شايد پيش امده باشه مدتي از خانه دور بوده باشيد و وقتي برميگرديد احساس راحتي و آرامش كنيد. چيزي كه قبل سفر قدرش را نمي دونستيد براتون تازه ميشه. بعد از سفري خسته كننده كه به خونه بر ميگرديد احساس آرامش ميكنيد و به قول معروف "هيچ جا مث خونه خود آدم نميشه" آيه اي از سوره يونس ميگه : "و روزي كه آنها را گرد مي آورد، چنان كه گويي جز ساعتي از روز در دنيا درنگ نداشته اند، در حدي كه يكديگر را ببينند و بشناسند، به تحقيق كساني كه لقاي خدا دروغ شمردند زيان كردند و هدايت پذير نبودند." اين آيه به زندگي اين دنيا من و بسياري از ما كه روش حساب ها باز كرديم بر ميگرده همه زندگي اين دنيا درنگي بيش نخواهد بود و خود را بايد براي جاي ديگري آماده كنيم و سختي ها و مصيبت ها آزمايشند براي كمال يافتن و بزرگ شدن ما. خدا كنه بعد از مهمترين سفر زندگيمون هم احساس آرامش و راحتي كنيم. ![]()
سلام به دوستاني كه هر از گاهي سر ميزنند و من شرمنده ميشم چيزي براي خوندنشون ندارم، مدتي هست نوشتنم نمياد! ماه هاي ياد خدا، ماه هايي كه بيشتر ياد خدا ميكنيم (رجب، شعبان، رمضان) ماه رجــب (ليله الرغائب، ولادت حصرت علي(ع)، ايام اعتكاف و مبعث پيامبر اكرم (ص)) ماه شعبان( ولادت امام حسين(ع) و امام سجاد (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) و از همه مهمتر ولادت با سعادت امام زمان (عج)) خدا توفيق بده از اين ايام ستفاده وافي و كافي ببريم، از همگي التماس دعا دارم. پس تا شب ولادت صاحب و مولامون امام زمان يا علي...

وقتم دير بود، عجله داشتم با تاكسي به طرف محل كار رفتم، مسافري صندلي جلوي تاكسي در مورد تعمير دوچرخه با راننده صحبت مي كرد و راننده تاكسي مي گفت "تعميركار بياريد خونتون تا براتون درستش كنه" به خودم گفتم از كي تا حالا براي تعمير دوچرخه تعمير كار ميارن خونه؟! تاكسي سر خياباني مي خواست مسافر سوار كنه كه مسافر جلويي چشمش به دكه روزنامه فروشي خورد با صداي بلند از داخل ماشين گفت: "تي تاب داريد؟" دكه دار صداش را نشنيد، راننده تاكسي هم ترمز كرد، ايستاد و پياده شد تا براي آقا تي تاب بخره! عجب شانسي داريم! يه روز هم كه عجله داريم و تاكسي سوار شديم چنين مسافر پررويي سواره! (توي دلم مي گفتم) نچ نچ كنار دستيم هم بلند شد، مسافر جلويي به روي خودش نيورد، عقب را نمي ديد، راننده سوار شد و راه افتاد، پيرمرد مي گفت تي تاب ها را براي صبحانه همكاراش ميخواد، باز به خودم گفتم مردم از حق ديگران براي كار خير استفاده ميكنند، از چهار راه كه رد شديم گفت : "جلوي درب همين ساختمون پياده ميشم" تاكسي رفت جلوي در ساختمان و ايستاد و گفت "شما بدون عجله از ماشين پياده شويد و تا زماني كه در را نبستيد حركت نميكنم" از اين رفتار راننده تاكسي تعجب كردم! كه ديدم دو عصا از جلوي ماشين بيرون اومد و مسافر به سختي در را باز كرد و به سختي بيشتر پياده شد و با دو عصا روي پاش ايستاد، يكبار هم نزديك بود تعادلش را از دست بده، يك پا و يك دستش فلج بود، كنار دستيم خجالت زده شد، تازه فهميدم چرا راننده تاكسي اين همه به اين مسافر احترام مي گذاشت و از خودم ناراحت شدم كه در مورد مسافر و راننده تاكسي فكر بد كردم. آدم نبايد زود قضاوت كنه... (گرچه آدم فراموش ميكنه و باز زود قضاوت ميكنه)
قديمي ها ميگن ماه فروردين و ارديبهشت ماه هاي مرگ و ميره و افراد زيادي در اين دو ماه مي ميرند، نمي دونم اين حرف جقدر ميتونه درست باشه اما چيزي كه من اين دو سه سال ديدم همين جوري بوده و كساي زيادي را در اين دو ماه از دست داديم، در چند روز گذشته هم فردي از روي زمين رفت كه شايد ديگه نمونه آن را روي زمين نداشته باشيم، اولياي الهي باعث خير و بركت روي زمين هستند، نمي خوام از آقاي بهجت بگم چون من كسي نيستم كه بخوام در مورد ايشون نظر بدم و اگر هم چيزي بگم همونايي هست كه شنيدم و اين روزها همه جا از ايشون ميگن اما آقاي بهجت براي من ياد آور صبح هاي حرم امام رضا هستند، آقاي بهجت تابستون ها را مشهد زندگي مي كردند و صبح ها بعد از نماز صبح به زيارت امام رضا مشرف مي شدند از طرف خيابان طبرسي و صحن انقلاب و باب السلام ( پاي امام ) وارد حرم مي شدند و زيارت مي كردند و بالاي سر امام نماز زيارت ميخواندند و با چند دقيقه توقف كنار قبر آقاي نخودكي از صحن ميرزاي شيرازي خارج مي شدند و در مدت زمان حضور ايشان در حرم، مردم فقط دورشون را احاطه مي كردند و راز و نياز آقاي بهجت را تماشا مي كردند و اين راز و نياز واقعا ديدني و جالب بود كه الان نمونه هاييش را تلويزيون پخش ميكنه، به نظر من كنار همه صفات علمي و حوزوي ايشون، مقام عرفان ايشان براي همه مشهور و مشهودتر بود، انشالله با اوليا و انبياي الهي همراه و همجوار باشند. براي شادي روحشون حمد و سوره اي بخونيد، يا علي، التماس دعا.

وقتي به خودم و زندگي خيلي ها نگاه ميكنم مي بينم قبل از اين فكرها و تصميم هايي براي آينده داشتيم و الان در موقعيتي هستيم كه قبل از اين توقع آن را نداشتيم! به نظرمن اين امر چند دليل ميتواند داشته باشد اول اين كه موقعيت و سني هستيم كه افكار و عقايدمون مدام در حال تغييرند و باعث ميشوند تصميم هاي متفاوت با گذشته بگيريم و در نتيجه نتوانيم خودمان را خوب بشناسيم، ايده آل نگاه كنيم و بلند پروازانه فكر و برنامه ريزي كنيم . در اين ميان، تقدير و سرنوشت هم هر چقدر كه انسان هاي محكم و با اراده اي باشيم كار خودش را ميكند. اين نكته را هم نبايد ناديده گرفت محيط و شرايطي كه در آن زندگي ميكنيم وضعيت ناپايداري دارند و در روند زندگي ما تاثير بسزايي ميگذارند ( بازهم بحث سياسي شد ) هر چقدر كه محكمتر و با اراده تر باشيم عوامل بيروني كمتر ميتوانند روي ما و زندگي ما تاثير بگذارند. با اين وجود بدنيست كه مسيرهاي متفاوت با آنچه ميخواستيم طي كنيم مهم اين است كه كه مسيرها همه به يكجا ختم شوند، به سمت زندگي درست و كامل شدن، به سمت خدا (بازهم شعار دادم اما ... ) دعا ميكنم خدا قسمت و تقدير همه را به سمت خودش رقم بزند ![]()
سلام به همگي، اينايي كه مي خوام بگم تركيبي از فكرهاي خودم و چيزهاييست كه شنيدم، همون طوري كه مي دونيد تحمل روحي مشكلات خيلي مهمتر از تحمل مادي مشكلاته، اثر مادي كه هر حادثه يا مشكل روي افراد مي گذاره يكسانه و اون روح و طرز فكر افراد مختلفه كه قضيه را متفاوت ميكنه و باعث ميشه فردي در برابر مشكلات از پا در بياد يا اون ها را پشت سر بگذاره! پس كاري كه ما بايد انجام بديم اينه كه روي فكرمون و اعتقادمون كار كنيم، يه مدت پيش در يك سخنراني از تلويزيون مثال جالبي شنيدم، سخنران مي گفت "اگر بهترين غذا را جلوي شما بگذارند اگر نمك نداشته باشه نمي تونيد بخوريد و با يك خورده نمك غذا قابل خوردن ميشه و سختي ها نقش همين نمك را توي زندگي پر از نعمت ما دارند" اگر خوب فكر كنيد مي بينيد جمله خيلي درستيه و اگر كنار خوشي ها سختي ها نبود خوشي ها معناي خودشون را از دست مي دادند و يا اگر بدي ها وجود نداشتند خوبي ها هم وجود نداشتند و بايد همه اين ها را كنار هم بپذيريم.
