پاييــز مي آيـــد
و در جاده فصلها
صداي رفتن مي آيــد
صداي رفتن تابستان، تابستان عزيــز
چشم بر هم گذاشتيم و هم اکنون
نظاره گر وداع تابستان گرم و دوست داشتني هستيم
تابستان با همه شور ونشاط و گرميش مي رود
و جاي خود را به ميهماني تازه مي دهد
و صداي مهمان مي آيــد، صداي خش خش
صداي برگ درختان، صداي ريختن
درختان رختي نو بر تن ميكنند
رختي نارنجي و گــــرم، چون صداي سرما مي آيــد!
ماه مهر مي آيد، صداي زنگ مدرسه
مدرسه ها جان مي گيرند
تختــه هاي سياه، سفيد مي شوند
صداي بچه ها، کيف به دست و کوله به پشت
کلاسها مبــصر مي خواهند
روز بلنــدي خود را به شب هديه مي كند
صدايي از دور مي آيد، صداي يلـــدا !
اينها و اينها ، همه مي گويند که " پاييــــــز ، مي آيـــد "
.: سياسفيد شهريور ۸۶ :.

+ نوشته شده در
88/07/03ساعت 23:20  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
میشه خدا رو حس کرد
تو لحظه های ساده
تو اضطراب عشق و
گناه بی اراده
بي عشق عمر آدم
بی اعتقاد می ره
هفتاد سال عبادت
یک شب به باد می ره
یک شب به باد می ره
وقتی که عشق آخر
تصمیمشو بگیره
کاری نداره زوده
یا حتی خیلی دیره
ترسیده بودم از عشق
عاشق تر از همیشه
هر چی محال می شد
با عشق داره میشه
انگار داره میشه
عاشق نباشه آدم
حتی خدا غریبه ست
از لحظه های حوا
حوا می مونه و بس
نترس اگه دل تو
از خواب کهنه پاشه
شاید خدا قصه تو
از نو نوشته باشه
از نو نوشته باشه
وقتی که عشق آخر
تصمیمشو بگیره
کاری نداره زوده
یا حتی خیلی دیره
ترسیده بودم از عشق
عاشق تر از همیشه
هر چی محال میشد
با عشق داره میشه
انگار داره میشه
ترانه سرا : دکتر افشین یداللهی
+ نوشته شده در
88/02/02ساعت 11:45  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
چند روز پيش از يكي از دوستام اس ام اس جالبي رسيد كه مناسب این روزهاست، اين كه ياد كساني كه نمي تونند و ندارند هم باشيم.
ياد دارم در غروبي سرد سرد
ميگذشت از كوچه ما دور گرد
داد مي زد : كهنه قالي مي خرم
دسته دوم جنس عالي مي خرم
كاسه و ظرف سفالي مي خرم
گر نداري كوزه خالي مي خرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهي كشيد و بغضش شكست
اول سالست و نان در سفره نيست
اي خدا شكرت ولي اين زندگيست ؟
بوي نان تازه هوش از ما برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بي روسري بيرون دويد
گفت: آقا سفره خالي مي خريد ؟
+ نوشته شده در
87/12/19ساعت 20:21  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
سلام امین، داستانی که برام میل کرده بودی خیلی جالب بود گرچه اولش به ذهنم نرسید منظورت از میل این داستان چیه! اما این داستان برای من بیانگر دو چیزه، نویسندگانی مثل چخوف جدا از ذهن خلاقی که دارند واقعیت های جامعه را به تصویر و داستان می کشند و همین است که به ماندگار شدن خود و آثارشان می انجامد. چند شب پیش که با احسان و شاهین رفته بودیم بیرون، احسان از مصاحبه ای که تهران برای کار داشته تعریف می کرد و این که وقتی فرد مصاحبه کننده ازش پرسیده برای چی می خوای کار کنی؟ در جواب گفته برای پول! و مصاحبه کننده خیلی تعجب کرده و گفته شما تنها کسی هستید که به این رکی جواب دادید. آیا هدفتون از کار کردن چیز یاد گرفتن و زیاد شدن تجربه و ... نیست؟! واین همون توجیهی است که ...
