون هستند.

+ نوشته شده در  88/01/03ساعت 21:47  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

همه اون چيز هايي كه در مورد يك رشته خاص نوشتم و فرصت نشد تمامش كنم بر مي گشت به رشته مديريت اجرايي MBA و اين ها چيز هايي بود كه در مورد اين رشته شنيده يا خونده بودم، اگر فرصتي بود و عمري در مورد اين رشته بعدها بيشتر خواهم گفت .

+ نوشته شده در  87/12/19ساعت 13:4  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 نام و تعریف دکتر نائبی را از دوستام شنیدم، استاد دانشگاه صنعتي شريف و مدیر عامل شرکت رستافن، این مصاحبه را خیلی تصادفی توی اینترنت دیدم تکه هاییش را که جالب تر بودند انتخاب کردم و متن کامل مصاحبه را در ادامه مطلب گذاشتم، اگر وقت کردید حتما مطالعه کنید :

 ...رتبه یک کنکور در منطقه 2 بودم، در دانشگاه صنعتی شریف در رشته‌ی الکترونیک مشغول به تحصیل شدم. سال 67 با رتبه‌ی اول فارغ‌التحصیل شدم. سال 69 فوق لیسانس الکترونیک از شریف گرفتم. در سال 69 به دلیل اینکه دکترا دانشگاه شریف نداشت در دانشگاه تربیت مدرس مشغول تحصیل شدم با توجه به علاقه‌ای که به رشته‌ی مخابرات پیدا کرده بودم گرایشم را به مخابرات تغییر دادم.

 ...خیلی‌ها فکر می‌کنند دانشگاه‌های ما تئوریک هستند و دانشگاه‌های آنجا عملی است، این طور نیست. دانشگاه طراحی شده برای اینکه الفبای دانش را بیاموزد کسی که تازه فارغ‌التحصیل از دانشگاه شده فقط یک الفبایی را می‌داند و این صنعت است که مهندس را می‌پروراند ...

 انتظار از یک مهندس این است که بتواند یک چرخه اقتصادی در کشور ایجاد کند. اکثریت باید بیایند به این سمت که به جای اینکه ما نفت بفروشیم و هر چه نیاز داریم از خارج وارد کنیم بتوانیم چیزهایی را خودمان تولید کنیم و یا چیزهایی را صادر کنیم و به این ترتیب یک چرخی را در اقتصاد کشور بچرخانیم.

 س: آقای دکتر برای دوره تحصیلات تکمیلی امکان رفتن به خارج داشتید و اگر داشتید چرا نرفتید؟  ج : بله به دلیل اینکه سابقه‌ی تحصیلی خوبی داشتم کاملاً این امکان برای من وجود داشت. اما دیدگاه من این بود که چرا باید از وجود من دیگران استفاده کنند، چرا باید من برای اینکه بروم یک مدرک دکترا یا فوق لیسانس را بگیرم پروژه‌ای و یا کاری را برای آنها انجام بدهم، چرا برای کشور خودم کاری را انجام ندهم. اغلب در کشورهای پیشرفته که نگاه می‌کنیم لیسانس مهم است افراد مدرک لیسانس را می‌گیرند بعد از آن اغلب به دنبال کار می‌روند، کم هستند کسانی که به دنبال گرفتن مدرک دکترا و فوق لیسانس بروند اغلب دانشجویان فوق خارجیها هستند.(ایرانی‌ها، چینی‌ها، عرب‌ها) عمدتاً موفقیت کاری یک نفر در کشورهای پیشرفته این است که چرخه‌ی اقتصادی بوجود بیاورد ولکن آن یک نفر لیسانس هم نداشته باشد.