سلام، انشالله كه تا حالاي تعطيلات بهتون خوش گذشته باشه، يادتونه وقتي مدرسه مي رفتيم، تعطيلات نوروز چقدر برامون دلچسب بود ؟ وقتي نزديك مي شد كلي ذوق و شوق مي كرديم و وقتي تموم مي شد كلي غصمون مي شد! اما حالا اين جوري نيست، لااقل براي من كه اين جوري نيست!! نه براي شروعش زياد شور و هيجان دارم و نه براي پايانش. معلم زيستمون هميشه مي گفت "قدر اين دوره هاي مدرسه را بدونيد ديگه تكرار نميشه " اما هر دوره از زندگي براي خودش قشنگي هايي داره و ديگه تكرار نميشه، مثلا چند سال آينده به قشنگي هاي اين دوره اي كه الان توش هستيم فكر ميكنيم و مي گيم يادش به خير! چقدر خوب بود !! قدر لحظه به لحظه زندگيمون را بايد بدونيم، يه زماني داشتم از خنده روده بر (!) مي شدم، پيرمردي گفت قدر اين كه اين جوري ميتوني بخندي را بدون، قدر سلامتيت را بدون، پا كه توي سن گذاشتي، نمي توني زياد بخندي! نفست مي گيره ! واقعا همين جوريه! بايد قدر لحظه به لحظه زندگيمون را بدونيم و خدا را شكر كنيم و به خاطر نداشته هامون ناشكري نكنيم و از همه مهمتر قدر سلامتي و بخصوص سلامتي فكر و روانمون را بدونيم.
موضوعات آينده (انشاءالله) :
- سختي ها نمك زندگيند
- سه جا و پنج تا مصاحبه
ميخوام بنويسم اما نميدونم چي بنويسم، صبر و حوصله، فكر ميكنم موضوع خوبي باشه، يادمه چند سال پيش با يكي از دوستام در مورد ازدواج و اين كه ادم چه جوري بايد انتخاب كنه و اين چيزا صحبت مي كرديم و حرف خوبي زد، اين كه آدم بايد اول خودش را بشناسه و ببينه چي ميخواد از آينده و زندگيش و در ثاني يا ثالث چه ويژگي هايي داره و زماني كه ميخواد به طرف مقابلش از خودش بگه بايد ويژگي هاي خودش را بگه! مثلا اگر آدم بي نظمي هست، بگه كه بي نظمه و آيا ميتونه بي نظميش را درست كنه يا نه! تا طرف مقابلش درست بتونه تصميم بگيره و همين چيزهايي كه بعضي وقت ها فكر ميكنيم اهميتي ندارن در آينده مشكل ساز نشن و بودند كساني كه سر همين مسائل كوچيك زندگيشون از هم پاشيده، به خودم و ويژگي هاي خودم خيلي فكر كردم مثلا چه خصلت هاي اخلاقي دارم كه ممكنه كسي خوشش نياد و سعي كنم اصلاحشون كنم از همه مهمتر اون زمان صبر و حوصلم بود كه صبر و حوصله كمي داشتم و خيلي جاها خودش را نشون ميداد و اين كه هميشه ميخواستم سريع به نتيجه برسم و همين باعث ميشد گاها راه اشتباهي را براي رسيدن به هدف طي كنم و يا اين كه اگر كسي همراه من بود از اين كم صبري و كم حوصلگيم ناراحت بشه و اين كه كارهايي كه صبر ميخواست را نميتونستم خوب انجام بدم، مثلا هميشه از كارهاي بانكي و نانوايي و .. كه نياز به صبر و حوصله داشت فرار مي كردم و يا اين كه از كتاب هاي بزرگ فرار ميكردم و يا اين كه به جايي اين كه دقيق بخونمشون همش دنبال خلاصه خواني وسطحي خواني بودم و هيچ وقت نبود كه با مادرم به بازار بريم و سر اين كم صبر و حوصله بودنم ناراحتي پيش نياد و مادرم هميشه مي گفت آدم بايد توي زندگي صبر و حوصله داشته باشه و من توجه نمي كردم و فكر ميكردم مشكل از مامانمه كه موقع خريد هر چيزي زياد معطل ميكنه اما بعدها ديدم واقعا براي همه چيز صبر و حوصله نيازه و آدم بايد صبور باشه و اگر صبر نداشته باشم در آينده هم خيلي دچار مشكل ميشم و اين كه هميشه ميخواستم سريع به چيزي يا جايي برسم چي شد ؟! آيا رسيدم ؟! و يا اين كه اگر رسيدم از اين نحوه رسيدن راضي بودم ؟! شرايط هم سخت تر شد و ديدم كار بانكي و نانوايي و خريد بازار و ... در برابر خيلي چيزهاي ديگه توي زندگي هيچي نيست! و خيلي جاها بايد صبر كنم، صبر چند ماهه و حتي چند ساله و روي خودم كار كردم و هر كاري كه ميخواستم انجام بدم و ميديدم حوصله يا صبرم نميشه خودم را قانع ميكردم كه صبر كنم و اون كار را انجام بدم و كار را انجام ميدادم و الان يه موضوعي هست كه بايد براش چند سال صبر كنم و موضوعي هست كه بايد براش چند ماه صبر كنم و چندين موضوع چند هفته اي و وقتي خودم را با گذشته مقايسه ميكنم مي بينم در مجموع صبر و حوصلم خوب شده ولي باز هم بايد بهتر بشه تا حدي كه هيچ گونه اثر منفي اي نداشته باشه، نمي دونم بقيه چه جوري هستند اما اين را ميدونم كه توي اين دوره زمونه خيلي صبر خوبه و به درد همه ميخوره و ياد اين آيه قرآن ميفتم كه ميگه "از من با صبر و نماز ياري بخواهيد" و اين كه واقعا دوا و درمان خيلي از مشكلات و شايد تمام مشكلات صبر باشه، دعا ميكنم خدا به همه ما كمك كنه صبور باشيم و خودمون هم براي صبور شدن تلاش كنيم.
داشتم وبلاگ گردی میکردم از وبلاگ خرابه (امین راستگو) به وبلاگ غایت (علی رحمانی) و از اونجا به وبلاگ خط خطی (احمد سعیدی) (دبیر جامعه اسلامی دانشگاه شیراز) رسیدم ( این سه نفر با همدیگه هم اتاقیند و همیشه سر همه چیز با هم بحث دارند
) احمد سعیدی مطلبی نوشته بود که جالب بود و دوست دارم اینجا هم نقل قول کنم. (در ادامه مطلب بخونید)
ادامه مطلب
فردی به پسرکی سیبی داد، مدتی نگذشت که در دست او سبد سیبی دیدم! یاد گرفتم من هم به دیگران بدهم. بعدها فهمیدم آن فرد از روی طمع به پسرک سیب داده بود و می دانست که پدر پسرک کم او را با بیشتر جبران می کند، اما از کار او کاری درست یاد گرفتم و هر روز به من سبدی از سیب می رسید.
.: سیاسفید :.
تقويم رسمي كشور براي سال ۱۳۸۸ هجري شمسي
استخراج و تنظيم شوراي مركز تقويم موسسه ژئو فيزيك دانشگاه تهران
رويدادهاي نجومي قابل رؤيت در ايران در سال ۱۳۸۸ هجري شمسي
مناسبت هاي ملي و مذهبي
می گویند: "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت انیشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند! اقای " انیشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکن که اگر قضیه بر عکس شود چه افتضاح بزرگی بر پا می شود!
ماهواره ملی امید به فضا پرتاب شد، صبحی که این خبر را از تلویزیون شنیدم و تصاویری از پرتاب این موشک را نشان دادند حس خیلی خوبی داشتم و خیلی خوشحال شدم. ساخت ماهواره کار آسانی نیست و به قول معروف، پیشرفته ترین علوم باید کنار هم قرار بگیرند تا چنین کاری انجام شود و زمانی که به ذهنم آمد تحریم هستیم و دانلود یک مقاله ساده و خرید یک آی سی ساده و .. چه دردسر هایی داره و با این شرایط تونستیم چنین کاری کنیم و به عبارتی دانشمند های ما تونستند چنین کاری انجام بدهند! به ایرانی بودن خودم خیلی افتخار کردم .