داستان را در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
87/11/15ساعت 19:8  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
سه شنبه آخر سال بود و تازه برگشته بود، بچه های محله آتش روشن کرده بودند و کنار آن بازی میکردند، مثل چند سال پیش نبود و خودش را کنار بچه ها نمی دید، مدتي نظاره گر بچه ها و آتش بود، به خانه برگشت و به همراه کیفی کنار آتش آمد، لباس های داخل کیف را در آتش انداخت، آهی کشید، دیگر خودش را در شعله های آتش نمی دید و لباسهایی که دوسال از عمر او را سوزانده بودند در آتش می دید، لباس ها دیگر نبودند مثل همان دوسالی که گذشتند و دیگر نیستند.
.:سیاسفید:.
+ نوشته شده در
87/08/28ساعت 19:50  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
زنده یاد حسین پناهی
+ نوشته شده در
87/08/26ساعت 21:6  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
کنار باغچه خیالم
گلی کاشتم، به اسم آرزو!
آرزو، آب می خواست
اشک هایم، آب آن شدند!
آرزوی من عمری نکرد و خشکید.
.: سیاسفید :.
+ نوشته شده در
87/08/25ساعت 20:36  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
هوا سرد و زمستان بود به هر طرف که نگاه می کرد، کسی را نمی دید. خسته، کنار جاده نشسته بود. دیگر توانی برای راه رفتن و فریاد زدن نداشت چشم هایش بسته شدند. بهار را دید، پلاستیک سیبش کنار جوی آبی پاره شده است، مرد جوانی میوه ها را کمکش جمع می کند به جز یک دانه سیب که آن را هم آب با خود می برد! از مرد جوان تشکر می کند و راهی خانه می شود. چشم هایش باز شد، هوا تاریک میشد چند روزی بود که نخوابیده بود، چشم هایش را به زور باز نگه میداشت اما باز هم بسته میشدند، مادرش را عصبانی کنار حیاط کوچک خانه دید، امید کیست؟ اولین بار بود که مادرش چنین سوالی از او می پرسید با ترس اظهار بی اطلاعی کرد. چرا با مرد نامحرم صحبت کرده ای و قرار خواستگاری گذاشته ای؟ تحمل شنیدن این گونه تهمت ها را نداشت، گریه کرد. چشم هایش باز شد هوا دیگر تاریک شده بود نگاهی به اطراف کرد جایی را نمی دید به سنگی کنار جاده تکیه داده بود خوابش می آمد، دویاره مادرش را دید، آرام شده بود و خوشحال بود، ازدواج تنها دخترش بود، امید را هم کنار خود سر سفره زیر پارچه سفید رنگ دید، بهترین لحظه های زندگیش بود، مدتی نگذشت که مادر بیمارش هم پس از سال ها، برای همیشه کنار پدرش آرامید، تمام بدنش بی حس شده بود احساس میکرد پاهایش از او جدا شده اند و سبک شده است اما هنوز چشم هایش سنگینی میکردند از جاده کسی عبور نمیکرد، جاده ای که امیدش را از او گرفته بود، برای کار رفته بود، در جاده ماشینی نبود همان جاده ای که امید را در یک شب مه الود به خود کشیده بود وبی انتها بودنش، جانش را گرفته بود. نمی خواست در برابر جاده تسلیم شود، روسری آبی رنگی برایش آورده بود و شب های پرستاره که در آسمان برای یکدیگر ستاره انتخاب میکردند، بهار، آغاز و زمستان، انتهای همه این خاطرات بود، احساس پرواز میکرد و فاصله اش با پرواز فقط یک چشم بر هم زدن بود، دیگر نمی توانست چشم هایش را باز نگه دارد چند روزی بود که بی خبر از همه به امید یافتن امید آمده بود، آرام آرام چشم هایش را بست، به اندازه یک عمر خسته بود. بیدار شد، همه جا روشن شد، گویا زمستان تمام شد و بهار آمد! کنار جاده رود پر از آبی بود و همه جا سر سبز و زیبا شد. از انتهای جاده مرد جوانی نزدیک شد، در دست مرد، سیبی بود و آن سیب، همان سیب بود و آن مرد...
.: سیاسفید :.
+ نوشته شده در
87/08/17ساعت 13:36  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
روی بوته گلی،
پروانه ای خوابیده است
سایه نکنید!

.:سیاسفید:.
+ نوشته شده در
87/08/06ساعت 16:36  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
باز به یاد کودکی هایم
دفتر نقاشی ام را باز کردم
برگی زدم، برگ سفیدی آمد
برگ خالی پر از سفید را امضا کردم.