اما صنایع شهید باقری استثناء و یک پدیده دیگری در سیستم دولتی بود. ما به این نتیجه رسیدیم که یعنی در واقع چیزی که سالیان سال دنیا به آن رسیده بود، اصولاً بستر دولتی برای حاکمیت است نه برای تصدی‌گری. نجات اقتصاد ملی در گرو بزرگ شدن بخش خصوصی می‌باشد باید همه‌ی دولتمردان بدانند وظیفه‌ی آنها بسترسازی برای ایجاد بخش خصوصی بزرگ است

 ای کاش بچه‌های ما به جای اینکه صرفاً دنبال نمره‌ی 20 گرفتن باشند قبول کنند به جای نمره 20 گرفتن 16 بگیرند و یک مقدار به دنبال این کارها باشند و کارهای جمعی انجام می‌دادند. این بچه‌ها وقتی یک مسئله به آنها می‌دهی خیلی راحت حل می‌کنند اما وقتی بخواهند با یک نفر ارتباط برقرار کنندنمی‌توانند، اصلاً با آنها نمی‌توان کار کرد منزوی هستند. چرا برای اینکه در سیستم آموزشی ما وقت برای این بچه‌ها نگذاشتند که کار تفریحی کنند.

 شرکت ما با کارهای خیلی کوچک شروع شد، ابتدا با پروژه‌های یک و دو میلیونی و به همین ترتیب تا به الان که پروژه‌های چند میلیارد تومانی انجام می‌دهیم. خود شرکت مادر چیزی حدود 200 نفر پرسنل دارد و از این 200 نفر حدود 60% مهندس دارد. (لیسانس، فوق لیسانس،دکترا) 6 تا شرکت اقماری داریم که این 6 شرکت چیزی حدود 220 نفر پرسنل هستند. مجموعاً این گروه شرکت‌ها چیزی حدود 440 نفر پرسنل دارند.

اصولاً پیشرفت اقتصادی به پایه‌ای از زیرساخت‌های فرهنگی استوار می‌شود افرادی که به شدت طمع و سودجویی آنها در یک حدی است که حاضرند همدیگر را از بین ببرند اینها نمی‌توانند پیشرفت کنند من همیشه می‌گویم غربیها به این نتیجه رسیده‌اند به اینکه دنیای ما اگر بخواهد خوب باشد باید صداقت داشته باشیم.

اغلب بچه‌های ما دور از دنیای بیزنس هستند، شما اگر بهترین چیز دنیا را هم بسازید و بهترین قابلیت‌های فنی را هم داشته باشید اما قدرت تعامل نداشته باشید یعنی خوب نتوانی پرزنت کنی نمی‌توانی به جایی برسی، از طرف دیگر چون یک نفر کارآفرین نمی‌تواند به تنهایی کار کند باید بتواند در دیگران اثر بگذارد آنها را همگرا کند، البته یکسری قابلیت‌ها است که فرد در کارهای جمعی آنها را کسب می‌کند و ممکن است نتواند آنها را در سر کلاس یاد بگیرد. اما خیلی چیزها را هم باید محفل‌هایی فراهم کرد که افراد در حین اینکه کار جمعی انجام می‌دهند آنها را یاد بگیرند. آیا صلاح است یک دانشجو به محض اینکه فارغ‌التحصیل شد یک شرکت تأسیس کند من فکر می‌کنم بهتر است یک چند سالی شاگردی کند بعد برود استاد شود. "همیشه می‌گویند: بزرگ فکر کن ولی پله‌پله عمل کن."   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/13ساعت 20:20  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