ادامه مطلب
چند شب پیش که سریال یوسف را می دیدم، ناخود آگاه یاد احمدی نژاد افتادم و این که آیا ...
تا این که شبی این جمله ها را از یک سایت خبری دیدم:
...
سلشحور روز يکشنبه در گفت وگو با ايرنا ، افزود: کسانيکه که اين گونه مطالب را در روزنامه هاي خود منعکس مي کنند، مغرض هستند چراکه اساسا طرح اين مجموعه در دوره رياست جمهوري خاتمي تاييد و درسال 81 توليد آن کليد خورد.
...
کارگردان مجموعه يوسف پيامبر (ع) با اشاره به مضمون شخصيت پردازي و روايت اين اثر ، ادامه داد: اگر با ديدن اين مجموعه، برداشت از يک مديري الهي - مذهبي در ذهن مخاطب ايجاد مي شود که مي توان به دولت نسبت داد، جاي خوشحالي دارد.
ادامه مطلب
قديما كه توي فروم (تالار) مي نوشتم به صدقه سر تالار تايپم خيلي تند شده بود و چشم بسته تايپ مي كردم! به خودم مي گفتم" هيچ كاره نشم! تايپيست خوبي ميشم!" چت كردنم هم خيلي سريع شده بود! تا اين كه گذشت و گذشت و ديگه چت نكرديم و توي فروم هم ننوشتيم و فرصتي پيش نيمد كه بخوام تايپ درست حسابي انجام بدم! كسي كار تايپ به من نمي داد و خودم هم علاقه اي به اين كار نداشتم! تا چند روز پيش كه متني را به من دادند و گفتند " خودت فقط بايد اون را تايپ كني و ... " حالا هم در حال تايپ اون هستم. كار خسته كننده ايه! منتها چيزي كه تايپ ميكنم جالبه! و خستگيش را كمتر ميكنه.
امرزو يكي از دوستام يه چيزي تعريف كرد كه قبلا هم شنيده بودم اما اين سري خيلي به دلم نشست، كشيشي آخر عمرش ميگه: "بچه كه بودم مي خواستم تمام دنيا را اصلاح كنم، بزرگتر كه شدم ديدم نميشه و تصميم گرفتم فقط كشور خودم را اصلاح كنم و وقتي بزرگتر شدم ديدم اين هم نميشه تصميم گرفتم مردم شهرم را هدايت و اصلاح كنم و وقتي باز هم بزرگتر شدم ديدم كه اين هم نميشه و تصميم گرفتم خانواده و اطرافيانم را اصلاح كنم! اما حالا كه سني ازم گذشته مي بينم اين هم نميشه و اين كه فقط بتونم خودم را اصلاح كنم، هنر كردم!!" حكايت خيلي از ما ها هم همينه ! هر چي بزرگتر ميشيم مي بينيم وافعیت با اون چیزی که فکر می کنیم متفاوته!
قصدیدم یه خورده ساختار اینجا را عوض کنم یه مدت پیش یکی به عنوان وبلاگ گیر داده بود! و گیرش هم به جا بود و این چیزایی که من می نویسم را نمیشه یادداشت های شخصی اسمش گذاشت، هر چی هم فکر کردم عنوان بهتری پیدا نکردم تا این که تصمیم گرفتم یک سبک جدید برای وبلاگم پیدا کنم که از یه کتاب داستان ایده گرفتم! عنوان وبلاگ هم عوض شد (از من به او) به این صورت که از این به بعد هر چی می نویسم به جز مطالب عمومی (شعر و داستان و آهنگ و...) خطاب به یکی از دوستای خوبمه که اکثر کسایی که من را می شناسند اون را هم میشناسند و نکته ای که داره اینه که... بگذارید بیشتر نگم و خودتون ببینید چه جوری میشه! اما این سبک به این معنی نیست که بقیه نخونند و نظر ندن! بلکه یه سبک محاوره ایه که حرفام را توی این محاوره میزنم.
می خواستم تبریکی بنویسم و برای دوستای از خارج کشورم به مناسبت سال نو میلادی بفرستم، اما یه خورده فکرش که کردم یاد مردم غزه افتادم که این روز ها دارند روز های سختی را میگذرونند و صحنه هایی که سایت های خبرگزاری و تلویزیون نشون میده! یاد شعر سعدی افتادم که بنی ادم اعضای یکدیگرند و این که وقتی مسیحی های غزه زیر توپ و تانک و مسلسلند نباید مسیحی های کشورهای دیگه هم به راحتی مراسم سال نو میلادی بگیرند..
به امید ظهور حضرت مهدی و یار وفادارش حضرت مسیج و نجات مستضعفین و مظلومین جهان.

یه مدت پیش که رفته بودم حوزه نظام وظیفه سوالی بپرسم، چیز جالبی دیدم، پسری اومده بود یکی دوسال از خودم کوچکتر به نظر میومد ازش پرسیدم برای چی اومدی؟! گفت: اومدم سربازیم را بندازم جلو، گفتم: مگه سربازیت کی افتاده ؟! گفت 18 /12/ 89 گفتم: مطمئنی ؟! مگه میشه ؟! برگ سبزش را که دیدم، باورم شد! افتاده بود برای دو سال ونیم دیگه! پرسیدم: متولد چه سالی هستی ؟! گفت : 69 این را که گفت دیگه خیلی تعجب کردم اصلا بهش نمی یومد که شیش سال ازمن کوچیکتر باشه! باورم نشد که این همه تفاوت سنی داریم و این همه بزرگ شدم !! شاید هم هنوز نشدیم! شاید هم بچه های این دوره زمونه زود بزرگ میشن!سربازیش افتاده بود برای دوسال و نیم دیگه و امده بود که اگر میشه سریعتر بره سربازی! پسر خوبی به نظر میومد باهاش صمیمی تر شدم و بیشتر ازش پرسیدم چرا درس نمیخونی!؟ چرا برای کنکور نمی خونی ؟! بعدا پشیمون میشی و از این گونه بزرگ بازی ها!!! پسر ساده ای بود با این که سنی نداشت اما دنیا را خیلی ساده می دید! مثلا یکی از دلیلاش برای سربازی رفتن این بود که دوستای هم سن و سال و هم محله ایش همه رفتند سربازی و اون هم دوست داره بره سربازی! میگفت از دوستام عقب میفتم! حالا ما برای چی می خوایم بریم سربازی و میخوایم امریه بگیریم و هزار و یک فکر میکنیم که قراره چی بشه و .... اون هم با این سن کمش و سواد کمش، برای دوستاش میخواست بره سربازی که پیش اونا باشه و ... یه چیزی میگم شما هم روش فکر کنید! ما که اومدیم دانشگاه خیلی توقعمون از خودمون و جامعه نسبت به خودمون بالا رفته و نمی تونیم هر چیزی را راحت قبول کنیم، چرا ؟! نمی خوام جواب بدید! روش قکر کنیم! چقدرش درسته چقدرش نا درست !؟
صبحي از دروازه قرآن ميخواستم بيام طرف خونمون، فكر بودم كه چه چوري بيام! تكه تكه تاكسي بگيرم يا يكسره! تا اين كه گفتم اول يه قيمت ميگم براي يكسره! اگر كسي بردم كه برد، اگر نبرد، تكه تكه مسير را ميرم، به چند تايي گفتم ۵۰۰ تومن فلان جا، قبول نكردند! يكي هم گفت: ۳۰۰۰ تومن هم بدي كسي نمي برتت، فكر كرد دروازه قران هست و من هم مسافرم و بايد ... توي دل خودم گفتم: فكر كرده از پشت باباكوهي اومدم! خلاصه چند تايي قبول نكردند و يك تاكسي كه پير مردي هم رانندش بود قبول كرد و سوارم كرد، راه افتاديم و توي مسير به جز من مسافر ديگه اي گيرش نيمد مسير طولاني اي بود وسط راه زياد بوق مي زد تا مسافر گيرش بياد ولي به مسيرش نمي خوردند! تا اين كه رسيديم نزيديكي هاي خونمون و دقيقا جلوي اون جايي كه گفته بودم ايستاد، گفتم چند متري جلوتر پياده مي شم! گفت: نه و نميشه و شروع كرد به غر زدن! اينجايي كه اوردمت كرايش اين قدر بود و اشتباه كردم و غلط كردم و از اين حرف ها ... اول دلم به حالش سوخت، خودم هم قبل اين كه برسيم گفتم يه ۲۰۰ تومني هم بهش بيشتر ميدم! بيچاره توي راه اصلا مسافر گيرش نيمد! اما وقتي ديدم اين جوري كرد! همون ۵۰۰ تومن را بهش دادم و بهش گفتم: اولش كه قيمت را باهاتون طي كردم براي همين بود كه سر من منت نذاريد! من كه مجبورتون نكردم! مثل چهار پنج تا تاكسي قبلي سوارم نمي كرديد! بهش برخورد و رفت، ياد اين افتادم كه خود ما ها هم همين جوري هستيم! بعضي وقت ها كاري را قبول مي كنيم و توش كه ميريم مي بينيم چه اشتباهي كرديم! و شروع مي كنيم به غر زدن... اما اگر عادت كنيم وقتي يه چيزي را قبول كرديم تا آخرش بريم هر جوري كه شد و هست! و به جاش سعي كنيم قبل هر كاري خوب فكر كنيم و بعد قبول كنيم، اين جوري نميشه! و خدا كنه وقتي به سن راننده پيرمرد تاكسي مي رسيم! هنوز اين جوري نباشيم.