نوشتم: "ای خدای خوبم، دوستت دارم"
.: سیاسفید :.
+ نوشته شده در
87/08/06ساعت 16:31  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
قاصدکی برای گلی پیام آورده، آدرس را از برگ های ریحته شده و درختان می پرسد عده ای جوابش را نمیدهند، عده ای به آن طرف اشاره می کنند! نگاه ها سنگین است! قاصدک منتظر باد است! لحظه ها دیر میگذرند روز ها و هفته هاست که پیام بر دوشش سنگینی میکند، برگ های زرد و نارنجی پاییزی کف باغچه را پوشانده اند، هوا سرد است، باد می آید و او را به گل می رساند، نگاه های برگ و درختان را میفهمد چیزی جز شاخه های خشکیده گل نمی بیند، خسته است، درختی آن کنار از چشم انتظاری گل می گوید که هفته ها منتظرت بود! قاصدک ناراحت و خسته از مسافتی طولانی همچون بهار و تابستان کنار بوته درخت شاخه های خود را می ریزد و برای همیشه همان جا میماند.
.:سیاسفید:.
+ نوشته شده در
87/08/03ساعت 12:5  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
سپید همچون برف!
سپیدی، زلالی، آسمانی! تا چشم کار می کند پاکی!
دعا، دعا، دعا... بلکه آسمان چکه کند و ببارد و لبریز کند.
تا روی درختان نازک پا می گذارد صدای تحملشان بی طاقت، فریاد به آسمان می کشد. هر لحظه انگار زیر این بار سنگین هزاران بار می شکنند.
جویبارها، گنجایش این همه، را در خود نمی بینند و سر می روند از بی تاملی!
و هر کجا می رود، پرندگان کوچ می کنند.
نوازش می کند ولی سردی می بیند پس سرد می شود... مثل برف! و آب می شود مثل باران. و جاری می شود بین رگهای زمین و گیاهان ندا سر می دهند و سر می کشند و اوج می گیرند از آهش!
پس می رود تا مردم هنگامه ی آمدنش با چتر به استقبال نیایند و رفتنش را عید نخوانند! می رود تا زمانی که جای پای مردم بر قلبش یخ نزند...
منبــع : سایت گروه مبین
+ نوشته شده در
86/10/18ساعت 2:12  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
بچه بودم ساده بودم
صاف و صادق و يه رو بودم
خواباي رنگي مي ديدم
سر به هــوا و آسموني
همش تو فکر و خيال آسموني
خلبان شدن آرزوم بود
پريدن توي روياهام بود
دو تا دستم به آسمون
دو تا نگـــام به آسمون
حرفام همه آسموني !
لباسام همه آسموني ، سفيد و آبي
فکر بادبادک و چوب و چسب و کاغذ
روز و شب با بچه ها ، توي آسمونا
دنبال ماه و ستاره و خورشيد و بازي !
بچه بوم ، خوش بودم ، همش به فکر آسمون بودم!
بزرگ شدم ، سياه شدم
دروغگو و خار شدم
زميني و کوچيک شدم
کارم شده زميني نگام شده زميني
لباساي رنگي و تيره مي بينم
خواباي سياسفيد مي بينم
روم نميشه ، نگاه آسمون کنم !
آسمون شده برام يه خاطره !
.: سياسفيد :.
+ نوشته شده در
86/10/10ساعت 10:53  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
ابر ، چشم آسمان است
دل آسمان که می گیرد
از آسمان اشک می بارد
باران که می بارد
دل هر عاشقی می گیرد
به چشم می گوید
از چشم هم ، اشک می بارد
بیچاره زمین ، که جایگاه اشک هــر عاشق است !
.: سیاسفید :.
+ نوشته شده در
86/09/23ساعت 22:55  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
هوای آسمان را که ابری است ، دوست دارم .
به آسمان گفتم .
" هوای دلـت ابــری شود "
دعای آسمان بــــود !
دیر مدتی است هوای دلم ابری است .
به گمانم دعای آسمان ، نفرین بود .
.: سیاسفیــد :.
+ نوشته شده در
86/09/23ساعت 12:54  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
نام تو
حک شد
بر دل صاف من
نگاهت همچو تيشه
زد ضربه بر دلم
غرق نگاه
غافل از ضربه و تيشه !
آخرين نقطه را حک کردي و رفتي !
ديگر تــــــو را نديدم !