نمی دونم تا حالا به این موضوع دقت کردید یا نه !؟ پژو 405 و پژو پرشیا از لحاظ کیفی و موتور با هم تفاوت چندانی ندارند اما حدود 3 میلبون تومان تفاوت قیمت دارند! و فقط از لحاظ ظاهر با یکدیگر متفاوتند که آن هم از لحاط هزینه ای برای ایران خودور تفاوتی ندارد. سود چنین کاری در جیب چه کسی میرود ؟! و چه جالب از تنوع طلبی و زیبا دوستی مردم استفاده میکنند و 3 میلیون تومان جنسی راگرانتر از ارزش واقعی آن می فروشند! در بازار ایران و دنیا این گونه موارد را زیاد می توانید مشاهده میکنید ! یک مثال دیگر، فرض کنید کمپانی بنز می تواند سالیانه 1000  ماشین 1 میلیون تومانی با بهتر ین کیفیت تولید کند ! اما چنین هزینه ای نمی کند و در عوض 5  ماشین از همان نوع با شکل و بدنه مختلف با قیمت 500 میلیون تومان تولید و به حراج می گذراد !! نتیجه چه می شود ؟! یک سری افراد پولدار که همیشه دنبال چیز های منحصر به فرد و تک در دنیا هستند به سراغ این ماشین ها می روند  و این 5 ماشین را فقط 5 آدم بزرگ و پولدار در دنیا می خرند!! این وسط چه کسی بیشتر از همه سود میکند ؟! کمپانی بنز فقط با 5 ماشین و کمترین هزینه انسانی و زمانی و .. سودی بیشتر از تولید انبوه به جیب زده است!! هزینه کمتر سود بیشتر، چیزی که خیلی ها امروزه دنبالش هستند چه در  اقتصاد و سیاست و چه در  زندگی شخصی و اجتماعی....

+ نوشته شده در  87/11/20ساعت 12:2  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

سلام، روز جمعه تون بخير، نمي دونم تا حالا به يك سري شغل ها فكر كرديد يا نه ؟! و اين كه اين شغل چه جوري بوجود اومده ! آيا پشت اين شغل كسي بوده يا خودش همين جوري بوجود اومده ؟! مثلا هايلا، ساندويچ سرد يا بهتر بگم فست فود! چرا چنين سيستم غذايي بوجود اومد ؟! اگر يه خورده فكر كنيم مي بينيم اين شغل به خاطر مشكلاتي كه ساندويچ گرم و سيستم هاي سنتي داشتند بوجود اومد! شايد بپرسيد يعني چي ؟ نگاه كنيد  مشكلي كه ساندويچ گرم داره چيه !؟ اين كه مشتري براي طبخ اون بايد زمان بگذارند و صبر كنند! يك سري اومدن و از كم صبري انسان و  عجله داشتن انسان استفاده يا  سوء استفاده كردند و فست فود يا ساندويچ سرد را اختراع كردند كه مشتري هاي خاص خودشون را پيدا كردند  و حتي بيشتر مشتري هاي اين نوع غذا مشكل عجله و بي صبري ندارند و از اين نوع غذا خوششون مياد! پس ديديد يكي اومد با استفاده از مشاهده در بازار و شناخت جامعه و انسان شغل جديدي اختراع كرد!! حال مي توان چنين ديدي را در قسمت هاي ديگر جامعه هم پياده كرد! مثل صنعت، اجتماع، مديريت، اقتصاد و مديريت شهري و... در اين زمينه ها هم مثال مي زنم! اين كار ها به دو صورت انجام مي شود يك زمان با فكر يك انسان كه ممكنه سيكل هم سواد نداشته باشه و فقط فكر خوبي به ذهنش رسيده باشه و زماني هم با خوندن رشته اي و پيدا كردن چنين هنري!!  يه عده هستند جامعه و افراد و ... را به مدل هاي رياضي تبديل مي كنند و در اين مدل ها تابع هدف تعريف مي كنند و به سمت بهينه كردن و سود بيشتر ميرن و با روش ها و اگوريتم هاي رياضي اون را حل مي كنند. بوجو اومدن يك سري شغل ها يا صنعت ها به همين دليل بوده! شايد باور نكنيد اما با مثال هايي كه خواهم زد، چنين ديدي پيدا خواهيد كرد. در قسمت هاي بعدي بيشتر توضيح ميدم.