بعضی وقت ها حسابایی که آدم توی ذهنش از افراد مختلف باز میکنه! اشتباه از آب در میاد، مثلا میگه این کارها را برای فلانی انجام دادم حالا اگه این کارو یا اون کارو ازش بخوام، حتما برام انجام میده! در صورتی که این جوری نیست و خلاف اونی میشه که فکرش را میکرده! و یا حتی اون کار را کسی براش انجام میده که هیچ وقت براش کاری نکرده!! نتیجه ای که من گرفتم اینه: که ادم نباید این جوری روی افراد مختلف حساب باز کنه! بلکه باید به خود فردی که کار را ازش میخواد نگاه کنه! که چه جور ادمیه؟! معرفت انجام این کار را داره یا نه؟! حالا می تونه کسی باشه که براش کاری کرده باشید یا براش کاری نکرده باشید!
سلام به همگي،
تا آمدن يــلدا، خـداحافـــظ!
به چند بهانه:
ريزش برگ هاي درختان
امتحانات ميان ترم دوستان دانشجو
هواي غم انگيز پاييزي
له شدن برگ هاي درختان زير دست و پاي آدميزاد
و در نهايت
زسيدن به كارهاي عقب مانده و آماده شدن براي زمستان!
وعده ديدار مجدد ما، طولاني ترين شب سال 1387.
این چند جمله را از شهید آوینی شنیدم، خیلی جالب و قابل تامل بودند، توصیه میکنم شما هم بخونید، من هم با شهید آوینی موافقم و فکر میکنم تمام کسانی که در این دوره زمونه بخوان حقیقت را پیدا کنند باید چنین کاری کنند و این کار مثل بنا کردن خانه در دامنه آتشفشانه!
... نيچه خطاب به فيلسوفان مي گويد: « خانه هايتان را در دامنه هاي کوه آتشفشان بنا کنيد » و من همه کساني را که در جست و جوي حقيقتند مخاطب اين سخن مي يابم. «گريختن » مطلوب طبع کساني است که فقط به عافيت مي انديشند و اگر نه، مرگ يک بار، زاري هم يک بار.

توصیه میکنم ادامه مطلب را هم بخونید البته اگر مثل من کم حوصله نیستید![]()
ادامه مطلب
یکی نوشته بود :
کله سحری خواب از سرم پریده دنبال یه جا میگردم که حرف راست توش پیدا بشه.
حیف که دیر به دیر به روز می کنی وگرنه بهتر از اینجا پیدا نکرم.
اومدم اینجا سر زدم حواسم به چیزای دیگه پرت بشه بلکه خوابم ببره ولی این رو که خوندم حسابی بردم تو لاک خودم.
من قول هامو تو دفتر می نویسم. برا همین زود یادم میره . اینجا جای خوبیه برا این کار.حسابی تحریک شدم یکی بسازم.
دارم پر حرفی می کنم ...
می خواسم بپرسم اینجا نوشتنش واقعا کمکت کرده؟ امید وارم کرده باشه چون حسابی بهش نیاز دارم.
صداقت از عمق کلماتت پیداست . خدا به همرات باشه
و اما جواب من:
اول همه معذرت یا به قول خارجی ها، ساری از این که دیر شد، دوم، ممنون از این که همیشه داری من را می پای و نوشته های من را میخونی
امیدوارم که از تنهایی بیرونت بیارند، سوم از همه ممنون به خاطر لطفی که داری و من را صادق می دونی. اما اصل کاری و سوالی که پرسیده بودی، نمی دونم چی بگم، اون عهدی که من اینجا با خدا بستم نشد و نتونستم عمل کنم مثلا پارسال همین موقع ها دیگه قید کنکور را زدم و علنا دیگه درسی نخوندم و تصمیم گرفتم کار کنم و برای ادامه تحصیلم بعدا برنامه ریزی کنم، یه سری قول رمزی دیگه هم دادم که اونا هم بگی نگی عمل نکردم، خلاصه نمیدونم این کارم خوب بودیا نه! فقط نشون میده که آدم بد قولی هستم و خدا هم میتونه تلافی کنه
شاید توی دفتر نوشته بودم و یادم میرفت بهتر بود، اما اگر تو آدم رو راستی با خودت و خدای خودت هستی میتونی این کار را بکنی و وبلاگی درست کنی و قول های بین خودت و خدا را اونجا بنویسی اما برای فقط همین درست کردن وبلاگ هزینه بالایی میبره! از لحاظ زمانی و فکری! و من میگم همون دفتر بنویس اما خودت را مجبور کن که هر ازگاهی بخونیش و بخونیش در مورد اون یکی پبغام خصوصیت هم، توی همون موضوع جواب دادم، موفق باشی. ![]()
چند روز پیش برای یکی از همکارهای شرکت نرم افزاری میخواستم دانلود کنم که بعد از پر کردن فرم ثبت نام و تقاضای دانلود و رد کردن تقاضای دانلود، میلی با جمله زیر برام اومد:
It appears that you are attempting to download from Iran which is an embargoed country.
گرچه خودشون راه دور زدن خودشون را گذاشتند! فقط کار ما را یه خورده سخت میکنند! ![]()
فرض کنید N نقطه داریم و میخوایم بدونیم چند خط مستقیم میتونیم از این نقطه ها عبور دهیم؟! یه خورده فکر کنید! محور مختصات X-Y در نظر بگیرید یه مشت نقطه ریختن داخلش ! حالا چند تا خط مستقیم بین این نقاط میشه رسم کرد! شاید اگه یه خورده فکر کنید به ترکیب های مختلفی که N و اعداد مختلف میتونند داشته باشند، برسید اما باید نا امیدتان کنم چون مثلا اگر سه نقطه روی یک خط باشند جوابی که شما بدست اوردید اشتباست، اما میان و یه کار قشنگ دیگه انجام میدن، فکر کنم Hough نامی اختراعش کرده و اون اینه که میاد محور مختصات X-Y را تغییر میده و همه نقاط روی اون را روی نمودار جدید تصویر میکنه و نمودار جدید درست میشه که یک مشت موج سینوسی و کسینوسی توش ریخته شده! مثل شکل زیر و تعداد نقاط تقاطعی که در این نمودار میبینید! میشه جواب سوالی که من پرسیده بودم. با یک تغییر مختصات ساده که اون را هم براتون بگم زیاد طول نمیکشه، یک مساله تقریبا سخت ریاضی ساده شد! خب اینو اگر در زندگیمون هم اعمال کنیم و بعضی وقت ها تغییر مختصات بدیم و خودمون را با محیط جدید وفق بدیم! مشکلاتمون راحت میشنو میتونیم حلشون کنیم به همون راحتی که این مساله شد! ![]()

نمی دونم دقت کردید یا نه! تا چیزی را داریم قدرش را نمیدونیم، اما وقتی اون چیز مدتی ازمون دور میشه حسابی قدرش را میدونیم! و دلمون براش تنگ میشه! و وقتی بهمون یا پیشیمون برمیگرده بیشتر قدرش را میدونیم! اما بعد مدتی باز هم فراموشش میکنیم! آدم همین جوریه! فراموشکاره! به خاطر همینه که سالی یه بار ماه رمضون، پنج وعده نماز و .. داریم! تا باز به خودمون بیایم و یادمون بیاد، اما یه چیزی هست که همیشه همرامونه و فقط اون دنیا خدای نکرده اگر همرامون نباشه دیگه قابل جبران نیست! اون هم خداست که توی وجود همه نور داره! شاید این را در کتب دینی داشته باشیم که سخت تر از آتش جهنم دوری خداست و این که خدا ولمون میکنه! ایشالله که عاقبت به خیر بشیم! نمیدونم چرا تا میام ۴ تا حرف این دنیایی و مادی بزنم می رم تو خط منبر و آخوند بازی
و حرف های قلنبه سلمبه! چند روز لب تاپم پیشم نبود، و کارم عقب افتاد و چند روزی که پیشم نبود خیلی قدرش را دونستم و حالا پیشمه و فرصتی شد که اینجا بنویسم. یه دوست عزیزی پیغام خصوصی زده سوالی پرسیده سر فرصت مناسب جوابش را میدم ![]()
تهران، دفتر مديرگروه... دانشكده علوم انساني: «دانشجويان عزيز، ملاقات با دكتر... فقط با تعيين وقت قبلي از كارشناس گروه ميسر است، در غير ساعات تعيين شده، مزاحم نشويد.»