نامت را ديدم !
نامي که بر دلم حک کردي
و چه زيبا حک کردي :
عين
شين
قاف !
.: سياسفيد :.
+ نوشته شده در
86/08/05ساعت 10:55  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
قاصدکي ديدم
سلام کـــــرد
تار دلم صدا کرد
ناي دلم نــوا کرد
چشمهايم را بستم
سلام کــردم
آروم آروم
چشمامو باز کردم
قاصدکي نديدم
جاش يه قطره اشک ديدم
قاصدک خيال بود
نــه ! قــاصــــــــدک دروغ بود
.: سياسفيد :.
+ نوشته شده در
86/07/27ساعت 15:10  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
باز به ياد کودکي هايم
دفتر نقاشي ام را باز مي کنم
آخرين صفحه سفيدش را مي آورم
باز به ياد کودکي هايم
آسماني مي کشم
در آسمان خورشيدي مي کشم که آسمانم تنها نباشد
زميني مي کشم
در زمين آدمي مي کشم که زمينم تنها نباشد
رودي از آب مي کشم
در رودم ماهي اي مي کشم تا رودم تنها نباشد
آن طرف رود خانه باز آدمي مي کشم
آدمي مي کشم تا آدمم تنها نباشد
گريه مي کنم
چون دو آدم نقاشي ام کنار هم نيستند .
مي خواهم پلي بکشم اما نمي توانم ، گريه مي کنم ،مدادم ديگــــر نمي کشد .
اما من پلي خواهــــــم کشيد ...
.: سياسفيد :.
+ نوشته شده در
86/07/25ساعت 22:29  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
يه روز کنار دريا
من و تو ، غريب و تنها
گفتي : بريــم به دريا ؟!
گفتم : دريــا بــــــــــزرگه !!
گفتي که ترس نداره خدا خيلي بزرگــــــه !
زديم رفتيم به دريا
رفتيم تا دل دريـــا
وقتي که خيلي ديــر شد
گفتم که بر بگرديــم ؟؟
گفتي : آره ، تــــو تنــــــــــــها !
من که تنها نبـــودم !!!
گفتي و رفتي و مـــن !
تنها ميون دريا !!!
دريايي که تو ساختي
براي روح تنــــهام
من دريايي نبودم
تو منا دريايــــي کردي !
تا وقتي که تو بودي
فقط تو را مي ديدم
اما حالا که رفتي
چه چيزا که نديــدم !؟
ماهياي عاشقا ديدم
آب مهــربونـا ديــدم
گرمي خورشيد ديدم
سردي ماه ديدم
...
و از همه قشنگ تـــر
بزرگــــــي دريـا را ديدم !
تو رفتي و من موندم
تنـــها ميـون دريـــا
دريايــــــــــــــي که تو ساختي
براي روح تنهــا م
کاشکي تو هم مي ديدي بزرگي و مي رفتي !
.:سياسفيــد:.
+ نوشته شده در
86/07/23ساعت 19:20  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
يه شب تابستوني
---- يه شب گرم و آفتابي
--------يه شب دوست داشتني
روي حياط خونه
----کنار باغچه تنهايي
--------زير نگاه ستاره ها
------------زير نور مهتاب
----------------زير درخت انگور
لب حوض ماهي
----روبروي عکس مهتاب
همراه باصداي جيرجيرکا
--------ترانه اي گفتم
------------ترانه اي يه جمله اي
----------------" که اي خدا ! دوستت دارم "
+ نوشته شده در
86/06/11ساعت 15:18  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|
افتاب از راه که مياد تاج مناره هات ميشه عروس گل به سر گنبداي طلات ميشه
رد پاش رو قالي لاکي کاشون مي مونه گلاي گلدوزي پيرهن دخترات ميشه
ستوناي سنگيتو تاريک و روشن مي کنه نقره کوب دفتر مشق کتيبه هات ميشه
سر برج و باروات توري زرين مي کشه کاشي فيروزه سر در خونه هات ميشه
زير طاق آسمون قل مي خوره بافه نور روي طاق نصرتا لونه کفترات مي شه
پا به پاي جاده هات تا اون ور صحرا مياد پشت کوه که مي رسه جون مي ده و فدات مي شه
منبــع : وبلاگ سالهاي تاکنون |
+ نوشته شده در
86/06/09ساعت 15:20  توسط حسین میرجلیلی (سیاسفید)
|