+ نوشته شده در  87/11/18ساعت 16:34  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

سلام، امروز اومدم و خودم وبلاگ خودم را خوندم و دیدم که این کسی که داره این چیزا را می نویسه عجب آدم ... و ... یه! (جاخالی ها را خودتون پر کنید! اگر خودم بگم تعریف میشه! شاید هم اهانت بشه!) مثل اینا که همش میان نصیحت و حرف های حکمت آمیز می زنند و معلوم نیست خودشون هم اینایی که میگن را قبول دارند یا نه ؟! اما بعدش که فکر کردم دیدم که کسی اینجا را نمی خونه! به جز امین و چند تا دوست دیگه که اونا هم فکر کنم خیلی کم اینجا را می خونند و اون هم در حدی که عنوان های وبلاگ نگاه کنند و ببینند من زنده ام و برن! بگذریم از این حرف ها! می خوام ادامه داستان تهران رفتنم را تغریف کنم.

 گفتم که برای تحقیق در مورد یک رشته جدید به تهران رفتم و به آدم های جالبی برخورد کردم یکیشون رتبه 8 کنکور همون رشته بود که دید خیلی خوبی نسبت به کنکور اون رشته به من داد و خودش مهندسی برق می خوند و پسر اکتیوی بود و یادمه که اون موقع مسئول برگزاری اعتکاف دانشجویی دانشگاه شریف بود و در گیر کار های اجرایی برنامه، یکی دیگه از کسایی که باهاشون صحبت کردم دانشجوی ترم 3 اون رشته بود و با این که دانشجو بود مسئول خوابگاهی که توش زندگی می کرد هم بود و از دانشجو های اکتیو و فرهنگی دانشگاه و اطلاعات خوبی در مورد درس هایی که توی اون رشته خونده می شد به من داد به عنوان مثال درس های این رشته خیلی زیادند و زیاد پیش نیاز می خوره و بر خلاف کارشناسی ارشد های دیگه که دوساله هستند، سه ساله هست و 58 واحد می گذرونند ( البته اگر اشتباه نکنم) نفر سومی که باهاش صحبت کردم ترم آخر همون رشته و تقریبا در حال دفاع کردن و فارغ التحصیلی بود که لیسانسش را مهندسی مکانیک دانشگاه تهران گذرانده بود و اون جوری که خودش تعریف میکرد از دانشجو های اکتیو و کاری دانشگاه تهران بوده و همون فعالیت ها باعث شدند که به سمت این رشته بیاد و جز دانشجوهایی بوده که با مصاحبه در این رشته قبول شدند و با این که هنوز فارغ التحصیل نشده بود چند جا کار می کرد و مهمترین کاری که به عهده داشت مشاور جوان ریاست جمهوری بود و این که مشاور رییس جمهور در خوابگاه چیکار می کنه؟! را نمی دونم! و در مجموع نیم ساعتی که باهاش صحبت کردم خیلی خوب و مفید بود و همزمان که با من صحبت می کرد در حال پیدا کردن نقشه کوه دماوند بود تا برای گروه کوهنوردی دانشگاه مسیر حرکتی پیدا کنه، ورزش مورد علاقش کوهنوردی بود و تعریف می کرد با گروهی که دارند چند مسیر قله دماوند را طی کردند و می خوان مسیر جدیدی را پیدا کنند و بعد از کارش با اینترنت تا جایی که مسیرمون یکی بود باهاش صحبت کردم و هر چی بیشتر از رشته و ویژگی های این رشته می گفت بیشتر به اون علاقه مندتر میشدم ( رشته را میگم نه خودش! ) خداحافظی کردبم و تلفنش را داد تا اگر باز هم سوالی داشتم ازش بپرسم و مهمترین چیزی که به من گفت این بود که اگر بیای و این رشته را بخونی دیدت نسبت به خیلی چیزها عوض میشه و حتی برای ادامه تحصیل هم ممکنه دیگه نخوای این رشته را بخونی و رشته دیگری را انتخاب کنی همان طوری که خودش برای دکترا می خواست جامعه شناسی را انتخاب کنه! این ها خلاصه ای از اون سفر و آشنایی های بود که با اون رشته و یک سری از دانشجویان اون رشته پیدا کردم . ادامه داستان را بعدا تعریف می کنم ...