توكيو، دفتر مديريت دانشگاه: «در زدن لازم نيست، بياييد داخل»
یه مدت پیش یکی از کسایی که وبلاگم را میخونه نظری داده بود که دوست دارم یک توضیحی در این مورد بدم، ازش تشکر میکنم که این نظر را به صورت پیغام خصوصی داد و این نشون دهنده فهم و درک بالایی هست که داره.
...
من احساس ميكنم اين سايت رو برا دل خودت ساختي نه برا ديدن بقيه.گاهي اوقات خودتو تو رودربايستي ميندازي گاهي از خودت سوال مي پرسي گاهي با خودت شرط و شروط ميذاري...
چرا خلوتت رو با بقيه تقسيم كردي؟
...
لازم میدونم بگم که چی شد این جا را درست کردم برای نوشتن؟! قبل این که این جا بنویسم در فرومی مینوشتم،خیلی هم مینوشتم که فکر کنم کسایی که من را می شناسند میدونند کجا را میگم! که بعد مدتی که تقریبا زیاد هم بود تصمیم گرفتم دیگه اونجا ننویسم! عادت کرده بودم و ترک عادت برام سخت بود! عادت کرده بودم چیز جالبی میدیدم یا میشنیدم به قول جدیدی ها با دیگران share کنم! و این وبلاگ مسکنی شد برای این قصیه تا راحت تر بتونم اونجا را ترک کنم و موفق هم شدم و وقت و اوقاتم را بهتر استفاده کردم و بیشتر به کارهام رسیدم که نمی خوام بیش از این توضیج بدم! تریپی که اینچا مینویسم دقیقا همون تریپه! که بعضی وقت ها چیز های پابلیک را مینویسم و بعضی وقت ها هم چیز های پرایویت! همون جوری که توی چند تا پست قبلیم دیدید بعضی وقت ها هم نمیتونم بنویسم فرق اینجا با اونجا اینه که اونجا خواننده داشت و نطر میدادند اما اینجا نه... که بعضی وقت ها یادم میره و وقتی میام اینجا و نطری نمیبینم یادم میاد! شاید حالا کم کم به این نتیجه برسم که برم یه آدرس دیگه و ناشناس مثل خیلی جاهای دیگه بنویسم و هر چی دوست دارم بنویسم. اما این که دیگه ننویسم ممکن نیست و بعضی وقت ها هیچی مثل نوشتن نمیتونه بهم آرامش بده!
اگر وقت و اینترنتتون فقط گنجایش دیدن دو تا از گزارش تصویری ها زیر را داشته باشه! کدام ها را نگاه می کنید !؟

همیشه گرفتن حق دیگران برام خیلی راحت تر از گرفتن حق خودم بوده و است!
همیشه برام خداحافطی و جدایی از کسایی که بهشون عادت کرده بودم سخت بوده و است.
همیشه به کسایی که بیش از حد اعتماد کردم، بیش از حد ازشون ضربه خوردم.
همیشه یادم میره که به جز به خدا نباید از کسی چیزی بخوام ولی باز هم یادم میره!
...
پس بنابراین چهاردسته کنکوری داریم:
کسایی که تلاش کردن و به نتیجه رسیدن.
کسایی که تلاش نکردن و به نتیجه رسیدن. (البته اینا واقعا به نتیجه نرسیدن)
کسایی که تلاش نکردن و به نتیجه نرسیدن. (و اینا واقعا به نتیجه رسیدن)
کسایی که تلاش کردن و به نتیجه نرسیدن.
فقط یکی برای من روشن کنه که اون «بنابراین» یعنی چه؟
علت و معلول کدامند؟ پیدا کنید روحهای فروخته شده به کنکور را!
بعد از اون وب نوشته ای که وبلاگ دوستم امین میلانی فرد دیدم و این نظر جالبی که یکی از خواننده ها داده بود، گفتم من هم چند خطی ناقابل در مورد کنکور کارشناسی ارشد بنویسم در مورد این سوالی که روزی یکبار در کوچه و خیابان و برزن، این و اون ازت می پرسند: کنکور چیکار کردی ؟! دوست های شش هفت سال پیشت با هات تماس می گیرند و بعد از سلام علیک، کنکور چیکار کردی ؟! کاش همه می آمدند اینجا را می خوندند و این قدر وقت و هزینه و غصه نمی خوردند و این سوال را از من نمی پرسیدند، خب جوابی که من به نود و هفت و نیم درصد اونا دادم اینه " خراب شد، نخونده بودم، راستش، نتونستم بخونم! ایشالله سال های بعد ... " که این "ایشالله سال های بعدش" بیشتر برای تسکین خودم و سوال کننده هست تاچیز دیگه ای! برنامه ریزی برای آینده در این مملکت و شرایطی که دارم زیاد معنایی نداره و مثل رویای خلبان شدن دوران بچگی همه بچه های دنیاست! "پیدا کنید روح های فروخته شده به کنکور را ! " واقعا جمله قشنگیه! علت اصلی که نوشتم و می نویسم همیـــنه! دوستی که چند هفته قبل کنکور می گفت: "شب ها خوابم نمی بره و همش فکر کنکورم که چی میشه و اگه نشه چه باید کرد !؟ امسال کنکور با سالهای قبلش فرق داشته نمیشه پیش بینی کرد که چی میشه ؟! " یا دوست دیگه ای که هر دفعه که می بینیش حالت گرفته ای داره و علت را که می پرسی و بررسی می کنی، می بینی به خاطر کنکوره! خیلی هم که روش فشار میاد میگه "هر جوری شده باید برم فوق، هر جوری شده ..." کسی که نشست خوند و به قول خودش هم خوب خوند اما نتیجه نگرفت! یا دوستای دیگه ای که بعد کنکور دیگه روشون نمیشه که زیاد این طرف اون طرف برن، حتی با دوستاشون هم قطع رابطه کردند، زمانی که کنکور کارشناسی می دادم می شد برای این چیز ها دلیلی پیدا کرد و فهمید اما حالا که این حس ها و روحیه ها را توی آدم های بیست و پنج ساله می بینی! نمی دونی چی بگی!! نمی دونم این چهار پنج سال ما چه فرقی با کنکور قبلی کردیم ؟! چقدر بزرگ تر شدیم !؟ چرا هنوز همون حالا و هوا را داریم ؟! چرا بزرگ تر نشدیم !؟ مگر برای بزرگتر شدن هزینه مادی و عمری و وقتی و روحی پرداخت نکردیم ! مهندس یعنی چی ؟! کار یعنی چی ؟! زندگی یعنی چی ؟! هدف یعنی چی ؟! توکل و خیر و مصلحت آدم یعنی چی ؟! تلاش و کوشش و آینده یعنی چی ؟! اصلا خدا یعنی چی ؟! کنکور باید داد، تلاش باید کرد به خدا هم توکل کرد، برنامه ریزی هم کرد! اما بعدش باید ادامه داد نه این که ایستاد و منتظر بود و غصه خورد ...
هیچ وقت فکر نمی کردم که یک ویروس کامپیوتر بتواند چند روز از وقتم را این جوری به خود مشغول کند، قبل از این که به دانشگاه بیایم و با کامپیوتر کار می کردم از آنتی ویروس های قدیمی مثل دکتر سالمان استفاده می کردم تا این که دانشگاه قبول شدم و استفاده ام از کامپیوتر بیشتر شد و اکثر دوست هایم کامپیوتری شدند و با آنتی ویروس های مختلف آشنا شدم و هر کسی آنتی ویروس خودش را تبلیغ می کرد و من هم وسوسه می شدم تا آنتی ویروس های مختلف را امتحان کنم و هر کدام از آنتی ویروس ها مزایا و معایب خاص خودشان را داشتند. به عنوان مثال آنتی ویروس نرتن سرعت کامپیوتر را خیلی کند می کرد، پاندا خوب بود اما در قسمت رجیستری مشکل داشت، مک آفی هم چنین مشکلی داشت، ای وی جی به خاطر مجانی بودن این مشکلات را نداشت اما یک روز کامپیوترم مشکلی پیدا کرد وبه این علت که ای وی جی تدابیر امنیتی اینرنت نداشت نتوانسته بود اسپم را تشخیص دهد و به همین ترتیب آنتی ویروس های دیگر را هم امتحان کردم و هر از گاهی که کامپیوترم ویروسی می شد و آنتی ویروس ها جوابگو نبودند مجبور می شدم همه چیز را از ابتدا نصب کنم که کار وقت گیر و طاقت فرسایی بود، تا این که یک روز از یکی ازدوستانم حرف جالبی زد و این که از آنتی ویروسی استفاده نمی کنه و به جای آنتی ویروس خودش سعی می کند تا کامپیوترش ویروسی نشود! ابتدا باورم نشد و تصمیم گرفتم این راه را امتحان کنم. من هم روی کامپیوترم آنتی ویروس نصب نکردم و تنظیمات امنیتی ویندوزم را قوی تر کردم و هر لینک اینترنتی را بی خود باز نمی کردم و اجرای خودکار فلش وسیله های جانبی را غیر فعال کردم و خلاصه هر چیزی که احتمال ویروس می دادم جلوگیری می کردم و اگر هم کامپیوترم ویروسی می شد در اینترنت دنبال علت ویروس و راه حلش می گشتم، مدتی را این جوری سپری کردم ابتدا سخت بود اما کم کم عادت کردم و این وسط به دانش کامپیوتریم خیلی اضافه شد مثلا سایتی در اینترنت پیدا کرده بودم که ویروس های به روز را معرفی می کرد و پیشگیری های لازم را ارائه می کرد و دیگر به واسطه آنتی ویروس زمان بوت سیستم و اجرای برنامه های مختلف طول نمی کشید و یک نرم افزار فضای زیادی از سی پی یو را اشغال نمی کرد، اما همه این ها برای خودم و کامپیوتر خودم بود و زمانی که بخواهی برای کامپیوتر دیگری و جایی پیشنهاد بدهی نمی توانی چنین پیشنهادی بدهی! و باید یک آنتی ویروس معرفی کنی، هفته گدشته که شرکت یکی از دوستانم بودم همچین مشکلی برای کامپیوتر های شرکتشون پیش آمد، یه نفر بیرون از شرکت دیسک ویروسیش را به شرکت آورده بوده و همه کامپیوتر ها را ویروسی کرده بود و به خاطر وسواس و ترسی که کارمندان شرکت نسبت به اطلاعات شخصی و ویروس داشتند همه کار و وظایفشان را تعطیل کرده بودند تا کامپیوتر هایشان را از ویروس پاک کنند و تنها راه حلی را هم که می پذیرفتند یک آنتی ویروس خوب بود و این که آنتی ویروسی که روی کامپیوتر ها نصب بوده به خاطر این که ویروس را تشخیص نداده باید عوض شود و حالا چه آنتی ویروسی خوب است ؟! چند روزی کار من و یک نفر دیگر از کارمندان شرکت شده بود امتحان و مقایسه آنتی ویروس های مختلف و این که کدام آنتی ویروس بهتر است ؟ و زیر ساختار های کامپیوتری شرکت چگونه باشد که دیگر چنین مشکلی پیش نیاد و برای رد و بدل اطلاعات داخلی شرکت و از بیرون قانونی وجود داشته باشد با جستجو در اینترنت و پرس و جو از دوستان چندین راه حل پیدا کردیم که بهترین راه حل هزینه بر بود و شرکت قادر به پرداخت چنین هزینه ای نبود راه حل دوم هم به خاطر عدم دسترسی شرکت به اینترنت فایده نداشت تا این که سومین راه حل با توجه به شرایط شرکت انتخاب شد و مجبور شدیم سومین راه حل را انتخاب کنیم و این مساله برای من خیلی جالب بود و همیشه این سوال در ذهنم بود که چرا مثلا در دانشکده از فلان آنتی ویروس که سرعت کامپیوتر را خیلی پایین می آورد استفاده می شود! بعد از این قضیه فهمیدم با توجه به شرایط و امکانات دانشکده این سیستم شاید بهترین راه حل باشد و اگر این قضیه را بخواهیم در زندگی روزمره و دنیای بیرون بسطش دهیم به این نتیجه می رسیم که همیشه و همه جا بهترین ها را بهترین ها انتخاب نمی کنند بلکه شرایط و افراد تعیین می کند که بهترین راه حل یا گزینه کدام است!
می خواستم یه چیزی بنویسم ، منصرف شدم ، این چک میل و چک فروم هم شده برای من اعتیادی! هنوز از راه نرسیده و بخش نرسیده و اینترنت نرسیده قبل از هر کاری سریع چک میل می کنم بعد به سراغ بقیه کارام می رم ! امشب پیش یکی از دوستام بودم ، اون هم داره میره ... برای ادامــه نحصیــل ، دوست های خیلی خوبی برای هم بودیم و هستیم امیدوارم باز هم بمونیم به قول یکی دیگه از دوستام" زندگی پر از گرفتن و بدست آوردنه قلبت برای گرفتن چیــزهای تازه و دنیای تازه فراهم کن " راستی اون یه چیزه را هم که نمی خواستم بنویسم نوشتم
کوتاه هم نوشتم که حوصلتون بشه بخونید ، نظر یادتون نره ![]()
سلام
مدتیه وبلاگم ر ا آپدیت نکردم ! فکر نکیند اینم جو گیری بوده و ول شده ! ادامه خواهم داد ! دسترسی خودم را به اینترنت کم کردم ! در راستای همون درد و دلی که اینجا با خدا کردم و درحد یک چک میل از اینترنت استفاده میکنم . فکر می کنم نیاز دارم ! زندگی بدون اینترنت را یادم رفته ! و حتی تعریف درستی از اینترنت ندارم ! می خوام یادم بیاد اون زمونا که اینترنت نبود !چه جوری بودم ؟! چه کارا می کردم !؟ نمی دونم تا کی به این وضعیت ادامه بدم ! شاید تا آخر همین امسال و سال جدید با تعریفی جدید از اینترنت برگردم ! پس تا اون زمان خداحافظ ! حتما سال که جدید شد به وبلاگم سر بزنید ! الان هم نوشتن را رها نکردم و مثل قدیما روی کاغذ می نویسم اگر وقت شد و تونستم وقتی اومدم اونا را هم اینجا مینویسم ! حتی در مورد ... ! منتظر باشید ! پس فعلا چند ماهی با اجازه ! و خداحافظ
دادشم هم راستی رفت دوباره تهــران !
بعضي وقتا آدم در زندگي مجبور ميشه يه چيزي را رها ( ول ) کنه با اين که خيلي دوستش داره و مي بينه که جاي پيشرفت داره ! اما يک اتفاق يا گزينه بهتري پيش مياد که مجبورش مي کنه اون چيز را رها کنه ! تا حالا هم اگر چيزي را رها مي کردم به خاطر اين بوده که گزينه بهتري براي جايگزين کردنش پيدا مي کردم ! اما جديدا به اين نتيجه رسيدم و ياد گرفتم که آدم بايد بعضي وقتا بعضي چيزا را بدون هيچ دليلي رهــا کنه ! رها کنه به همون دليلي که دوست داشته و شروع کرده حالا هم دوست داشته باشه که اون چيز را رها کنه ! همه بايد ياد بگيرند که بتونند يه چيزي را که خيلي دوست دارند بدون هيچ دليلي رها کنند .
وحید جواب داد :
اتفاقاً چند روز پيش داشتم به همين موضوع فکر مي کردم. البته من قضيه رو يه جور ديگه مطرح مي کنم:
بعضي وقتها آدم مجبور مي شه چيزي رو که دوست داره رها کنه. در اين مورد بحث زيادي نمي شه کرد؛ چون اجباره.
بعضي وقتها آدم چيزي رو که دوست داره داوطلبانه کنار مي ذاره تا به يه چيز دوست داشتني ديگه برشه که ارزشش براش بيشتر از قبليه. اين مورد هم جاي بحث زيادي نداره؛ چون يه معامله منطقيه.
بعضي وقتها آدم چيزي رو که دوست داره رها مي کنه؛ بدون اين که ظاهراً اجباري در کار باشه يا به چيز ارزشمندتري برسه. فقط به خاطر اين که دلش مي خواد وابستگي هاي ماديش رو کمرنگ کنه. از اون چيز دوست داشتني مي گذره؛ براي اين که از دنيا گذشته باشه و دست و پاهاش رو از زنجيزهاي مادي رها کرده باشه. چنين کاري به نظر من نه تنها حماقت نيست؛ بلکه يک درجه از کماله. البته افرادي که به اين درجه از کمال رسيده باشن، تعدادشون زياد نيست.