چرا دارم این چیزا را تعریف می کنم ؟ وقتی آدم میخواد بعضی تصمیم ها را بگیره! خیلی خوبه که بنویسه ! چون وقتی می نویسی تمرکز خیلی زیادی پیدا می کنی و مثل این می مونه که داری به خودت مشاوره می دی و برای خودت نامه می نویسی! باورتون نمیشه ؟! می تونید امتحان کنید! یه مشکلی که براتون پیش میاد و یا میخواید تصمیمی را بگیرید را  بنویسید فرض کنید دوستتونه و می خواید برای اون مسئله راهنماییش کنید و براش همه چیز را تحلیل کنید.

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 11:31  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

بد قولي! اون هم از اين نوع!  

مي دونيد چيه !؟ وقتي خودم را ميارم توي ذهنم كه بعضي وقت ها هفته اي چند بار به اينجا و اينجا مي رم و سال به سال وبلاگشون را اپديت مي كنند و من الكي ... ! دوست ندارم كه خودم هم اين جوري باشم و كسي بياد به وبلاگم سر بزنه و چيزي جديد توش نباشه! (اين جمله هم از قول شما : بابا! دلسوز، مهربون و ... ) به همين خاطر مي گم كه جمعه ها سر بزنيد تا ... اما نوشتن و حس نوشتن كه مختص جمعه ها نيست! ممكنه آدم نصفه شب، وسط كار يا هر موقع ديگه اي هوس كنه كه بنويسه! مثل الان كه وسط هفته است و دلم بد جوري مي خواد بنويسم حتي اگر هيچ كسي هم قرار نباشه اين جا را بخونه!

مي خوام يه داستان يا خاطره اي از گذشته براتون بگم كه مدتيه دوباره برام زنده شده و داره فكرايي به سرم مي زنه! و ممكنه  كه مسير جديدي باشه (تبصره : يه جوون تا مجرده و شرايط پايداري نرسيده! زياد اين ور اون ور مي پره و ايده ال گرايي مي كنه و تصميم هاي ناگهاني مي گيره!  اما اين كه دوست داره چيكار كنه زياد مهم نيست و مهمتر اونه كه داره چيكار مي كنه!؟ و به اين دليل خودم هم به تصميمي كه گرفتم زياد مطمئن نيستم كه عملي هست يا نه!؟ و با اين جمله بافي ها خودم را اگر نشد، تبرئه مي كنم! )

مردادماه سال گذشته بود كه سفري به تهران داشتم تا در مورد يك رشته جديد براي ادامه تحصيل تحقيق كنم و قبل از اون برهان (يكي از دوستام) اين رشته را به من معرفي كرده بود و با توجه به شناختي كه از روحيه و علاقه من داشت اين رشته را به من توصيه كرد. خودم هم حرفاش را كم كم قبول كردم و اين كه بايد براي كنكور و ادامه تحصيل فكر مي كردم باعث شد تا جدي تر در مورد اين  رشته تحقيق كنم. اولش از توي اينترنت و تماس تلفني با دوستاي داداشم شروع شد تا حدي كه هر روز به اين  رشته و خوبي هاش علاقه مند تر مي شدم و تصميم گرفتم كه صد در صدش كنم و براي خوندن شروع كنم ( بماند كه صد در صد شد و من براش نخوندم! و نشد كه بخونم چه براي اين رشته و چه براي رشته خودم! ) خلاصه به همين منظور سفري به تهران تدارك ديدم ( يه خورده كتابي براي تنوع ) و مثل هميشه مهمان داداشم خوابگاه دانشگاه شريف شدم! ضمن اين كه تمام كسايي كه ميخواستم و بايد باهاشون صحبت مي كردم دانشجو هاي همان دانشگاه بودند و بعضيشون هم از دوستاي داداشم بودند و راهنمايي هاي خيلي خوبي كردند و آدم هاي  ...