"زير بارند درختان که تعلق دارند - - - - - - - - - - اي خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد"
- حافظ
"اي سرو پاي بسته به آزادگي مناز - - - - - - - - - - آزاده من که از همه عالم بريده ام"
- رهي معيري
و برهان جواب داد :
سيا سفيد عزيز
چقدر خوبه که به اين نتايجي که رسيدي فقط در حرف نباشه و در عمل هم بتوني استفاده کني، به عنوان مثال فکر نمي کني با اينکه براي گروه علمي خيلي زحمت کشيدي تا به اينجا رسيده و شايد نتايج زحماتت به اسم بقيه هم در رفته و کسيم اونطور که بايد و شايد ازت تقديرم نکرده؟؟؟ الان بهتر اونجارو رها کني با اينکه شايد برات سخت باشه و شايد ه آينده نا مطمئن گروه علمي نگرانت کنه و ... اما فکر نمي کني بايد بري و کار و بدي دست جوونترا ولو اينکه گروه غلمي از بين بره يا زحماتت از بين بره ...
هميشه براي رسيدن به بهترين بهترين ها بايد از بهترين ها گذشت و آن را به بقيه داد و مرتب اين مسير ادامه داره و اين سير تکامل و پيشرفت هست ...
با آرزوي موفقيت براي همه دوستاداران پيشرفت ايران زمين و آرزوي توفيق براي سياسفيد
و من در نهایت جواب دادم :
بچه ها جوابي که دادم بلنده و مي خواستم براي خود برهان پي ام کنم اما گفتم اينجا بگذارم تا اولا همه چيز روشن بشه و شايد بين حرفام درس هايي باشه که بتونيد براي زندگي آيندتون ازش استفاده کنيد و همه ما اينجا هستيم تا تجربياتمون را با هم تقسيم کنيم تا زندگي راحت تري داشته باشيم و نخواهيم همه چيز را خودمون آزمون و خطا کنيم تا بهش برسيم به قول يکي"نادان ترين مردم کساني هستند که تجربه بد ديگران را تجربه کنند " اگر دوست داشتيد و وقت و حوصله کرديد بخونيد ، خودم هم از خوندن پستاي بلند خوشم نمياد اما اين يکي استثنا شد .
سلام برهان جان ، خيلي خوشحال شدم بعد مدتها دوباره اينجا پست گذاشتي با اين که مي دونم اين روزا و هفته ها سرت خيلي شلوغه . بعضي رفتار هاي نسبتا بچگانه بعضي کاربراي اينجا باعث شده که کمتربه اينجا سربزني و فکر کنم اين قدر از دست کاراي من عصباني مي شي که ديگه نتونستي تحمل کني و اومدي اينجا هم نوشتي! ازت ممنونم ، بد نيست براي همه بگم که اين حرفي و درسي که در مورد رها کردن چيزايي که دوست داريم گفتم نتيجه بحثاي طولاني من و برهان تا نصفه شبه و وحيد اون را به خوبي دسته بندي و جمع و جور کرد ، واقعا سخته ادم يه چيزي را که دوستش داره و ميبينه جاي پيشرفت داره و مي تونه ادامه بده ، رها کنه ...
قبل از هر چيز بگم براي گروه علمي من تنها زحمت نکشيدم خيلي ديگه از بچه ها قبل از من و از ابتداي کار گروه علمي زحمت کشيدند و از کسايي که گروه علمي را تاسيس کردند و زحمت کشيدند و با فارغ التحصيليشون گروه علمي خوابيد و بهروز نصيحت کن که دوباره زندش کرد و اعضاي گروه علمي پارسال که با زحمات و تلاشي که کشيدند گروه علمي را به اينجايي که مي بيني رسوندند شايد سال گذشته به جرات بتونم بگم فعال ترين انجمن علمي دانشگاه شيراز را داشتيم و توي کشور هم نسبت به چند انجمن علمي اي که سراغ دارم قابل مقايسه نبوديم و همه اينها نمي تونه زحمت يک نفر باشه و نتيجه زحمت اعضاي گروه علمي و ساير دانشجوياني است که کنار گروه علمي فعاليت هاي دانشجويي مي کنند از قبيل مهندس خيامي و مهدي صمدي و ... شايد اگر تمام زير گروه هاي علمي و گروه اي سي ام و گروه رباتيک و مهندسي نرم افزار و ... را کنار هم بگذاريم اين طور فعاليت دانشجويي در ايران بي نظيره و خوشحالم که من هم جز کوچکي از اين مجموعه بودم ، اما اين که کسي از آدم تشکر نمي کنه و قدرداني نمي کنه را خودم هم قبل از شروع مي دونستم توي اين مملکت هر کاري هر جا بکني آخرش اون جوري که بايد ازت تشکر نميشه يا مثل اينجا اصلا ازت تشکر نميشه . براي خودم هم ثابت شده بود و همه اين کارها را به خاطر خودم و اعتقادات خودم و خداي خودم کردم و هيچ وقت هم توقع تشکري از کسي نداشتم و برام هم اهميت نداشت که اين کار به اسم کي و چه کسي تمام ميشه مهم اين بود که مي دونستم بايد انجام بشه و انجام مي شد و فکر نتيجه اون بودم ! عضويت من هم در گروه علمي جالب بود ، به تقاضاي دو سه نفر از دوستام کانديدا شدم گــرچه نيت بعضي از اونا خير نبود و يه جورايي شــــر بود به اين نيت که من کانديدا بشم که فلاني راي نياره و از گروه علمي بره بيرون ! حتي جلسه اول گروه علمي که پام شکسته بود نتونستم شرکت کنم ، اون دو نفر سهميه ورودي ما به خاطر اين که من دير اسم نوشته بودم وشايدم دليلاي ديگه يه جورايي با عضويت من موافق نبوند اول که شنيدم ناراحت شدم با خودم فکر کردم چرا اين جور جايي برم !؟ مگه گروه علمي چه خبره و چه امتيازي داره ؟! سال هاي گذشته چيکار کردند ؟! الاني که ديگه از من توقع کار اجرايي نميره و فقط حضورم لازمه نمي تونم اسمم را توي گروه علمي بنويسم و کاري نکنم و فقط در جلسات شرکت کنم . همه اين کارهايي که انجام شد به ياري خدا بود به خاطر نيت خيري که بچه ها داشتند که بارها در اين يکسال براي هممون ثابت شد و براي هم تعريف مي کرديم قبل از گروه علمي بيشتر با بچه هاي مذهبي کار کرده بودم و اون جور جاها اصلا براشون مهم نيست که چه کسي کاري انجام ميده و همه به دست هم ميدن تا کار انجام بشه و هيچ کس دنبال اسم نيست چيزي که خيلي من دوست دارم و خودم هم الان متاسفانه از اون جور حس و حال و هوا دور شدم و دلم براي همه اون بچه ها و کاراشون تنگ شده !با اين جور حسي و ذهنيت منفي اي که ابتداي عضويتم درست شده بود وارد گروه علمي شدم ، براي غريب آشنا (وحيد دانشمند دبير گروه علمي) پي ام زدم و دليل نيمدنم در جلسه اول را گفتم که اون هم گفت در اون شرايط تعداد از هر ورودي مهم نيست همون چيزي که خودم فکر مي کردم ! زياد با وحيد آشنا نبودم ولي از همين حرفش معلوم بود که پسر فهميده اي هست.اين جوري بود که عضو گروه علمي شدم ، اگر بخوام اسمي براي گروه علمي بگذارم يا تعريفي بکنم مي گم گروه دوستي ها ! گروه تجربه ها ! گروه خاطره ها ! دکتر بوستاني تنها استادي که هميشه مي گفت اين کارا به درد نمي خوره و ول کن و منم با يه گوشم مي شنيدم و از اون يکي گوشم بيرون مي کردم ! چون حرفاش برام تکراري بود همه دوستاي صميميم مثل تو که در جريان کاراي من بوديد بهم مي گفتيد . ترم دوم سال گذشته با دکتر سيگنال داشتم يک جلسه گفتم برم سر کلاس ببينم درسمون کجاست براي ميان ترم چقدر بايد بخونم ؟! به خودت (برهان) که گريدرم بودي زنگ زدم آدرس کلاس را پرسيدم با يه نيم ساعتي سر اون قضيه اطلاعيه هاي سمينارت که روي A4 زده بودم و گفتي همش را از اول روي A3 بزنم ! با تاخير رفتم سر کلاس ، دکتر بوستاني هم متلکي انداخت " چه عجب شما سر کلاس تشريف اوريد" کلاس که تموم شد دکتر گفت بيا کارت دارم بعد تقريبا يک ساعت و نيمي کنار ماشينش شروع کرد نصيجت کردن و حرف زدن ، آقاي ميرجليلي حيف وقتت و عمرته که پاي اين کارا بگذاري ، بشين درست را بخون فوق قبول بشي،من يا فلاني اومديم به بار به بگيم دستت درد نکنه ! که اين کارو مي کني! و خلاصه از اين حرفا ... حرفاش برام تکراري بود حوصله دليل اوردن هم براش نداشتم اما از اين که يه استاد اون هم دکتر بوستاني بياد با آدم وايسه اين جوري حرف بزنه و مثل يک دوست و برادر براي آدم نگران باشه اين که از صبح تا عصر کلاس و کار داشته و حالا نصيحتت کنه خيلي جالب بود ! و خيلي خوشحال شدم که همچين استادي دارم و ازا ون به بعد خيلي با دکتر احساس راحتي و دوستي کردم وکمک و راهنمايي مي خواستم با اون در ميون ميگذاشتم من هم هر وقت کاري ازم خواست براش انجام دادم ! گرچه چند بار هم تهديدم کرد اگر سيگنال افتادي من پاست نمي کنم و فکر نکن گريدرمي هواتو دارم و اين حرفا ... خوشبختانه نيازي هم نشد و خودم پاس شدم و دکتر هم براي اين که حالي داده باشه گفت يه خورده نمرت را زياد تر کردم و به سمت بالا گردش کردم .
اما در مورد بحثي که کردي ديگه گروه علمي را ول کنم ! از نوشتن توي اين تاپيک منظورم همين بود و اميداوارم به قول تو بتونم عمل کنم ، ديشب يکي بچه ها در مورد چينش هسته آينده گروه علمي پرسيدم گفت نمي خواد نگران باشي خودشون مي دونند چيکار کنند از حرفش ناراحت شدم با خودم گفتم اگر اون هم يکسال از زندگيش و عمرش و حساس ترين لحظه هاي زندگيش را گذاشته بود پاي اين کار و تحصيل چهار سالش به خاطر اين پنج ساله شده بود و خيلي از دوستاش دور شده بود ! و وضعيت ادامه تحصيلش هنوز پادر هوا بود!! و مهمتر از همه در اين يکسال احساسش به بازي گرفته شده بود و خيلي چيزاي ديگه که جاي گفتنش نيست ! اين جوري حرف نمي زد ! گرچه من ناراضي نيستم و خدا را شکر مي کنم که اين چيزا را ديدم و ياد گرفتم و يه جورايي بزرگ شدم اما اينها دليل نميشه که هر کسي هر چيزي دلش ميخواد بگه ! شايد اگر گروه علمي يه سري چيزا را از من دور کرد که دوباره هم مي تونم به دستشون بيارم حتي خيلي بهتر و راحت تر ، چيزايي به من داد که هيچ وقت خودم به تنهايي نمي تونستم به دست بيارم و فکرش را هم نمي تونستم بکنم ، شايد بد نباشه خودت را برهان مثال بزنم دوستي من و تو سر همين سمينارهاي گروه علمي شکل گرفت و بعد از سمينار با بچه ها با هم رفتيم بيرون ناهار و ادامه همه دوستي هايي که تا حالا باهم داشتيم و خواهيم داشت و دقيقا هم زماني شروع شد که بهت نياز داشتم خودت هم نمي دوني دوره اي باهم دوست شديم که هيچ کس به اندزه تو در اون مدت به من کمک نکرد حرفايي که بهم زدي و جاهايي که با هم مي رفتيم و چيزايي که ازت ياد گرفتم ! که من بعضي وقتا توي حکمت خدا مي مونم که چرا دقيقا برهان بايد اين دوره با من دوست بشه و تا اين حد با حرفاش و کاراش نا خواسته روي من تاثير مثبت بگذاره تا بتونم تحمل کنم و درست فکر کنم و درست تصميم بگيرم و نمي تونه اين دوستي تصادفي باشه ! راسته که خدا بنده هاش را از خودشون بيشتر دوست داره و بهتر از همه و خودشون خير وصلاحشون را مي خواد ، به هر حال گروه علمي هم با همه خوبي ها و بدي هاش تمام شد و چيزي که ازش باقي موند خاطرات و تجربيات و دوستي هايي است که درست شده .
امروز تصميم گرفتم بعد از مدت ها که از خاطره نوشتن و نوشتن کنار کشيدم ، دوباره بنويسم ، اما اين نوشتن با نوشته هاي قبليم خيلي فرق داره ، چند سال پيش بود توي پرشين بلاگ يه وبلاگ درست کردم يه خورده با هاش ور رفتم ونوشتم و ولش کردم ، اما باز تصميم گرفتم يه وبلاگ تالاري مثل همين جايي که مي بينيد درست کنم و از چيزاي جالب و اتفاقاي جالب و تلخي که توي يک روز برام مي افته ، بگم ! تا نخوام براي هر کدومش دنبال يه تاپيک قديمي يا يه تاپيک جديد بگردم ، و شما هم اگر دوست داشتيد اين جا نظراتون را بگيد اوليش هم فکر کنم يه خورده تلخ باشه ، پس به نام خداي بزرگ و مهربون شروع مي کنم .
فکر نمي کردم اون هم وارد اين بازي ها شده باشه !
چند روز پيش يکي از دوستام برام زنگ زد و گفت : حسين با هات کار دارم ، چهارشنبه چهار به بعد با کسي قرار نگذار وبيا چهار راي گاز ، من هم گفتم باشه ، تا اين که چهار شنبه شد و ساعت چهار رفتم سر قرار ، قبلا هم دوباري با اين جور قراراي ناگهاني و نا آگاه از موضوع قرار برخورد کرده بودم ، حدس زدم اين هم از همون تريپ قرارا باشه اما باورم نشد گفتم شايد چون ازش بزرگتر هستم و دوستشم براش مشکلي پيش اومده ومي خواد کمکش کنم ، من هم رفتم تا اين که با ماشين اومد دنبالم و من را برد خونه خودشون ، يکي از دوستاش هم اونجا بود ، چند دقيقه اي نگذشت که يه خانم با مرد جوون هم وارد اتاقش شدند ، دور ميز نشستيم و خانمه شروع کرد از من سوال پرسيدن ومن هم همش مي گفتم خيلي ممنون ، تا اين که براي بار چندم گفتم : بازم و بازم ممنون ، بهم گفتن مي دوني چرا اينجايي ؟ گفتم : نه نمي دونم اما حدس مي زنم ، تا حالا سه بار ديگه هم برام پيش اومده ، فکر کنم در مرود Networ Marketing هست ، گفتند : بله اما يه خورده متفاوته با اون چيزي که فکر مي کني و اگر دوست هم نداري بهت معرفي نمي کنيم ، من هم يه دفعه تا اين را گفتند ، گفتم نه ! گوش مي کنم اما خواهشا بعد از اين جلسه توقع ايجاد نشه که وارد سيستم بشم ، اونا هم گفتند نه ! و شروع کردند به معرفي سيستمي که بار ها برام معرفي شده بود و چه خاطره هاي تلخي که از دوستام برام زنده نشد ! که مطمئنا براي اطرافيان شما هم اين جور چيزايي پيش اومده ، خب اين داستان من بود اما ناارحتي من از اينه که نمي دونم اين دوستي اي که با من و دوستم ايجاد شده بود و توي کارام بهم خيلي کمک مي کرد ، همش نقشه بود براي همين کار ؟! که مطمئنم اين جوري نبوده اما شدت يافتن دوستيش ممکنه به اين خاطر بوده باشه ، اما براي خودش نارحت شدم که اون هم وارد اين سيستما شده و تا حالا به چشم خودم هيچ گونه موفقيتي از دوستام نديدم و کلي در مورد اين سيستما دليل و مدرک دارم که سرانجامي نداره لااقل براي ما ها هيچي جز ضرر نداره ، يه بدي که اين سيستما داره پيله بودن کاربراش هستند براي جذب کردن ديگران ، حالا من علاوه بر اين که بايد خودم را يه جوري بکشم کنار که ناراحت نشه، سعي کنم خودش را هم از اين کار منصرف کنم . واقعا پسر با استعداديه مي ترسم جذب سيستم بشه و همه چيز را ول کنه ، با اين بسته بودن فعاليت هاي اقتصادي و بازاريابي شبکه اي که در ايران هست مطمئنا مشکل حقوقي هم به هم مي زنه غير از اين که زود بکشه کنار و فقط ضرر مادي کنه ! طولاني شد ،همون جوري که متناي طولاني را نمي خونم دوست ندارم متن طولاني هم بنويسم ، شايد بعدا از دوستاي خوب و با استعدادي که داشتم و وارد اين سيستما شدن و مشکلاتي که براشون پيش اومده ، بگم . ممنون که خونديد .