الان حس نوشتنم تموم شد !    ادامه خاطره و داستان و حكايت و ...  را در پست هاي  بعدي تعريف مي كنم .

 

+ نوشته شده در  87/11/14ساعت 20:15  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  | 

 سومين سلام مجدد به همگي، باعرض معذرت براي چهار روز تاخير، فرارسيدن فصل زمستان و سرما و سرما خوردگي را به همه دوستان عزيز و گرامي تبريك و تهنيت و تسليت عرض ميكنم تا چند روز ديگه  ماه محرم شروع ميشه و همه جا حال و هواي ديگه اي مي گيره يادمون باشه كه براي هم ديگه دعا كنيم، يه برنامه قشنگي هست به اسم چله! (40) كه كاري يا عمل مستحبي را چهل روز پشت سر هم انجام ميدن و يكي از اين چله هاي خوب، خوندن زيارت عاشورا هر روز  بعد نماز صبحه و گونه اي كه ده روز اول ماه محرم هم داخل اين چهل روز باشه، خلاصه اگر دوست داشتيد اين چله را شروع كنيدو ما را هم دعا كنيد، اين مدتي كه نبودم دلم براي نوشتن خيلي تنگ ميشد! اماچاره اي نبود، طبق عهدي كه كرده بودم با شما و خودم! اينجا ننوشتم!! گرچه يه چيزايي براي خودم نوشتم و بعدا اينجا هم ميگذارم، ماه خوبي بود! يك سفر تهران داشتم،  چند باري هم طرفاي دانشكده و بخش رفتم كه باز هم ياد آور خاطرات سال های گذشته بود و بچه ها و دوستان قديمي را ديدم، چند باري هم شب با دوستان اين طرف و اون طرف رفتيم و بگي نگي خوش گذشت! كار و شركت و اينا هم خوب پيش ميره اما دوست دارم تندتر پيش بره! برگ اعزام سربازيم هم اومد، برج  6 سال ديگه!! نمي دونم مسئولين اين مملكت چه جوري برنامه ريزي ميكنند!! حالا من خدا را شكر به نفعم شده و اين يازده ماهي كه طول ميشكه تا برم سربازي را كار ميكنم و وقتم تلف نميشه!! اما خيلي هاي ديگه اين جوري نيستند و اين مدت را به بطالت و بدي ميگذرونند، علنا اين فاصله زماني يه جوون ايراني هيچ گونه شخصيت حقوقي نداره نه مي تونه از ايران بره! نميتونه حايي استخدام بشه! جاهاي خصوصي چنين نيرويي را نميگيرند! و خيلي كارهاي ديگه كه نمي تونه انجام بده! (كاري به استثنا و خواص ندارم) و خيلي از اين جوون ها ليسانس و فوق ديپلم و تحصيل كرده هستند و هر كاري را نمي تونند بكنند و قبول نميكنند!!! و هيچي بدتر بيكاري و سردرگمي نيست! كه تعداي از دوستان آشنا و نزديك من همين جوري شدند! از تهران بگم، سفر كاري بود سه كار سه روز! و با اين كه خسته شدم خيلي خوش گذشت داداشم و خانم دادشم و چند تايي از دوستاي قديميم كه تهران بودند را ديدم، چند شب پيش هم بچه هاي بخش برنامه شب يلدا گذاشته بودند، خيلي برنامشون خوب بود! ديگه نمي دونم چي بگم! اين مدت بعضي وقتها يه چيزايي ميومد توي ذهنم كه الان يادم نمياد... يادم اومد براتون مي نویسم.

 شب هاي بلندي زمستاني خوبي داشته باشيد.

+ نوشته شده در  87/10/03ساعت 20:6  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)  |